شش حکایت کوتاه از گیتی سروش
مسافرخانه‌ی پاییز
این را میدانم (اول نمیدانستم اما‌ آخر ، بعد از دو روزی کلنجار ، فهمیدم )که چه کار سختی‌ست فارسی نوشتن ؛ با اینکه خیلی از حرفها را فقط به فارسی میتوانم بنویسم چیزهایی هم هست ، در سرم و دور و برم ، که فارسی نیست ، که شاید فارسی هست اما از فارسی‌ی دخترانه‌ی من میرمد ، که خدای من بیشک گناه زبان نیست اما از بیشتر فارسیها میرمد ...
(مثل فارسی روی جعبه‌های کلوچه که ملک خانم با پست زمینی برایم فرستاده بود ؛ کلوچه‌های سنگ شده را بیرون ریختم اما یکی از جعبه‌ها نگه داشتم : "با مراجعه با این قنادی جنس مطلوب و مورد نظر را خریداری فرموده و از تقدیم و هدیه‌ی آن خرسند و مسرور خاهید شد" . پشت جعبه ، گوشه‌ی چپ و با خط ریز و بد ، امضای چاپخانه است . "چاپ سروش" ...
(یا مثل خود آموز فارسی‌ی چاپ کیمبریج در کتابخانه‌ی عمومی‌ی اینجا: فارسیش حالا یادم نیست اما اینقدر بود که پسش دادم ، آنن ، و مآمدم که خانم کتابدار صدایم کرد و برایم یک فرهنگ فارسی‌ی بهمن هزار و سیصدویازده پیدا کرده بود ؛ به خاطر بهمنش گفتم آره و گفتم میترسیدم فارسی‌ی خوب یادم رفته باشد ؛ خانم کتابدار گفت البته عزیز ، سر حرفش باز شد و آخر کتاب را به اسم خودش برایم گرفت. در اتوبوس بازش کردم و آمد "زهمن" که خاندم و فکر کردم کاش کسی این را به برادرم گفته بود ؛ از نو باز کردم و اول آمد "ققنس" که میدانستم و بعد آمد "دیمه" به معنایی که نمیدانستم ، "باران پیوسته" ...
(یاد جاده‌ی کناره میافتادم که نرسیده به تهران فرستادندم از عزاداری دور باشم؛ یاد روزی میافتم که ملک خانم ماشین را برده بود و من پسرعموی کوچکم را مجبور کردم با یکی ازین اتوبوسچه ها ببردم تا رودسر کلوچه بخریم ؛ راه ، با اینکه سر تاسر شده بود متل و ویلا و سرا و کلبه و آباد شده بود و شلوغ شده بود، هنوز باران بچگیم را داشت ، و باورم نمیشد اما هنوز هوس داشتم دو طرف دامنم را در مشتهایم بگیرم و زیر باران نرم دریایی روی سبزه‌های خیس سر بخورم ؛ یادم هست در اتوبوسچه‌یی که از رودسر برگرداندمان پشت صندلی‌ی جلویی پسر بچه‌یی با خودکار اسمش را درشت نوشته بود ، "م س و د" ...
(یاد برادرم میافتم که همیشه فقط با امضای "سروش" مینوشت ، حتا بیشتر از نویسنده‌ی روی جعبه‌ها‌ی کلوچه بی‌اعتنا به فارسیش و دیوانه‌وار .
فکر میکنم شاید ما هنوز هیچکدام کلمه‌هایمان را پیدا نکرده‌ییم : کلمه‌ی برادرم "زهمن" است و نه "ققنس" که نمیدانست ؛ کلمه‌ی من "دیمه" است ، میدانم ؛ و نویسنده‌ی روی جعبه‌های کلوچه هیچ کلمه‌یی ندارد ، یا شاید خرسند شدن همان مسرور شدن نیست ...نمیدانم.)
ازین میترسم که اگر نخاهم حکایتم را کنار بگذارم ، و نمیخاهم ، ناچار آخر فقط همان چیزهایی را خاهم نوشت که میشود ، که با فارسی‌ی من میشود ، که من میتوانم بنویسم ؛ مثل حکایتنویسهای حرفه‌یی و این حیله‌ی همیشگی‌ی حکایتنویسهاست ، خالق واقعیتهای غیر واقعی : با اینکه پشت هم حکایتهای بظاهر تازه مینویسند فقط اسمها را عوض میکنند و جای قهرمانها را با هم عوض میکنند و صحنه‌ها را عوض میکنند و از نو همان را که گرفتارش هستند ـ نفس ، نفس غالب ـ مینویسند : و منتقدها ، کاشف واقعیتهای غیر واقعی ، صحنه‌ها برمیگردانند و قهرمانها را برمیگردانند و اسمها را برمیگردانند تا بظاهر به نفس حکایتنویس و به اصالت و به واقعیت برسند اما هرگز از محدوده‌ی نفس خود فراتر نمیآیند ...
خب (تهران که بودم کم کم "خب" را از "خوب" جدا میکردند ؛ و چه کار خوبی‌ست این کار !) چرا نباید هر کس حکایت خودش را بنویسد ؟ حکایتنویسی . که یک کار خصوصی‌ست . شاعری نیست ؛ و اینکه این روزها حکایتنویسها هم ادعای هنرمند بودن دارند ، مثل روزگاری که ادعای اصلاح جامعه داشتند ، یا روزگاری که ادعای مبارزه داشتند (از آنجا که مسیر بهرحال دایره است ، درست نمیدانم ، شاید از نو رسیده‌ییم به ... هر چیزی که رسیده‌ییم) خیلی مضحک است . یا چرا نباید یک حکایتنویس اول از خودش حرف بزند ، که من فلانکسم ، پیشترها این حکایتها را نوشته‌ام یا هیچ حکایتی ننوشته‌ام ، و حالا میخاهم حکایتی برای شما جعل کنم یا حکایتی آشنا را از نو تعریف کنم ؟ شاید تنها از راه نمایش ارستویی یا تاریخ بشود حکایتنویسی را کشف کرد ؛ تا این کشف ، حکایتنویسی مال همه است .
و این حکایت تعطیل اول سال من درین مسافرخانه‌ی کنار دریاست ؛ اینکه تمام این سه روز دریا در مه بوده است ، که مه از بازی موجها لغزان آمده است روی سنگریزه‌های ساحل ، تا پایین صخره‌های سفید گچی (دو سال و نیم پیش ، وقتی عاشق بودم ، و اینجا ، در تابستان ، عاشق بودن سخت نبود ، زیر این صخره‌های بلند قدم زده‌ییم و آدمهای یک انگشتی‌ی بالای صخره‌ها را تماشا کرده‌ییم و روی این سنگها کنار هم دراز کشیده‌ییم و درین دریا شنا کرده‌ییم)؛ اینکه مه از بلندی‌ی صخره‌ها آرام بالا خزیده است ؛ که من این بالا ، دور از دریا، در اتاقم نشسته‌ام (گرفتن اتاقی که پنجره‌اش رو به دریا باز شود ، این وقت سال و درین مسافرخانه ، زیاد مشکل نیست ) و از پنجره‌ام جاده‌ی ساکت جلوی مسافرخانه ، چمن گسترده‌ی بالای صخره‌ها را در طرف دیگر جاده و مه از نفس افتاده را تماشا میکنم ؛ اینکه مه از لابلای سم خاردار لبه‌ی صخره‌ها میگذرد و روی چمن ، تکه تکه سفید شده از برفی که از صبح میبارد ، در باد و در برف میپراکند ... خب ، روی تختخابم جلوی بخاری‌ی برقی نشسته‌ام ، تعطیلم را میگذرانم ، مجذوب پنجره‌ام و در خودم میپرسم چرا دیگر هیچکس حکایت توصیفی نمینویسد ؟ چرا دیگر هیچ چیز را نمیشود ، دور از فارسی‌ی غریبمانده‌ی من و دور از همه‌ی فارسیهای ترجمه ، یا فارسی‌ی فارسی وصف کرد ؟ ... و میخاهم حکایتم را درین مسافرخانه بنویسم .
(اینجا ، البته ، "مسافرخانه" نیست ؛ اینرا میدان که به فارسی‌ی تهرانی حالا به چطور جایی میگوییم "مسافرخانه" ؛ حتا اگر نویسنده‌ی روی جعبه‌های کلوچه هم بود مینوشت "هتل" یا "متل" . اینجا بهرحال ، حتا بی‌هیچ شباهتی ، مرا یاد یک مسافرخانه‌ی خیابان سپه میاندازد ، مسافرخانه‌یی که ندیدم . با اینکه در تهران کارهای غریب زیاد کردم آخر نشد که به کسی بگویم بریم مسافرخونه‌ی پاییز ، تنها هم که نمیشد ...
( از طرف دیگر فکر نمیکنم راحت بشود نوشت " هتل " و رد شد . بیشترها میشد ؛ این بار که رفتم تهران نمیشد ؛ دیگر نمیشد نوشت "مرده باد بورژواها ؛" گاهی حتا نمیشد گفت "مرسی" . باید فرانسه‌اش را هم دنبالش مینوشتند ، یا ستاره میگذاشتند و فرانسه‌اش را پایین صفحه مینوشتند ، یا اصلن به فرانسه مینوشتند، یا به فارسی ترجمه میکردند ، و از آنجا که هر کس چیزی ترجمه میکرد باز باید ستاره میگذاشتند ، و غیره . راحتی‌ی فرنگی بازی و تجدد بازی و مخالف بازی و مبارزه بازی ، مثل هر چیز دیگر تهران که ناگهانی بود ، ناگهان ناپدید ، حتا نابود شده بود ؛ مثل راحتی‌ی نوشتن ، مثل نقطه گذاری : هر کس کاری میکرد و هیچکس درست نمیدانست چکار میکرد ؛ هیچکس راحت نبود ؛ و چه شهر مشکلی شده بود تهران !)
تهران : اول نمیخاستم بمانم ، بعد تصمیم گرفتم بمانم ، فکر کردم خدای من باید بمانم ، و نتوانستم . خیلی سخت بود . حتا وقتی کسی از نو عاشقم شد ، و دروغ نبود ، نمیتوانست حرفش را بزند ؛ میدانستم باید کمکش میکردم اما نمیتوانستم ، نمیتوانستم کمکش کنم حرفش را بزند چرا که با عشق باز کم داشتیم ، چرا که در تهران میشد خوش گشت اما نمیشد عاشق شد ، نمیشد عاشق بود ، نمیشد عاشق ماند . در تهران تنها میشد غم تهران را داشت ، و پس نشست ، چرا که هیچ چیز کامل نمیماند ، همه چیز میشکست ، یا شاید کمتر میشکست و بیشتر دور میشد که سختتر بود ، عوض میشد ، حتا عوض شده‌ها از نو عوض میشد ، و خدای من هیچکس حتا تعجب نمیکرد ؛ شب که بود ، هر بیست و چهار ساعت که شب بود ، به هم میرسیدند و میگفتند چه روز خوبی ، ناصمیمی و نا باور و بی‌شرم ، میگفتند من عاشق شما هستم ...
اما حالا و اینجا ، دور از تهران ، درین فکرم که هیچ حکایتی واقعی که حکایتنویسی جعلش نکرده باشد یک کل نیست و یک حرف نیست ... (در اتاق یک مسافرخانه‌ی غریب ، با بوی گلهای گندیده که از اتاقهای پایین میآید و اشکهایی که نمیآید و سردردهای همیشگی که هیچ قرصی دوایش نیست و حتا زدگی از اینجا و اینجاییها که تحملش تنها به خاطر باز نگشتن است ، خسته و تناه ، چه حکایتی دارم ؟)
منظره (نوشهر ـ محمود آباد) . زیر آسمان ابری که ار بالای سر نگاهم را میکشاند تا بلندی‌ی کوهها و در پای تپه‌ی کوتاهی ماسه‌یی ، دور از آسمان و دور از کوهها که تنگ هم و پوشیده از درختهاست ، یا شاید بوته‌ها ، یا ، بی‌عینک ، به‌هر‌حال سبزهای مواج ، تا ابرهای سفید و آسمان .
حالا مه ، از بالای کوهها ، گسترده و پوشاننده ، فرو میآید ؛ و از پس مه سیاهی ی ابرهای تازه پیش میآید ؛ و روز ، که با خورشیدش پنهان در پس ابرها و پیدا از لابلای ابرها و سرانجام مطلقن ناپدید رنگپریده است ، تیره میگردد . جاده‌ی اسفالت ، از چپ به راست و از راست به چپ ، با پرواز چنگرها ، گذر بادکشها و سواریها و حتا یک گاری‌ی تنها ، بین اینجا که ایستاده‌ام و منظره‌ی دور مه آلود مرز میکشد ؛ مه سایه گستر و آسمان تا سیاهی‌یی شبمانند و دامنه‌ی کوهها تا سبزهای تار .
حالا سکونی ناگهانی : تیرگی‌ی کوههای نیمه پنهان در مه و سیاهی‌ی ابرهای فاتح تا بالای جاده ؛ و جاده در سکوت و دور از راههای بلند دریا از پشت سر و صدای حرکت باد از میان توده‌های شن ساحلی و صدای محو ماشینهای ناپیدا و صدای چنگرهای پریده از دیدرس : از خاطرم میگذرد که این لحظه‌ی نسرین است : عاشقانه و آرامش‌بخش و صمیمی در هر لحظه ؛ در خودم صدا میکنم نسرین ! و از دو طرف جاده ، آهسته ، دو سواری‌ی سفید رنگ بیصدا میآید ، از کنار یکدیگر میگذرد و نگذشته هر دو ترمز میکند ؛ اول یکی و بعد دومی به عجله عقب میآید و میایستد اما ، ازینجا ، پیاده شدن و به هم پیوستن مسافرها پیدا نیست ، فقط یک لحظه .
حالا مه فرو میآید ؛ ابرهای سیاه آسمان را میپوشاند ، چنگرهایی دیگر از بالای جاده میپرد و دو اتوبوسچه و یک بارکش به سختی از دو طرف ماشینهای سفید رنگ ، یک ماشین سفید دو سر ، از خاکریزهای کنار جاده میگذرد .
حالا ؛ پشت به جاده و کوهها و آسمان ، نشسته روی سنگریزه‌ها ، در بیزمانی‌ی ساحل دریای باز .

یک
پروین . آهسته ، احمد احمد حالت خوبه اقلن بگو سلام . از دور و گرفته ، سلام من . ـ خاب بودی. ـ نه.‌ ـ چرا امرو صب تلفن نکردی مگه قرار نبود ها . (گوشی را آوردم پایین اما اگر میگذاشتم روی تلفن صدای قطع را احمد می‌شنید ؛ گوشی را گذاشتم روی میز و نشستم ، رو به در تمام شیشه‌ی پشت میز تلفن . از بالای ایوان کوچک و نیم دایره‌ی پشت شیشه در حیاط و از بالای دیوار حیاط در خیابان باد میآمد ، و من اینجا مشت چپم را در دست راستم میفشردم و سردم بود . ) پروین میگفت صب دانشکده‌م نبودی آمدم اونجا اون پایین سر زدم نبودی داشتم میآمدم بالا که مهرداد و دیدم اون بم گف چن روزه که ندیدتت که من نگران شدم یهو چرا چرا هیچی نمیگی حالت خوبه طوری شده . ـ چطو میخاستی بشه دیگه . ـ چی اگه بت تلفن نمیکردم تو تلفن نمیکردی‌ها تازه یه مرتبه‌م ا بیرون تلفن کردم دو دفه هر دو دفه‌م دوزاریمو خورد امرو چون گیتی دوسم آمده بود عقبم دانشکده یادت هس که گیتی دوس خاهرم چی‌یه چرا هیچی نمیگی مگه طوری شده. ـ یه دورم پرسیدی یه دورم گفتم چطو میخاستی بشه . ـ خب انگار حالا چطو شده مثلن اصلن من این حرفا سرم نمیشه میگم چرا تلفن نکردی. ـ گوش کن من. ـ خب چی، ـ گوش کن ببین چی میگم گوش کن من من میدونم که الان داری تو چه فکری هسی تو خب خیلی لطف داری تو خیلی. ـ احمد اذیت نکن. ـ خب منم همینو پس چی همینو دارم میگم. ـ احمد تو یه دیقه هیچچی نگو پریشب اون شب تقصیر من بود. ـ چی اصلن. ـ ششش تقصیر من بود دیگه‌م نمیخام راجع بش حرف بزنیم خب طوری که نشد شد . ـ چرا حرف بیخود گوش کن خب معلومه که شد من من فکر کردم که تو دیگه اصلن نمیخای من ببینمت . ـ چی . ـ من فکر میکردم خب فکر درستی‌یم هس. ـ همچین حرفی من زدم چرا باید یه همچین فکری تو بذاری احمد این چه حرفی‌یه. ـ خب خب پریشب که. ـ پریشب چی کی با پریشب کار داره احمد چرا اذیت میکنی. ـ کی داره اذیت میکنه. ـ خب تو دیگه هی میگی. ـ هی میگم چی خب من من دارم من حرف حساب میزنم چون گوش کن د یه دیقه من چون نمیخام بد جوری بشه خیلی چه جوری بگم خب لطف کردی که تلفن کردی من فکر میکنم اگه قراره ا گه یعنی خداحافظی‌رو. ـ احمد اصلن معلوم هس چی داری میگی. ـ آره آره که معلومه همچین تلفن میکنی که انگار نه اینکه هیچ طوری نشده باشه صبم مهرداد بعدشم با گیتس چه میدونم انگار من گوش کن خیله خب چطو بگم خیلی لطف کردی فقط میخاسم بگم من فکر میکنم تو خیلی ماهترین دختری هسی که من. ـ صبر کن اینجوری اگه فکر کردی نمیتونی ا شر من راحت بشی اگه فکر کردی تو اصلن با گیتی چه کارته خب خب دوسمه خیلی وقتم هس ندیدمش با یه تلگراف کوفتی آوردنش اینجا که پدرت تصادف کرده خب من چه میدونستم آقا خوششون نمیآد من هیچکی رو ببینم جونم . ـ چرا حالیت نمیشه آخه من من چرا گوش نمیکنی من چه میدونم هر کی‌رو میخای خب ببین گیتی خانومتو ببین هر چی‌یم دلت میخاد واسش تعریف کن . ـ احمد جون دلم چرا فکر میکنی من چیزی‌رو واسه‌ی گیتی تعریف کردم واسه‌ی هیچکی من هیچچی تعریف نکردم جون پری جون تو تازه معلومه که تعریف نمیکنم مگه چی شده اصلن که تعریف کنم خب آره من یه کم دس‌پاچه شدم مگه نه . ـ ولی اصلن. ـ خیله خب آره خیلی دس‌پاچه شدم چون چون ولی تو که نمیذاری همه‌اش اذیت میکنی همه‌اش من باید تلفن کنم ولی چیزی که میخاسم تلفن کنم بگم اینه که پریشب تقصیر من بود ششش هیچچی نگو جون دلم هیچچی نگو من که دختر بچه نیسم‌ها برات که گفتم همه چی‌رو که برات گفتم که چطور دختری هسم تازه مهرداد جونتم من مطمئنم هر چی چه میدونم شیشتام روش گذاشته تو خونه‌ی ما خوب نسرین بود که اونم نذاشتن زنده بمونه احمد جون دلم اگه یه دیقه اذیت نکنی کسی خونتون هس. ـ من من تو گوش نمیکنی. ـ جون دلم عصر بیام میام اونجا باشه اوی آقاهه باشه . ـ تو گوش گوش چرا نمیکنی . ـ یه ساعت چی داشتم من میگفتم . ـ چی داشتی میگفتی همین میخام بیام ببینم اصلن حرف حسابت چی‌یه خب ببین نمیذاری من حرف بزنم چرا ببین اون شب چیز من خب میخاستمت من میخاستم که. ـ خیله خب بسه دیگه. ـ داد نزن جون دلم جونم این‌جوری حرف نزن که انگار ببینی چطو شده خب خب من ترسیده بودم هر کی بود میترسید. ـ من نمیدونم من من تجربه‌ی قبلی نکرده بودم حالام. ـ دلخور نشو احمد این یه چیز چیزی که نیس خب این یه طور بدی که نیس که تو خدای نکرده وای خب مثلن فکرشو بکن اگه یکی مرد نباشه ولی تو جون دل من تو خیلی مردی فقط همینه که این یه چیز روحی‌یه که ا بقیه مردتری احمد جون دلم ازت خوشم میآد میگی چیکار کنم . ( صدای خش خش؛ و خیابان ابری‌ی خلوت . یادم هست که گوشی در دامنم بود و دست چپم را در دست راستم میفشردم ، هراسان ؛ فکر میکردم چرا ، چرا؟ ) احمد میگفت تو و خاهرت چقد بدبیاری میخاد ولی این چیزارو من نمیشه که توی تلفن بگم آخه حالا این دیوونگی این دیوونگی‌ی اصلن که. ـ یه دیقه هیچچی نگو احمد تو دیوونه نیستی شد هر مردی تو این جور موقع خب هر کسی یه کم دیوونه میشه. ـ خیله خب من یه کاری اگه یه کاری من میکنم اصلن چه میدونم میرم دکتر دیوونه‌هایی چیزی خب حالا خوب شد. ـ کی گفته بری دکتر چرا بری دکتر اصلن چرا اذیت میکنی احمد. ـ خب آخه من گوش نمیکنی تو چرا پس خب میگی چیکار کنم. ـ هیچکار ششش من میخام تو هیچکاری نکنی هیچکجام نمیخام بری چون جون دلم من میخام بیام پیشت میخام بشینی منتظر من. ـ نه تو. ـ نه کدومه احمد چی‌یه میخای چی منم خودمو بکشم . (گوشی را گذاشتم روی میز و آمدم تا اتاق پروین ، بیصدا در باز کردم ؛ پروین پشت به در پایین تختخاب زمین نشسته بود و روی تختخاب خم شده بود ، برگشت و در چشمهایش اشک بود . اشاره کردم بسه ؛ وقتی گوشی را از دستش میگرفتم آهسته گفت احمد نباید میفهمید من میدانستم ؛ با سر گفتم خب و گوشی را گرفتم . اول به شوخی گفتم چرا پروین را اذیت میکرد و صدای احمد عوض شد ، پشت هم میگفت گیتی خانم . گفتم حیف نبود دعوا میکردند و گفتم چرا ما را شب به شام دعوت نمیکرد ؛ گوشی را دادم به پروین و پروین فقط گفت آره آره باشه و گوشی را گذاشت روی تلفن . )
یادم هست شب موهای پروین را جمع کردیم بالا ، با پیراهن سبز و آبی‌ی زنگاری ؛ و من گفتم باید برمیگشتم پیش مادرم ، حالش خوب نبود . یادم هست روز بعد ، صبح زود تلفن کرد ، با صدای زنگدار ، و گفت یک خبر ماه داشت ؛ روز پیش یادم رفته بود تلفن را قطع کنم و تمام بعد از ظهر تا عصر ، بی‌آنکه پروین و احمد بدانند و بی‌آنکه احمد آخر بفهمد چطور ، تلفنها وصل مانده بود . پرسیدم دیشب خوش گذشت و وقتی گفت آره گفتم شما دو تارو من حالیم نیس ؛ صدایش یکباره گرفت ، آهسته گفت خیلی بد جوری‌یه نه ؟ و خداحافظی کرد .
دو
فریدون . این تابستان سرتاسر تنهایی بود . پریزاد به فکر خانه‌ی جدید بود؛ شبها اگر جایی نبودند یا با کسی نبودند ، یا حتا اگر با بچه‌ها بودند، تمام حرف خانه‌هایی بود که صبح دلال معاملات ملکی برده بودش ؛ حتا وقتی خانه‌یی را که میخاست پیدا کرده بود به خنده میگفت شک داشت و از خانه دیدن دل نمیکند : بی‌حیاط یا با حیاط ، طبقه‌ی دوم یا اول ، بی‌حمام یا با حمام اما بی‌آبگرمکن ، در خیابان تخت جمشید و صبای شمالی و کاخ و ثریا ، فکر میکرد پایین‌تر از شاهرضا نمیشود زندگی کرد ، و یکبار به خاطر همین دعوا کرده بودند؛ دعوا خب نکرده بودند، و شبی بود که فری پیشترش با کتابفروش حرفش شده بود چرا که کتابها را مطمئنن فروخته بود اما برای پول امروز فردا میکرد . این تنها باری بود که فری صدایش را بلند کرده بود ؛ پریزاد سرش را انداخته بود، بیحرف .
لحظه‌های خالی همیشه سخت بود ، تنهایی ؛ غروبهایی که قراری نداشت ، که دیگر منتظر پریزاد نبود ، با پریزاد عروسی کرده بود و پریزاد رفته بود دیدن مادرش و بچه‌طرف دیگر ساختمان با مادر فری بود . وقتی جمله‌ی اول و جمله‌ی بعدی و جمله‌ی سوم و چهارم ، پشت هم ، ناگهان برابر فارسی نداشت و کتاب را باید کنار میگذاشت ، وقتی از بیحوصلگی هیچ کتابی را نمیشد تمام یا شروع کرد و مجله‌ها را فقط میشد ورق زد . لحظه‌های فکر به هیچ‌چیز ، لحظه‌های شک ، ترس . و انتظار هر چیز بزنگ تلفن و خبر تصادف پریزاد ، یا صدای مادرش ، فری پدرت !
بعد از عروسی فری تقریبن هیچوقت تنها بیرون نرفته بود ؛ و حق با پریزاد بود که میگفت چرا با بچه‌ها تنها قرار نمیگذاشت، اما نمیشد . پیشتر بچه‌ها را خیلی ساده میشد جمع کرد و راه افتاد دور شهر . مثل شبی که با یکی از دوستهای خیلی قشنگ من آشنا شده بود (مینا) ، اما این مهم نبود . مثل شبی که پروانه هم آمده بود ، و شاید با یکی از بچه‌های دانشکده آمده بود . از شبهایی بود که فری حس میکرد زیاد خودش نبود ، و از حتا پیش از شام غرغر کرده بود که باید میرفت و حوصله نداشت . اما نمیشناخت آمده بود ، و نرسیده یکی از پسرها شروع کرده بود که فری چرا حکایتی چیزی ترجمه نمیکرد و چطور از ترجمه‌ی این حرفهای پا در هوا خسته نشده بود : وفتی فری پریده بود به پسرک پروانه ناگهان گفته بود کتاب ترجمه‌ی فری را خانده بود و ترجمه‌ی فوق‌العاده‌یی بود . پسرک را که سر شام کم‌کم مست کرده بود سپرده بودند دست دوستش اما پروانه مانده بود . بعد که رفته بودند منزل یکی از بچه‌ها ، آخر شب ، پروانه آمده بود کنار فری روی زمین نشسته بود به حرف .
یاد همه‌ی اولینها به خیر ! اولین ترجمه که در "پایدار" چاپ شد ؛ و اولین کتاب ("روزهای تاریک : هشت مقاله‌ی اجتماعی" ، نوشته‌ی سی . اس. برنهام ) . اولین بار در اتاق عباسه . پر حرفی‌ی پروانه‌ی شب اول . یکی دو ماه پیش خبر طلاق پروانه را شنیده بود ؛ پروانه از نو عاشق شده بود و گریه کنان رفته بود پیش پدرش و پدرش درست کرده بود . پدرش همه چیز را درست میکرد ، و با فری چنان خوب بود که فری وقت اجاره‌ی منزل فکر کرده بود کاش از پدر پروانه قرض میکرد اما اینرا نمیشد برای پریزاد توضیح داد ، همانطور که نمیشد برایش دقیقن توضیح داد چرا نمیخاست از پدر خودش قرض کند ؛ آخر از سلیمانی قرض کرده بود ، با نزول ، پدر پروانه حتا وقتی دیگر فری با پروانه نبود بیشتر طرفدارش شده بود ؛ یادش میآمد که هر بار فری را دیده بود به سادگی گفته بود دخترش چیز آشغالی‌ست ؛ با اینهمه آخر پروانه با فری بهم زده بود . اما این حرفها مال خیلی پیش بود .
پریزاد روز اول باورنکردنی بود . آشنا نشده تعریف کرده بود که عاشق شش بود ، که در بچگی از هر چیزی میپرسیدند چند تا میخاهی میگفته شیشتا ، و میگفته جیشتا ، پیش ازینکه حتا بداند شش چند تا بود ، و هنوز هم فکر میکرد هیچ عددی بیشتر شش نبود . فری گفته بود هفت و پریزاد گفته بود نخیر هفت نحسه . فری گفته بود نحس سیزده بود و هفت به عکس با شکوه بود اما پریزاد گفته بود نه . وقتی پیشخدمت آمده بود فری برای هر کدام دستور ششتا چای سرد داده بود ، پیشخدمت پرسیده بود دو تا چای سرد و فری جدی گفته بود نه دوازده تا اما پریزاد توضیح داده بود که شش به ‌اضافه‌ی شش باز شش بود چرا که شش بیشترین عدد بود و فری گفته بود خیله خب پس شیشتا چای سرد لطفن تا پیشخدمت کلافه شده بود .
یک شب بچه‌های "پایدار" را دیده بودند ؛ شاید گیو هم همراهشان بود . زمستان و خیلی سرد بود و حتا پول عرق‌خوری تمام شده بود ؛ رفته بودند منزل نقاشی که درست نمیشناختندش و خانه‌اش پر بود از بخاریهای مختلف : بخاری‌ی برقی و بخاری‌ی نفتی‌‌ی بزرگ و بخاری‌ی نفتی‌ی دستی و دو تا بخاری‌ی پارافینی ، اما بخاری‌ی برقی خراب بود و بقیه‌ی بخاریها خاموش بود و بعد هیچکدام روشن نمیشد جز بخاری‌ی نفتی‌ی دستی ؛ همیشه همین بود . و گرمافنها ، همیشه ، یا صدایش خراب بود ، یا صفحه را از وسط میزد ، یا آخر صفحه را نمیزد . پریزاد را مجبور کرده بود حتا پیش از رسیدن بقیه‌ی اثاثیه‌ بخاری‌ی خانه‌ی جدید را روشن کند ؛ و وقتی اسباب‌کشی تمام شده بود و از خانه‌ی پدری راحت شده بودند اتاقها گرم بود اما از بخاری‌ی نو و دیوارهای تازه رنگ شده چنان بویی پیچیده بود که تا صبح پنجره‌ها را باز گذاشته بودند و در رختخاب لرزیده بودند . با اینهمه پریزاد چنان غرق خانه‌ی جدید بود که در رختخاب هم از فکرش در نمیآمد .
سه سال از زندگیش را کشته بود ، به خاطر عباسه حتا گریه کرده بود ، و بعد نزدیک یک سال و نیم را به خاطر پروانه کشته بود اما حالا از هیچکدام خاطره‌یی نداشت ، نه از آنها و نه از پریزاد . فقط خاطره‌های تختخاب میماند : شب اول با پریزاد که همه چیز را باید یادش میداد ، یا با عباسه که شاید فقط همان بار اول صمیمی بود . خاطره‌ی دفعه‌هایی که پول داده بود بیشتر یادش بود .
یکبار زمستان پارسال ، و فقط همین یکبار ، حکایتی نوشته بود که حتا در "پایدار" هم چاپ شده بود : "آبهای سبز" . داستان دختر و پسری بود که در رامسر با هم آشنا میشوند ؛ پسر با دوستهایش است و دختر با مادر و خاله‌هایش است ، و هر دو میآیند در استخر شنا کنند ، تنها در هوای آزاد و دور از یکی دو قایقی که مردم را برای گردش به دریا میبرد . فری زیر عنوان نوشته بود "یک حکایت واقعی" اما اینرا سردبیر زده بود ؛ خاننده‌ها بیشتر به این خاطر خوششان آمده یا نیامده بود که فکر میکردند اینکه دختر و پسر آمده بودند در آب شیرین استخر شنا کنند مثلن تمثیلی بود . حکایت واقعی بود ؛ فقط در حکایت اسم پریزاد را گذاشته بود فرشته که نه به پریزاد میآمد و نه به قهرمان حکایت ، و حرفها را هم که فکر کرده بود به گوش غیر واقعی میآمد عوض کرده بود . چیزی که ننوشته بود این بود که به اصرار بچه ها با پریزاد حرف زده بود ، آشنایی ؛ و چیزی که ننوشته بود این بود که در استخر عاشق نشده بود . شاید حتا بعد از عروسی هم عاشق نشده بود ؛ تنها این بود که بعد دیگر حتا مطمئن نبود عشق چطور چیزی‌ست ، چرا که عشق با دختر در رختخاب بودن نبود ، حتا اینهم نبود که دختر عاشقت باشد . شاید عشق فقط نداشتن بود ، مثل هرگز نداشتن عباسه . حکایتنویسی و عاشقی ، همه را به هر حال کنار گذاشته بود چرا که نمیشد ، نامطمئن نمیشد .
مثل راننده‌ی تاکسی که به سادگی میگفت فقط دوازده هزار تای دیگر بدهکار بود . ماهی هفتصد و پنجاه تا ، روزی بیست و پنج تا ، یک سال و نیم طول میکشید تا صاحب ماشینش میشد . بعد یک ماشین دیگر میخرید . یک ماشین استفاده زیادی نداشت ، و بعد از ماشین دوم ماشین سوم ، نیمه‌ی راه از فری معذرت خاسته بود ، کنار پیاده‌رو نگه داشته بود و در دست چپش زیر شیر با ولع آب خورده بود . در زمستان و با برف یخ‌بسته در خیابان .
یا مثل راننده‌ی تاکسی که شبها ساعت سه از خاب بیدار میشد و باید چیزی میخورد . بیشتر انگور میخورد : انگور یاقوتی که زنش برایش حبه میکرد ، انگور عسگری . وقتی میوه نبود خیس کرده میخورد ، برگه‌ی زردآلو . و اگر هرگز مریض نشده بود به همین خاط بود . حالا دیگر زنش عادت کرده بود ، میوه را میشست و میگذاشت بالای سرش ، و فقط بچه‌ها عادت نکرده بودند ، گاهی از خاب میپریدند و میپرسیدند آقاجون چی شده ؛ باید کم کم آنها را عادت میداد.
وقتی هنوز سر کار نرفته بود مطمئن بودن سخت نبود . روز از عصر شروع میشد که اصلاح میکرد و از شمیران میآمد شهر ، با بچه‌ها آخر شب میرفتند عرق‌خوری و فری همیشه نفر آخر بود ، همه را با تاکسی میرساند و با کرایه برمیگشت شمیران و یا با همان تاکسی برمیگشت که ، دیر وقت، گاهی بی‌حتا یک نیش ترمز میآمد . نزدیک کوچه با پاس شب احوال‌پرسی میکرد و پاسبان حرف‌زنان تا در خانه همراهش میآمد. با اینهمه گاهی فکر میکرد در هر ترجمه‌اش که واقعن ترجمه بود ، به رغم همه‌ی حرفها ، مطمئنن از اکثر این حکایتهای لعنتی خلاقیت بیشتری بود ؛ فکر میکرد خلق ، اینجا ، به کلمه‌ها ختم نمیشد و شاید ناآگاهانه و در طول ترجمه خاننده‌ها را هم خلق میکرد . فکر میکرد بی‌هیچ تغییری در متن اصلی و تنها با جا‌به‌جا کردن کلمه‌های فارسی میشد نظر خاننده را درباره‌ی همین متن تغییر داد ؛ و شاید دلیل اینکه هرگز نمیشد خاننده را باطنن برانگیخت این بود که خاننده‌ها ، مخلوق کلمه‌ها ، واقعیت خارجی نداشتند ، شاید از کلمه جدا که میشدیم به حرکت نبود که میرسیدیم بلکه به کلمه باز میگشتیم . بعد وقتی سر کار رفته بود ( شرکت پرحان ، صادرات و واردات ) و دوره‌یی که از بس ترجمه‌های بیمعنا به سرش ریخته بودند فرصت فکر نداشت و دوره‌یی که پدرش میگفت زود بود و نباید عروسی میکرد و فری میگفت باید عروسی میکرد و دوره‌یی که ناچار عصرها هم در کلاسهای شبانه درس میداد گذشته بود ، حالا که از نو لحظه‌های خالی و تنهایی باز گشته بود ، با یک بغل مقاله و یک کتاب و کتاب دوم زیر چاپ ، هنوز هیچ چیز تغییر نکرده بود .
یادش میآمد یک بعد ازظهر به خاهش سردبیر "پایدار" به جایش رفته بود چاپخانه غلط‌گیری : و بعد از غلط‌گیری مانده بود نمونه‌ی چاپی را هم ببیند . تا غلطها را عوض کنند و ماشینچی نمونه را درآورد، آمده بود در خیابان سیگار بخرد ؛ وقتی شروع کرده بود به غلط‌گیری هنوز روز بود اما حالا شب شده بود و باران ریزی میبارید . به عجله برگشته بود و بارانیش را برداشته بود ، به ماشینچی سفارش کرده بود و آمده بود بیرون . شب با پریزاد قرار داشت ؛ و این پاییز سالی بود که تابستانش با هم آشنا شده بودند . دیر سر قرار رسیده بود ، خیس ، و هرچه گفته بود پریزاد نفهمیده بود و بیخبر رسیدن شب و باران چرا باید اینهمه گرفتگی میآورد . فری بدعنقی کرده بود ، برای پریزاد یک تاکسی گرفته بود ، سوارش کرده بود و گفته بود خداحافظ . بعد تنها قدم زده بود ، ایستاده یک آبجو خورده بود و آخر ، وقتی دیگر باران نمیآمد ، به پریزاد تلفن کرده بود . گوشی را برادر کوچکتر پریزاد برداشته بود که اجازه نداشت تنها سینما برود و فقط فری حاضر بود ببردش فیلمهای بزن بزن . وقتی پریزاد گوشی را گرفته بود رسمن از طرف مادرش فری را به شام دعوت کرده بود و آهسته گفته بود اگر حوصله‌ی بقیه را نداشت بعد از شام به بهانه‌یی میآمدند بیرون و با هم راه میرفتند ، گفته بود هر چی تو بخای . "پایدار" که چاپ شد شماره‌ی خوبی بود اما صفحه‌های فری تمام غلط بود ؛ شاید ماشینچی هم بعد کتش را برداشته بود و در باران رفته بود عرق‌خوری .
اینرا باید میفهمیدیم که هیچ واقعیتی تنها واقعیت نبود ، و از هر واقعیت همیشه چند نسخه وجود داشت که ازین خاننده تا خاننده‌ی بعد و ازین لحظه تا لحظه‌ی بعد تغییر میکرد . اگر هیچ حرفی راست‌تر از بقیه‌ی حرفها نبود هیچ راهی راه درست نبود و هیچ تغییری واقعن تغییر نبود . فری کم کم به فکر افتاده بود یکی از حکایتهای بلند آلن‌ریموند را ترجمه کند .
(یادم هست تا سیگار داشتیم فری نشست و حرف زد . وقتی آخر بلند شد تعریف کرد شب عروسیش پدرم برایش گل برده بود و آهسته کنار گوشش گفته بود این بابای تو و برادر زن عزیز من اداش زیاده تو فقط زودتر دس زنتو بگیر و از خونه‌ش برو . گفتم باید یک شب پریزاد را هم میآورد ؛ گفت هفته‌ی بعد یک شب با پریزاد و بچه میآمد و امشب فقط آمده بود در دل . وقتی از پله‌ها پایین میآمدیم پرسید چکار میکردیم و من گفتم و گفتم میخاستم در یک بیمارستان کار کنم ، پرسید چه کاری و من گفتم کاری که کار باشد ؛ ناگهان گفت منوچهر خیلی تعریفم را میکرد ، برگشت نگاهم کرد و من فقط گفتم منوچهر ماهه ... )
سه
مادر . صبح ، خابآلود از پله‌ها پایین میآمدم ؛ با نوک انگشتهایم کرم را روی پوست صورتم پخش میکردم ، آهسته ، از گوشه‌های داخلی‌ی چشم تا دایره‌های مکرر روی گونه‌ها ، و فکر مادرم بودم که سر میز صبحانه گله میکرد دختر به این سن ، به عوض اینهمه کرم پیش از خاب و بعد از خاب و پیش از ظهر و بعد از ظهر ، چرا نباید لااقل به لبهایش رنگ میزد ، قرمز جوان. صدای فاطمه راشنیدم ، گیتی خانم ، گفتم ها و از پنج پله‌ها گذشتم ؛ فاطمه پایین پله‌ها ایستاده بود . با رنگ پریده و نگاه هراسان و دستهای لرزان ، با دهان بازمانده و صدای آهسته میگفت خانم : چشم چشمهای خانم . از پله‌ها و از کنار فاطمه و از راهرو تا اتاق مادر ؛ مادرم روی تختخاب نشسته بود ، به ظاهر آرام ، و با دستهایش چشمهایش را پوشانده بود . با صدای باز و بسته شدن در صورتش را گرداند و از زیر دستهایش آهسته صدا کرد فاطمه ؛ جلوتر ، کنار تختخاب ایستادم ، موهایش را نوازش کردم و کنارش نشستم ؛ میخاستم دستهایش را از صورتش بکنم و دستهایش در دستم نمیآمد ، از صورتش جدا نمیشد؛ میگفت پدرم را دیده بود و به پدرم را دیده بود و به پدرم گفته بود نرو نرو ، پدرم را دیده بود و به پدرم گفته بود نرو نرو .
در اتاق نیمه روشن ، نشسته لبه‌ی تختخاب و پشت به پنجره . مادرم دستهایش را روی صورتش میفشرد و پشت هم میگفت نرو نرو . من دستم دور گردنش بود، سرم را به شانه‌اش تکیه داده بودم ، بیصدا گریه میکردم ، فکر میکردم باید راهی پیدا میکردیم ، فکر میکردم اگر آرامش تنها در خاب بود باید کاری میکردیم خاب نمیدید . مادرم حالا آهسته صدا میکرد گیتی ! در خاب پدرم خندیده بود. در باغ ، مادر صدایش را در باغ شنیده بود اما به باغ که رفته بود صدایش دیگر در باغ نبود ، به باغ رفته بود و در باغ هیچکس نبود . گیتی! در خاب پدرم خندیده بود ، در باغ ، مادر صدایش را در باغ شنیده بود اما به باغ که رفته بود صدایش دیگر در باغ نبود ، به باغ رفته بود و در باغ هیچکس نبود . گیتی ! کیو ! سرم را از روی شانه‌اش برداشتم و دستهایش را گرفتم ، فکر میکردم باید به دکترش تلفن کنم و میخاستم بلند شوم . با پشت دستم اشکهایم را پاک کردم و بلند شدم ؛ مادر گفت چرا گیتی را صدا نمیکردم ؛ از نو نشستم کنارش اما بیفایده بود ، دستهایش را از روی چشمهایش برنمیداشت و من گیتی نبودم ، نمیخاست ببیند و نمیدید ، صدایم را نمشناخت و پشت هم میگفت چرا گیتی را صدا نمیکردم . تا گفتم چشم ، چشم ، از پشت تختخاب آمدم تا در اتاق ، در بیصدا باز شد و فاطمه بیرون در ایستاده بود ، با چشمهای نگران ؛ از در آمدم بیرون و در را با احتیاط بستم .
از کنار پله‌ها ، در حالیکه به سوآلهای فاطمه فقط با سر اشاره میکردم نه ، آمدم تا پشت میز صبحانه و دور و برم را نگاه کردم تا یادم آمد عقب تلفن میگشتم ؛ تلفن را از روی عسلی‌ی کنار در اتاق آوردم روی دیوان و نشستم ، به فاطمه که منتظر در راهرو ایستاده بود گفتم چیزی نمیخاستم و گفتم مواظب مادر باشد . تلفن را گذاشتم زمین . با دستمالم چشمهایم را خشک کردم و به ساعتم نگاه کردم دیدم دکتر هنوز به بیمارستان نرسیده بود ؛ آخر دستمالم فشرده در مشتم و گوشی‌ی تلفن روی دیوان ، شماره گرفتم و دکتر تازه از خاب بیدار شده بود . تعریف کردم و تعریف که میکردم از نو گریه میکردم و جواب سوآلهایش را نمیتوانستم درست بگویم ، بیشتر فقط دلداریش را میشنیدم که میگفت باید میفرستادیش به یک آسایشگاه ، که اگر میشد جلوی خودکشیها را گرفت ، میگفتم باید جلوی خاب دیدنش را میگرفتیم . و ناگهان حس میکردم اما همیفهمیدم چه اتفاقی افتاده بود . بعد وقتی ایستاده بودم ، دستمالم خیس بود و در جیب جلوی دامنم دیگر دستمال نداشتم ، به فکر دکتر بودم که گفته بود سر راه بیمارستان میآمد ، و میخاستم از پله‌ها برگردم بالا از اتاقم دستمال بردارم ، فکر کردم نگاهی به اتاق مادر بیاندازم و آمدم تا در اتاق ، اتاق خالی بود و فهمیدم . فکر کردم با چشمهای بسته ، استخر ، نهر ، چاه ، فکر کردم نهر ، نهر ...
افتاده بود در نهر با لباسهای پاره و دستهای زخمی و بازوهای خراشیده و تن ضربدیده و موهای آشفته و چشمهای بسته ؛ جلوی استخر خورده بود زمین ، خورده بود به گلدانهای خالی‌ی روی هم چیده و خورده بود به دیواره‌ی گلخانه ، با چژشمهای بسته وسط درختهای سیب خورده بود زمین و آمده بود طرف نهر که ، خشک و گود ، تازه کنده بودند و پایش گرفته بود به آجرهای کنار نهر و خورده بود زمین و غلتیده بود ...
صبح یک روز سرد و ابری ، در باغ ؛ میدویدیم طرف نهر و کم کم صداها را میشنیدیم ، صدای فریاد و صدای زمین خوردن و صدای ناله ، صدای فرو ریختن گلدانها و صدای شکستن شیشه و صدای فریاد . فریاد میکشیدیم فاطمه ؛ حیدر؛ و بعد فقط فریاد میکشیدیم ...
وقتی بالای نهر جمع شدیم ، با فاطمه و حیدر باغبان ، حیدر آس دستهایش را به کناره‌ی نهر گرفت و پرید پایین اما بعد نمیدانست چطور باید مادرم را که بی‌حرف روی خاک زانو زده بود بیرون بیاورد . مادر میگفت به من دس نزنین ، فریاد میکشید دیگر چشمهایش را باز نمیکرد و ناله میکرد هیچکس نمیتوانست ازین چاه دربیآوردش . هیچکس ، هیچکس.
فاطمه و من کنار نهر نشستیم ؛ من دست فاطمه را گرفتم و فاطمه از خاکها لغزید تا پایین نهر ؛ با هم مادر را بلند کردند و من از بالا دستهایش را که میخاست در ببرد به سختی گرفتم ؛ حالا آهسته میگفت دیگر چشمهایش را باز نمیکرد ، چرا باید چشمهایش را باز میکرد ؟ و نمیخاست از چاه درآید ، نمیتوانست ، نمیتوانست . آخر نشست روی خاک ، کنار نهر ، با لباسهای پاره و تن زخمی ، ناله میکرد و من کنارش زانو زده بودم میخاستم آرام بلندش کنم و وادارش کنم روی پاهایش بایستد و نمیتوانستم ؛ منتظر فاطمه و حیدر بودم اما فاطمه گریه میکرد و نمتوانست بیرون بیآید و حیدر، درمانده ، فقط پشت هم میگفت بسه زن ...

چهار
برادرم ، در راه که میآمدیم ، با ملک خانم ، قلبم منتظر میزد ، هر بار که توضیح میدادم و از راهرو به اتاقها و به راهرو ، دستهایم ترسیده میلرزید ، و به کلاس خالی بردندم ، و کبو با دیدنم نشست ، تمام تنم برآشفته میلرزید ، اما آخر از پله‌ها که برگشتم به خیابان و به برف و از پیاده رو که میآمدم ، از سرمای برف باریده در شب و یا صبح زود بود که آهسته آهسته در خودم بیدار شدم و وحشت کردم از غریبگی‌ی برادری که دیده بودم و از گفته‌ها و از اتاق .
اتاق یک کلاس درس بود ؛ با دو ردیف میزهای جدا و کوچک آهنی و پشت هر میز یک صندلی‌ی تاشو ، خاکستری ، و میز بلند معلم و تخته‌ی سبز رنگ و به دقت پاک شده ، با تخته پاک‌کن و جعبه‌ی چوبی اما خالی‌ی گچ که کنار تخته به دیوار میخ شده بود ؛ و پرده‌های تیره در جلوی پنجره‌یی با تارمی‌ی آهنی که نمیدانم به کجا باز میشد ؛ و کبو که مات نشسته بود ، با کت و شلواری که نمیشناختم و پشمباف آبی‌ی سیر روی پیراهن یشمی با یقه‌ی بسته . کنارش نشستم و بوسیدمش ، تعریف کردم چه به سختی توانسته بودم ببینمش ، جدا از دیگران ببینمش ، و اینکه به همین زودی آخر شاید میشد راحت شود . فقط گفت نمیباید خودم را به دردسر میانداختم ؛ و بعد آهسته پرسید وقتی پدر کشته شده بود چکار کرده بودم ؟ عکسش را داده بودم بزرگ کرده بودند و بالای تختخابم زده بودم به دیوار ؟ به خانم صاحبخانه گفته بودم باید می‌آمدم وطنم ؟ و ازینجا برایش نامه نوشته بودم برمیگشتم و اینجا سخت بود ؟ چکار کرده بودم؟ اینجا رفته بودم سر خاکش ؟ چرا که مردنش هرگز به آخر نمیرسید ، هر صبح از نو میمرد ؛ و چرا هیچ کاری نمیتوانستم بکنم جزینکه سر خاکش بنشینم و گریه کنم ؟ و من ، با تن لرزان ، بوسیدمش و شروع کردم به حرفهای خاهرانه که یادت هست ، که مادر حالش خوب نیست ، که اینجا شب عروسی‌ی فریدون ، که چرا ، چرا باید اینطور میشد ...
(گیو اگر سر به سرم گذاشته بود که چرا باز خودم را لاغرتر کرده بودم ، اگر پرسیده بود مگر حالا بهمن نیست و تولدم را تبریک گفته بود و بیاد بچگی ادای مشتزنی درآورده بود ، اگر بلند شده بود و بی‌اعتنا به هر چه میگفتم شانه‌هایش را بالا انداخته بود ، و اگر بی‌اینکه به من مجال حرف زدن بدهد یکنفس و با هیجان شروع کرده بود که بعد ، بعد ، بعد ... )
نزدیک گوشم آهسته میگفت چطور باورم شده بود تصادف در جاده‌ی قزوین واقعی بود و چطور نپرسیده بودم و ندانسته بودم ، و من که نمیدانستم ، و میباید فریاد میکشیدم و دعوا میکردم و سنگینی‌ی سکوت کلاس را میشکستم ، فقط دستم را انداختم دور گردنش ، بغض کرده ، و خندیدم ، و گیو از کنارم بلند شد.
حرفهایش حالا دیگر خوب یادم نیست ، حتا وقتی هم در خیابان راه میرفتم ، ظهر ، و از نو میلرزیدم و می‌فهمیدم همه چیز تا چه حد غریب بود حرفها یادم نبود . فکر میکردم این گیو نبود که ، گیو نمیباید ، میگفت پدر هر صبح میمرد؛ چرا نفهمیده بود پدر برای همیشه مرده بود و اگر میتوانستی کاری کنیم حالا با من بود که با مادر بودن سخت بود چرا که دیگر کاری نمیشد برایش کرد ، مگر اینکه به در میبردیمش .
شاید نمیباید میآمدم . گیو سخت و در خودش بود ، دور ، با خنده‌ی من نزدیک نمیآمد ، از خنده‌ی من شاید فکر میکرد راحت نشسته‌ام و با راحتیم میخندم ، و نمیفهمید ، نمیفهمید . نمیفهمید . فکر میکرد باید توضیح میداد ؛ و وقتی توضیح میداد چرا باید اینطور میشد میخاستم بگویم نه . باید میگفتم نه ، اما درین اتاق ، حالا ، چطور میتوانستم بگویم نه . فقط بلند شدم آمدم کنارش و گفتم ول کنیم این حرفها را ، نمیشد . گیو شروع کرده بود به اینکه در فلان جا چنین و چنان نوشته بود ، و دیگر تمامی نداشت ؛ من به تخته تکیه داده بودم و گیو لبه‌ی یکی از میزهای ردیف جلو نشسته بود .
و نوشته‌ها ، وقتی گیو جمله به جمله تکرار میکرد و من به ناچار گوش میدادم ، چیزهایی نبود که از پیشترها یادم بود ؛ اینبار که میشنیدم از آغاز بازنده بود ، و سادگیش با حتا لحن گیو تغییر نمیکرد . و من چه کاری میتوانستم بکنم جزینکه بروم جلو و باز ببوسمش ؟ و چطور میتوانستم فکر تمام لحظه‌هایی نباشم که بیادش بوده و در من بیشتر گیو بود ، برادرم !
بعد ، در خیابان ، فکر میکردم باید مادر را میدید ، شاید میفهمید .
منظره (بیمارستان : دو غریبه) . غروب غبارآلود دور ، همهمه‌ی آهسته‌ی دور و بر ، و پچ پچی از پشت تور سیمی‌ی در چاپخانه ؛ غروب میان درختهای خشک کاج و پشت تلهای از پیشمانده‌ی خاک و درین سمت سنگفرش و ستونهای سنگی و راهروی طولانی زیر ایوان ، درین زیرزمین باریک مرطوب با دیوارهای سفید شده صدای حرف از کنار پیشخان و از پشت میز نزدیک پنجره و از دور دو میز وسط ، و در راهروی بیرون چاپخانه پشت تور سیمی دو مرد عکسایشان را بی‌آنکه حتا رو به روشنایی بگیرند نگاه میکنند ؛ غروب باز و رنگپریده و آسمان آبی‌ی خاکستری و درختهای نیم مرده ، درختهایی که به ظاهر ازین زمستان به بهار نخاهد رسید ، در سکوت ، بی‌حتا صدای همیشگی و کوچک آب جاری از شیر ؛ چایخانه با سر و صداهایی که آهسته فرو مینشیند ، تا لحظه‌های پیش از روشن کردن چراغها ، و حبه‌های کدر قند کنار لیوان چای بیرنگ که سردتر و سردتر میشود ؛ دو مرد بی‌اعتنای در راهرو و بهیجان و یکنواخت از یکدیگر میپرسند از کجا معلوم که عکسها واقعن عکسهای خود آنهاست و از کجا معلوم که عکسها پس ازینکه از دست آنها به بهداری‌ی اداره میرسد از بهداری بیخبر به اینجا پس فرستاده نمیشود تا با اسم کارمندهای بعدی به اداره برگردد ، تا از نو بهداری کارمندها را مطمئن کند سراپا سالمند ، در مکث کوتاه پشت در چایخانه.
حالا با چایم دستنخورده روی میز مانده و با ناگهان بغض در گلویم به عجله میآیم در سرمای بیرون و پشتم کسی چراغهای چایخانه را روشن میکند : درختها تنه‌های سیاهرنگ دارد و در تیرگی‌ی راهرو مردها پیشاپیش میروند و میگویند کاش عکسها واقعن عکس واقعی نبود تا با پول عکسهای گرفته نشده و نصف شده بین اینجا و بهداری‌ی اداره اقلن چند نفری خوش بودند چرا که به هر حال کسی در اداره اعتنایی به عکسها نداشت ، یا داشت و نمیفهمید ، یا حتا اگر میفهمید و میگفت کی توانسته بود مرگش را برای حتا یک لحظه عقب بیاندازد ، در سرما و تا پله‌ها .
حالا در دفتر دکتر نافعی (پسر عموی پدری‌ی دکتر نافعی) ، با چراغ رومیزی‌ی تازه روشن شده و نگاه خسته اما پرسشگر دکتر از صدای بغض گرفته‌ام که بریده بریده حرفها را تعریف میکنم و از پنجره‌ی اتاقش حیاط پشت ساختمان را تماشا میکنم : دیوار آجری‌ی رنگ شده‌ی آخر حیاط و میان درختها و تلهای خاک گودالهای کنده شده و فراموش شده و بیل افتاده در گودال آخری و ژنبه‌ی از وسط شکسته و افسردگی‌ی غروب در شاخه‌هی برهنه ؛ و دکتر به سادگی جواب میدهد زیاد بی‌سابقه نیست ـ
حالا ؛ دستهایم مشت و فروشده در جیبهای روپوشم ، تکیه داده به پنجره ، با میز دکتر در دایره‌ی نور تند چراغ و تیره‌گی دو و بر و از شکاف کنار در خطی نورانی از راهروی روشن و اگر برگردم غروب در پشت پنجره .

پنج
فریده ، در ایوان بالا ، محفوظ از بارن نامرئی ، در صندلی راحتیهایی که به زحمت از اتاق بیرون کشیده بودیم و دور میز کوچکی که فاطمه اسباب چای را رویش چیده بود ، با گرمافن در آستانه‌ی ایوان ، تا جایی که سیمش میرسید ، و صفحه‌هایی که پروین انتخاب کرده بود ، همراه شتش ناودان و بوی باران بیصدا که میان عطرهای ما و بوی چای گم میشد ، در سرمای خوب بهار ؛ وقتی پایین در آشپزخانه نیمرو درست کرده بودیم و خورده بودیم ، وقتی فاطمه رفته بود بچه‌اش را ببرد دکتر و ما از قدم زدن در باران خیس بودیم ، وقتی لباسهای خیس را عوض کرده بودیم ، موها را خشک کرده بودیم و در آینه صورتها را از نو ساخته بودیم ، وقتی همه‌ی حرفها را زده بودیم ، درباره‌ی پارچه و لباس و سلمانی ، درباره‌ی مادرم که فرستاده بودمش سوییس و درباره‌ی کار بیمارستان که فکر میکردیم از اصل نمیباید میپذیرفتم ، وقتی از ایوان ، خسته ، درختهای باغ را تماشا میکردیم و با هم تنها بودیم ؛ پروین در اتاق شماره میگرفت و نیمه گرفته تلفن را قطع میکرد ؛ فریده میگفت پیش از تصمیم گرفتن باید همه‌ی احساسها را میدید ، و دیده بود ...
(فریده ، سیگار بین دو انگشت کشیده‌ی دست راست و انگشت کوچک بازیکنان با ناخن شست ، و با دست چپ در حال وارسی‌ی موهایش ، فریده ، سیگار به دست و هر دو دست دور فنجان چای و خم شده به جلو و خیره به باغ ، فریده در حالیکه صندلیش را از نرده‌ی ایوان و از باران کنار میکشید ، دنبال کیفش میگشت و وقتی پیدا میکرد آینه و کیف کوچکتر آرایش را در ویآورد و فقط رنگ لبهایش را سیرتر میکرد ، فریده ، نشسته پشت به باغ ، به من میگفت دستم را از زیر باران کنار بکشم ، صندلی‌ی خالی را جلو میکشید تا پاهایش را ، خوب و بلند ، روی آن بگذارد و با نیم نگاهی به باغ بلوز پشمی‌ی صورتی‌ی پروین را که گوشه‌ی پشتی‌ی صندلی افتاده بود برمیداشت روی شانه‌هایش میانداخت ، فریده درحالیکه در صندلیش فرو میرفت ، یک سیگار دیگر آتش میزد و پاکت سیگار و جعبه‌ی کبریت را پرت میکرد روی میز اما چوب کبریت نیم سوخته را بازیکنان بین انگشت کوچک و شست نگه میداشت ... )
همه‌ی هیجانها را دیده بود . هیجان روی تختخاب فنری‌ی کهنه با روکش شله‌ی قرمز ، روی دیوان جادار کنار دیوار که از تخت چوبی هم سختتر بود ، روی تخته پوست سفید بالای اتاق که از همه بدتر بود ، پشمهای سفید به همه جای لباس میچسبید ، و حتا یکبار روی قالی‌ی کف اتاق پذیرایی ، لابلای میز و صندلی راحتیها و صندلیهای لهستانی ، و بعد تر که گلیم رسم شده بود روی گلیم ، روی گلیم سبز و گلیم خاکستری‌ی مات ؛ هیجان در تاریکی‌ی تالار سینما‌ها وقتی هنوز هیچکس راه نیافتاده بود و وقتی دیگر همه راه افتاده بودند در چایخانه‌ها و بارها که گاهی حتا تاریک هم نبود ، و در میهمانیها ، وقتی صاحبخانهخبر میکرد و آهنگ آهسته‌یی میگذاشت و چراغها را خاموش میکرد ، و در هر میهمانی همیشه لااقل چراغ یکی از اتاقهای کناری روشن بود و کسی در چارچوبه‌ی در ایستاده بود ؛ هیجان در اتاقی که پر از سر و صدای زنگ در و تلفن و گریه‌ی بچه بود ، اتاقی که دور از ساختمان اصلی ساکت بود اما حتا یک لیوان آب خوردن هم درش پیدا نمیشد ، اتاقی که پر بود از کتاب و گرمافن و صفحه و شمایلهای روی دیوار و چراغهایی که در چشم میافتاد ...
لذت لذت بود ، و همه‌ی هیجانها ، مثل همه‌ی سقفها ، یک شکل بود؛ اما چرا با اعمال شاقه ؟ و به عوض اعمال شاقه چرا نمیباید پول میگرفت؟
حرف زدن با ما بیفایده بود چرا که ما هنوز دختر بچه بودیم ...
اما عشق فقط برای مرد اول بود ، اولین مرد واقعی ، و وقتی میگذشت همه چیز میگذشت ؛ و این به شرطی بود که پیشتر به وسوسه‌ی تختخاب ثبت شده پیش عمه‌ها و خاله‌ها سست نشده بودیم ، و به شرطی بود که همین بار اول جرات گذشتن از نچ نچ و ترس دور و بریها و اسم دخترهایی که همراه اسم مرد میآمد و خیال خاستگارهای دور را داشتیم چرا که بی‌شهامت نمیشد ؛ و گرنه منتظر منشستیم و ادبیات میخاندیم و نمیفهمیدیم که پشت پیشانی‌ی مرد هیچ فکری نبود و باید در رختخاب باش بودیم تا بودیم ؛ اما بعد ، وقتی گذشته بود و امضاها ، اگر به ناچار امضا میکردیم ، تنها به امید بچه‌هایی بود که بیشتر میخاستیم و نداشتیم ، وقتی گذشته بود و وقتی زندگی تمام بود و هیچکس نمیدید که تمام بود ، چه میماند جز لذت که همه چیز نبود ؛ و به عوض همه چیزهایی که نمانده بود چرا نمیباید پول میگرفت؟...
ناودان ساکت بود ، بوی درهم عطرها رفته بود و بوی باران و بوی تازگی‌ی درختها مانده بود ، صفحه‌ها به آخر رسیده بود و صدای پچ پچ گرفته‌ی پروین میآمد .بلند شدم و صفحه‌ها را به پشت گذاشتم ، ساکت . فریده پاکت سیگار را از روی میز برداشت و پرسید فکر کی بودم . سیگار تمام شده بود ؛ پاکت را مچاله کرد و انداخت روی میز . از کنار گرمافن و از کیفم پاکت سیگارم را درآوردم گذاشتم روی میز ؛ باسیگار روشن نشده آمدم کنار نرده‌ی ایوان؛ صندلیم را برگرداندم و نشستم ، رو به باغ ؛ گفتم نسرین . فریده فریده جعبه‌ی کبریت را برایم انداخت و آهسته گفت نسرین مرده بود و ما زنده بودیم . برگشتم بخندم ؛ فکر میکردم روز تمام بود ، فاطمه میآمد و ما از نو دعوا موهای به قول مینا همیشه خانم معلمی‌ی مرا داشتیم تا شب که پروین را میبردیم بیرون و دلداریش میدادیم . روز تمام نبود ؛ فریده در صندلیش کوچک شده بود، زانوههایش را بغل زده بود ، سرش را به پشتی‌ی صندلی تکیه داده بود ، چشمهایش را بسته بود و اشکها پشت پلکها بود...
زنده نمانده بودیم تا از مرده‌ها حرف بزنیم . زنده مانده بودیم تا در یک شهرستان لعنتی عاشق بشویم : بعد از ساعات اداری ، در کوچه پسکوچه‌های خاکی ، در تاریکی ، تنها ، برای این که مردم نبینند ، همیشه به این فکر که هیچکس نبیند . در اتاق سرد یک خانه‌ی چهار اتاقه‌ی کهنه و کنار اتاق مادر زمینگیر که هر لحظه ممکن بود پسرش را صدا بزند و ترس ازین که مبادا صدایش بزند ، در اتاق سرد ، و شبها همیشه هراسان از برادر کوچکتر و سوآلهای مادر و نگاه پدر ، در اتاق سردی که چهار ماه بعد سقف کاهگلیش پاین آمد و کاش چهار ماه پیشتر میآمد ، تا پاییز تهران ، بچه چند ماهه بود که اول حاضر نمیشد عمل کند ؟ زنده مانده بودیم تا صورت لعنتیش را بعد از معاینه ببینیم، تا در اتاق برادری که فقط گوش میکرد و هیچ حرفی نمیزد درد بکشیم ، تا لحظه‌های گنگ به هوش آمدن را تحمل کنیم ، وقتی نمیخاستیم به هوش بیاییم و نمیباید به هوش میآمدیم ، با اینهمه زنده مانده بودیم ، برای همان اتاق سرد و خاک گرفته‌ی شهرستان لعنتی ، برای مردی که حتا جرات خداحافظی نداشت ، که خداحافظی‌اش را پست میکرد ؛ برمیگشتیم سر کار و میدیدیم خودش را منتقل کرده بود و تنها میماندیم با هم اتاقیها و کنایه‌ها ...
پروین آمد در ایوان و آمد کنار من روی دسته‌ی صندلی نشست ، فریده ساکت شد و من فکر کردم حالا ، بالاخره ، روز به آخر رسیده بود . پروین در آینه چشمهایش را پاک میکرد ؛ فریده ایستاده بود ، دامنش را که چرخیده بود کنار برمیگرداند و پروین را تماشا میکرد ، بعد نگاه مرا گرفت و آهسته گفت به عوض اعمال شاقه و به عوض چیزهایی که نبود چرا نباید پول گرفت ؟ اما من حواسم با پروین بود . وقتی پروین و من بلند شدیم فریده گفت هفته‌ی بعد یک روز ناهار میهمانش بودیم ، با اولین پول میخاست جشن بگیرد ...
(روزی که میهمان فریده بودیم ، نه به روشنی اما یادم هست : یادم هست مینا هم بود ، روز آفتابی‌ی سردی بود و تا چند دقیقه بعد از رسیدن همه میلرزیدیم و به بهانه‌ی سرما هم که شده دستور مشروب دادیم ، شراب سفید ؛ فریده گفت خب ! اما حرفش را نزدیم و مینا کنار گوش من پرسید فریده ؟ اما حرفش را نزدیم ؛ یادم هست بعد دوست مینا پیدایش شد . رامین ، مینا اصرار داشت باش مفصل حرف بزنم ، و ازین حکایتنویسهای مثلن جوان بود و اینقدر بود که به ظاهر برای یک لحظه هم نمیتوانست بیسوادی‌ی مینا را نادیده بگذارد و حالا میخاست بیاید اروپا ؛ یادم هست فکر کردم مینا تنها از جهت من بود که احساس خطر نمیکرد ؛ در خودم شانه‌هایم را بالا انداختم ، از نو در گیلاسم شراب ریختم و عینکم را از کیفم درآوردم زدم : روزهای بعد یادم هست فکر میکردم باید فریده را میدیدم و نمیشد ، گاهی واقعن نمیشد ، اما یادم نیست آخر کی دیدمش و کی خداحافظی کردیم .)

شش
رامین . از شبهای آخر کتاب رامین یادم هست . میهمانی‌ی مینا بود و مثلن به خاطر آمدن من بود اما مینا فکر میکنم هر کسی را که هر کس دیگر مشناخت دعوت کرده بود و میهمانی تا به شام رسید از هم پاشیده بود . وقت شام روی دیوان کنار گرمافن نشسته بودم ، صفحه‌یی را که زیر صفحه‌های رقص پیدا کرده بودم گوش میدادم ، آهسته و سیگار میکشیدم ، تا کسی کنارم نشست و گفت سلام ؛ اول نشناختمش و از سیگار کشیدنش شناختم ؛ با اینحال طوری نشست و سلام گفت که راست نشستم ، حدی و بیفکر پرسیدم چرا چیزی چاپ نمیکرد . رامین گفت یک کتاب نیمه تمام بود که اگر حکایتنویسی را کنار نمیگذاشت و تمامش میکرد فوق‌العاده بود ؛ به ظاهر نمیخاست از کتاب حرف بزند اما اصرار کردم و تعریف کرد ...
در کتاب ناقل داستان ، پسر اول ، عاشق دختری‌ست و میخاهند با هم عروسی کنند اما ، بنا به سنت حکایتنویسی ، دور و بریها همه مخالفند ؛ حکایت ازینجاست که دختر و پسر فکر میکنند فرار کنند ، فکر میکنند با هم بخابند و درها را به روی همه‌ی نه‌ ها ببندند و آخر فکر میکنند به خاطر تن‌های عاشق و نه به‌رغم بقیه اما هر بار که از سینما‌ها و از چایخانه‌ها به اتاق پسر میآیند پسر ، نگران ، به ظاهر به این نتیجه رسیده است که به عوض فریب باید از راه درست از نو برای همه توضیح داد و حرف زد و حرف میزند و پشت هم خاستگاری میکند . دوست پسر اول پسر دوم است، فارغ التحصیل روانشناسی ، که پیشتر به تفنن حکایت مینوشته و حالا در بازگشت از سربازی فقط گاه گاه مقاله مینویسد و کم کم به جد به روز نگرانتز و گیلدنسترن شکسپیر میپیوندد . از آشناهای پسر اول ، پسر سوم است که از اروپا مرد دوست برگشته و اینجا از منزل پدری درآمده و تنها ، با مردی زندگی میکند . دوست دختر اول ، دختر دوم ، خسته از دوست پسر جوانترش ، به پسر و دختر اول میپیوندد . دختر دوم را به پسر دوم معرفی میکنند ؛ پسر از دیوانگی‌ی آدمهایی مثل برادر من حرف میزند و در دیدار دوم میخاهد با دختر بخابد ؛ دختر قهر میکند و با پسر سوم آشنا میشود . تا آخر بخش اول کتاب : پسر اول مجذوب ، گریزان ، هراسان از هر تغییر و هراسان از هر درگیری ؛ پسر دوم تنهاست ؛ دختر دوم عاشق پسر سوم میشود . یکشب دوست مرد پسر در حضور پسر برای دختر توضسح میدهد که اگر دختر و پسر بخاهند مرد اجازه دهد با هم باشند بکارت دختر مال مرد است ؛ دختر گریان فرار میکند . پسر اول و دختر اول آخر به قهر ، به آشتی و به دعوا میرسند . دختر در تنهایی و به بهانه‌ی گله به دیدن پسر دوم میرود ؛ در دیدار سوم با هم به رختخاب میروند ؛ پسر دوم به پسر اول تلفن میکند . دختر دوم بعد از یکهفته که خودش را در اتاقش زندانی کرده به پسر دوم تلفن میکند اما پسر پشت تلفن میگوید تنها نیست و با دختر اول است . دختر دوم به منزل پسر سوم برمیگردد . بخش سوم کتاب با دخترها شروع می‌شود ، تا خودکشی‌ی دختر دوم ـ
یا همینجا بود ، یا بعدازینها باز هم بود و یادم نیست . بهرحال رامین پرسید خب؟ و من تند گفتم نه . گفتم چرا باید چنین چیزهایی جعل میکرد . رامین اصرار داشت حکایتها در اصل راست بود ؛ بعد پرسید مگر نسرین خودش را نکشته بود ، پرسید نسرین چرا خودش را کشته بود ، گفت عشق خب گاهی نمیشد ، و به هر حال همیشه تمام میشد ، لااقل من که باید این را میدانستم؛ آخر پرسید دقیقن کی برمیگشتم و اگر نشانین یا نشانی‌ی دانشگاهم را برایش مینوشتم میآمد پیدایم میکرد و مینشستیم حرف میزدیم .
شب ازین لحظه به روشنی یادم هست : به رامین فقط گفتم نشانیم معلوم نبود ، بلند شدم کیفم را از کنار دیوان برداشتم و از اتاق آمدم بیرون ، از راهرو و از لابلای میهمانها و از کنار میز شام و حتا از پشت مینا که برگشت و صدایم کرد . در اتاق مینا را از تو بستم و نشستم روی تختخاب ؛ اول بلند و بعد بیصدا گریه میکردم ؛ جعبه‌ی دستمال کاغذی را گذاشته بودم در دامنم و گریه میکردم ؛ در خودم میپرسیدم چرا گریه میکردم ، فکر میکردم برای نسرین دیگر خیلی دیر بود ، فکر میکردم برای پسرها و دخترهای بی‌اسم و بی‌چهره‌ی رامین بود که گریه میکردم و فکر میکردم برای گریه این دلیل خیلی مضحکی بود . یادم هست آخر صورتم پاک شسته شده بود و دیگر هیچ فکری نمیکردم ، خودم را در آینه میدیدم و گریه میکردم و با دستمالهای کاغذی اشکهایم را از زیر گونه‌هایم میگرفتم ...
وقتی همه رفتند مینا اصرار داشت شب بمانم و میخاست از رامین حرف بزند ؛ نماندم میدانستم خیلی دیر بود و نمامدم . مینا نوکرشان را همراهم فرستاد تا با تاکسی برساندم اما وقتی تاکسی پیدا کردیم به بهانه‌ی پسر بچه‌یی که کنار راننده نشسته بود نوکر را برگرداندم و تنها آمدم .
منظه (خیابان) . در شب خاموش خیابانی آشنا ، تازه کنده شده و تا نیمه صاف شده اما هنوز اسفالت نشده ، ازین ناتمامی‌ی غریبه در غبار ، آهسته ، گذر تک تک درختها از نزدیک پنجره‌ی تاکسی و از دور اما به ظاهر که هرگز دور از دست، با تازگی‌ی برگهای نورسته پنهان در غبار و در تیرگی‌ی نیمه‌ی شب ، با درخششهای کوچک نورهای تندی گاهگاهی از بالای تیرهای چراغ برق و گم در لابلای درختهای بلند گذرا ؛ با چشمهایی سرخ از اشک و با یاد نسرین که دیگر بیشتر خاطرهای پاره پاره است و آخر ، وقتی در حسرت فراموشی ، درختهای غبار گرفته‌ی کنار خیابان را تماشا میکنم و به صدای آب در جوی و به حرفهای راننده برای پسر بچه‌یی که ، حالا میدانم ، خاهرزاده‌اش است و کنارش در صندلی فرو رفته گوش میدهم ، بیشتر خاطره‌ها‌ی لباسهایی‌ست به تن نسرین (نارنجی ، ببشمار بلوز در همه‌ی مایه رنگهای نارنجی ، دامن پلیسه‌ی خاکستری، پیراهن سفید ساده با کناره‌ی بنفش باز ) اما بی‌هیچ چهره‌یی ، بی‌نسرین .
حالا خیابانی در سربالایی از بریدگی‌ی خط تا بحال نکسته‌ی درختها و از جوی آب که در عرض خیابان زیر پل پنهان شده است جدا و دور میشود ؛ و خیابانی بکر ، با نورهای کوچک و زرد رنگ تیرهای چراغ برق (برای یک لحظه دو چراغ در یک امتداد و یک چراغ است اما روشنتر نیست) و با تاریکی‌ی بیابان در بلندی‌ی آخر خیابان و اجتماع کوچک خانه‌های دورتر با تک چراغهای روشن ، به هم فشرده از هراس بیابان دور و بر .
حالا تکیه میدهم و در فکرم دیگر تنها اسم نسرین است که به دستی نا آشنا نوشته میشود ، و تاریکی‌ی آخر خیابانهای کشیده تا بیابان ، تا این خیابان خاکی، و غباری که از کنار تاکسی برمیخیزد و آهسته در تاکسی روی دامنم مینشیند ، و حرکت باد روی صورتم ، و موسیقی‌ی گرفته و لرزان رادیوی تاکسی که خدای من اول حتا نمیشناسمش ؛ و نیمرخ راننده . موهای کثیف درهم و ریش لااقل چهار روزه و چشمهای سیاه ریز و سبیل آویخته در دو طرف دهان ، که به خاهرزاده‌اش میگوید دایی جون خابیدی (پسر بچه راست مینشیند و منتظر داییش را نگاه میکند ) ، میگوید حالا یه معما میگم ببینم چیکار میکنی ، رادیو را از صدای خش خش برمیگرداند روی موسیقی ، میپرسد از کدام دوازده اگر سی برداریم یازده میماند ، و وقتی پسر بچه برمیگردد ، به من و بعد ، هنوز منتظر ، به داییش نگاه میکند ؛ لبخند زنان میگویم نه جوابش چی‌یه ؛ تعریف میکند وقتی راننده‌ی بیابانی بوده شبها از ترس خاب پشت هم از شاگردش معما میپرسیده و بعد آهسته جواب را شرح میدهد ؛ پسر چه آتن میپرسد معما را با سی و یک هم میشود تعریف کرد و داییش به خنده میگوید ای ناقلا .
حالا با باد و سبزهای درخشان از نورهای گاهگاه در درختها و صدای پاک آب و صدای از نو گرفته‌ی رادیو ، و با هوس تند سیگار ، لرزان از نزدیکی‌ی صبح با دستهایم بازوهایم را میفشرم و در صندلی فروتر میخزم ، آرام ، و آهسته نفسهای بلند میکشم ، به فکر راننده‌ام که بهترین مردهاست و در خودم که ناگهان خسته اما خالی و خوبم صدایش میزنم تا برای پسرچه‌ام معما تعریف کند ، اول غرغر میکنم که حالا چه وقت گردش بردن بچه‌است و بعد میگویم خیله خب باشه و سفارش میکنم مواظب باشند و بیرون چیزهای بیخود نخورند اما وقتی صدای بسته شدن در و راه افتادن ماشین را میشنوم پشیمانم و در اتاق و در حیاط کنار حوض آب و آخر جلوی در حیاط منتظر مینشینم تا دیروقت که برمیگردند اول دعوا میکنم و قهر میکنم اما آخر میبینم گرسنه‌اند و سفره را پهن میکنم و شام میکشم و میپرسم خب کجاها رفتین و پسرم خابآلود معماهای تازه‌ی داییش را تکه پاره و درهم از من میپرسد ـ
حالا ؛ در تاکسی‌ی آخر شب ، در شب آخرم در تهران ، نگران ملک خانم که منتظرم بیدار نشسته ، نگران چمدان‌های نبسته ، نگران مادرم و برادرم و منوچهر که صبح برای خداحافظی میآید ، نگران پروین و بی‌هیچ خاطره‌یی، تنها، گریان .

قطار یازده و پنجاه
بعد ، خب ، از نوشتن خسته شدم ؛ عاجز شدم ، و خسته شدم از خاطره‌هایی که حکایت من نبود و از آنجا که حکایت من نبود نمیباید مینوشتم چرا که وقت نوشتم جعل میشد ؛ خسته شدم از تعطیلم و از اتاقم ، و حالا که از زیر "مسافرخانه‌ی پاییز" و نقطه‌های همسط ب‌ی پاییز روی زمینه‌ی آبی گذشته بودم و از پله‌ها بالا آمده بودم و مانده بودم بالاخره میفهمیدم که دیگر نمیباید میماندم و میباید میآمدم پایین و میگذشتم و میرفتم ، آنن ، میفهمیدم اما نمیتوانستم بنویسم ، نمیتوانستم حتا بنویسم چرا نمیشد و چرا نماندم ؛ خسته شدم از فارسی‌ی فرارم که گرچه کلمه‌هایش در فرهنگم بود تا وقتی کلمه‌ها را پس و پیش میکردم پس و پیش میشد و جمله نمیشد ، و چیزهایی هم بود ، اینهمه چیز خدای من ، که از همه‌ی کلمه‌هایی که میدانستم و هر کلمه‌یی که در فرهنگم می‌یافتم میرمید اما قسم میخورم که راست بود ؛ خسته شدم از حتا راستهایی که بی‌حیله‌های حکایتنویسی نمیشد نوشت و به کمک حیله که مینوشتم دیگر راست نبود ؛ تا فرهنگم را پس بردم و آخر تعطیلم ـ خدای من !
تابستان 47

رسم الخط مخصوص نویسنده است.

سایر منابع موجود از شمیم بهار در اینترنت:

ابر بارانش گرفته است

سه داستان عاشقانه

برچسبها:

اردیبهشت چهل و شش
یک_ اول ازینجا شد که گفته بودم چشم، گفته بودم خاهش میکنم_ توی تاکسی به جلو خم میشد ، به پنجره‌ی کنارش تکیه میداد، از نو صاف مینشست نیم نگاهی به من می انداخت ، با دست چپ موهاش را از توی صورتش میزد کنار ، شیشه‌ی پنجره را میکشید پایین، دستش را از پنجره میبرد بیرون، تندی‌ی عطرش میرفت و بعد که دستش را می آورد تو و شیشه را میکشید بالا برمیگشت، بنظرم می آمد برمیگشت توی موهاش که با دست چپ میزد عقب، با انگشتهای دست راستش با لبهاش بازی میکرد. خمیازه‌ها را سعی میکرد با گاز گرفتن انگشتهاش تمام کند اما توی چشمهاش و توی نگاه گنگش خاب نبود، توی صداش هم_ تقریبن تمام راه را تند و دخترانه‌تر از سنش از خودش حرف میزد و به خودش میگفت نیژی_ خاب نبود_ گرچه من درست گوش نمیکردم. حواسم پی‌ی راننده‌ی تاکسی بود که به زحمت میخاست از حرفها سر در بیاورد و فکر میکنم نمیتوانست_ پیاده که شدیم به اولین خانه‌ی توی کوچه اشاره کرد. ازینکه رسانده بودمش تشکر کرد، دستش را برای خداحافظی آورد جلو اما بعد میپرسید فردا به نیژی تلفن میکردم، نگاهش را میدزدید، لبخند میزد، دستش را آهسته آهسته تا آخرین تماس نوک انگشتها از توی دستم میکشید بیرون _ با اینحال وقتی از نو سوار شدم ، در را بستم و تاکسی راه افتاد فقط شاید بوی عطر مانده بود اما راننده زیر لب میگفت آخ خ، میگفت حالا دیگه جیگرام پیش مرگشون بشم کت شلوار میپوشن ، چنان خیره شده بود توی آینه که من برگشتم از شیشه‌ی عقب دور شدن دختر را تماشا کنم ، بنظرم آمد از جلوی خانه‌اش رد شده بود _ وقتی درست نشستم راننده زاویه‌ی آینه را عوض کرده بود، از راه چشمهام میخاست بفهمد چند دفعه‌یی با دختر خابیده بودم _ آخر بلند گفت تا اینجا که بیس سه زار حالام با اجازه‌ی شوما صفر کارشو میکنیم_ چرا _ قانونه قربون قانون میگه همچی که یکی ا مسافرا پیاده شد بیمطلی صفر کارشو بکنین_ گفتم نگه دارد، از جیب کتم پول خرد درآوردم با پنج ریال اضافه‌ی بعد از ساعت دوازده بش دادم ، پیاده شدم ، همانجا ایستادم_ راننده تند پرسید دلخور شده بودم و من گفتم نه_ پرسید مگر همین پول را نمیباید به تاکسی بعدی میدادم ، دیگر فارسی‌ی شکسته حرف نمیزد ، بعد دستش را برد توی پیرهنش سینه‌اش را خاراند ، زیر لب غرغری کرد، از کنار چشم پاییدم _ بیحرف ایستاده بودم_ آخر یکباره از جا کنده شد_ چند لحظه‌یی صبر کردم ، نفس بلندی کشیدم بعد دنبالش راه افتادم _ از خیابان ساکتی میامدم که تا آخر فقط دو تا تیر چراغ برق داشت_ توی هر دو دایره‌ی نور به ساعتم نگاه کردم (هشت یا نه به یک) ، رسیدم به آخر خیابان ، نزدیک پیچ بودم که خر گردن رسید_ گرچه فکر میکنم اول ازینجاها که نوشتم نبود و با خر گردن شروع شد ، یا شاید از توی میهمانی شروع شده بود و من نفهمیده بودم، ازینجا بود که فهمیدم_
دو _ اول صدای ماشینی بود که از پشت سرم می آمد و من ایستادم ببینم تاکسی ست ماشین نزدیک شد، یک فلکس واگن فکر میکنم قدیمی بود_ رویم را برگرداندم، راه افتادم اما ماشین آمد جلوتر ، ایستاده و راننده خودش را کشید طرف پنجره‌ی نزدیک من ، گفت ببخشین قربون (جوان ، هیکلدار ، بی کت ، با سری که موهاش ریخته بود و فقط موهای دو طرف مانده بود ، تقریبن بی گردن) تند نگاهش کردم و خر گردن ساده گفت میبخشین البته ولی خاسم بتون بگم باس دور منیژه خانومو خیط بکشین نه که ما بد شومارو بخایم خوب شمارو میخایم که اینو میگیم به امام اینطرفا پیداتون بشه واستون درست نیست خلاصه اما گفتن میافتین تو مکافات _ ساکت ایستاده بودم_ خر گردن آخر گفت نه که بخایم جسارت کرده باشیم ولی خب بعدن گلگی دیگه تو کار نباشه که بتون نه که نگفته باشیم ، بعد پرسید میخاستم برساندم و من گفتم نه متشکرم ، گفت؛ با اجازه و خودش را کشید طرف فرمان ، دور زد، برگشت_ ساعتم را نگاه کردم اما توی تاریکی ندیدمش ، تا آخر خیابان آمدم ، توی جاده‌ی شمیران منتظر شروع کردم رو به پایین آمدن تا یک تاکسی‌ی خالی آمد آوردم شهر _ توی بولوار پیاده شدم ، پولش را دادم ، پیچیدم پایین ، خسته از زیر درختها میآمدم که دیدم کسی کنار در ایستاده _ قدمهام را آهسته تر کردم نرسیده ایستادم و مرد که دید جلوتر نمی‌رفتم آمد طرفم (کوتاه تر از من ، چاق تر ، عینکی ، سبیلو ، با موهای پرپشت فرفری ، فکر میکنم شمالی) ، گفت اجازه میفرمایین ، خیلی اداری شروع کرد که منتظر من بود و قصد مزاحمت نداشت بلکه فقط میخاست به عرضم برساند که سر کار منیژه خانم خیلی تشکر کرده بودند ازینکه زحمت کشیده بودم رسانده بودمشان ولیکن خاهش کرده بودند که چون قرار بود توی هفته‌ی آینده نامزد کنند و من خودم میدانستم که مردم ممکن بود هزار و یک فکر بکنند چون مردم عقلشان به چشمشان بود و بهتر بود که بهانه‌یی دست مردم نمیدادم گرچه وقتی نامزدشان از سفر برمیگشتند البته دور هم جمع میشدیم و همه از محضر من مستفیض میشدند_ ساکت ایستادم و مرد حرفهاش را زد ، از نو معذرت خاست ، خودش را کشید عقب ، گفت هیچ منظوری نداشته و فقط میخاسته سوء تفاهمی پیش نیاید ، آخر پشت کرد ، تند رفت پایین طرف خیابان تخت جمشید_ از پله‌ها آمدم بالا ، تک پا از جلوی طبقه مادرم رد شدم ، حتا تا طبقه دوم هم بیصدا آمدم اما بعد تند آمدم تا طبقه‌ی خودم _ توی حمام دگمه‌های پیرهنم را باز میکردم که صدای زنگ تلفن بلند شد_ پیرهنم را کندم گذاشتم توی دستشویی ، توی اتاق خاب چراغ را روشن کردم، روی تختخاب نشستم ، به ساعتم نگاه کردم (یک و چهل و یک) ، گوشی را برداشتم و صدای زنانه‌یی تند میپرسید آقای سروش شما حالتون خوبه طوری که نشده _ تازه گفتم هلو و صدا پرسید نیژه که حالش بد نشد همچین که شما با نیژه رفتین من دنبالتون دویدم_ از نو گفتم هلو، گفتم خیلی معذرت میخام ولی فکر کنم شما منو با کس دیگه‌یی عوضی گرفتین_ صدا تند گفت این چه حرفی‌یه الان شماره تو نوا فرهاد گرفتم شماره‌ی مادرتونم بم داد تازه ولی این شماره‌ی خصوصی‌ی مال خود شماس مگه نه_ گفتم بله و صدا شروع کرده بود که بعد از رفتن ما چه کارها میخاسته بکند_ آخر دویدم توی حرفش ، گفتم یک ثانیه‌ی زود گذر لطفن یک ثانیه لطفن تا ساکت شد و من توضیح دادم شماره‌یی که فرهاد داده بود درست بود و اینهم درست بود که من منیژه را رسانده بودم اما اسمم سروش نبود و صدا خندید ، گفت این چه حرفی‌یه زهر مو بردین خب معلومه پس میخاسین همین جوری ما هنوز با هم زیاد صمیمی نشده‌ییم که من اسم کوچیکتونو بگم و من گفتم حتا اسم بزرگم هم سروش نبود و صدا ساکت شد_ از نو گفتم هلو هلو و صدا پرسید مگر من برادر گیتی نبودم و من گفتم نه و صدا باز ساکت شد ، آخر پرسید پس گیتی را از کجا میشناختم و من گفتم د بیاه ، بعد که صدا باز ساکت بود گفتم با اجازه تون گوشی را گذاشتم و تلفن از نو زنگ میزد_ اینبار صدای یک مرد بود که تند پرسید بچه جون پیغامم بت رسید و من گفتم هلو چی و صدا میخاست بداند مگر کسی را که فرستاده بود در منزلم ندیده بودم و من گفتم چرا و صدا گفت به صرفم بود حرفش را گوش میکردم و گوشی را گذاشت_ لباسهام را عوض کردم ، دندانهام را مسواک زدم ، چراغ ها را خاموش کردم ، خابیدم ، صبح که با فریاد اوهوی با توئم × کش مادر× و خفه شو خار× که از توی خیابان میآمد بیدار شدم همه‌ی اینها یادم رفته بود اما از پله ها که میآمدم پایین تلفنم افتاد به زنگ زدن و شب قبل یادم آمد با اینحال برنگشتم بالا ، آمدم پایین نشستم سر میز صبحانه_

سه_ به مادرم گفتم حیف این جورابها و دامن نبود که توی خانه از بین میبردش و مادرم خندید ، سیگارش را توی زیر سیگاری خاموش کرد ، به خانم آغا که برای من چای میآورد گفت میبینی پسرم بم چی میگه ، آخر گفت لباسهای خانه‌اش لباس شویی بود و خانم آغا نرفته بود بگیرد ، این دامن را ته گنجه‌اش پیدا کرده بود که خیلی خراب نبود فقط یک کمی تنگ شده بود و زیپش هم بسته نمیشد اما این جورابها را بخدا همین دیروز خریده بود_ از توی راهرو به نافعی تلفن کردم و خانه نبود ، به چاپخانه تلفن کردم ، باش قرار گذاشتم سر ناهار غلطگیری‌ی دوم را خودم بکنم_ بعد از پله‌ها میآمدم بالا که صدای زنگ تلفن بلند شد_ توی اتاق خاب چند لحظه به تلفن که زنگ میزد نگاه کردم ، به ساعتم نگاه کردم (ده و سی و یک) ، نشستم روی تختخاب ، گوشی را برداشتم_ صدا لهجه داشت و توضیح داد که عینکی‌ی دیشبی بود ، اینبار دیگر از طرف خودش حرف میزد و غرضش از مزاحمت این بود که سفارش دیشبش را موکد کند_ بیحرف گوش دادم ، آخر پرسیدم فرمایش دیگه‌یی ندارین اما گوشی را گذاشته بود_ توی اتاق نشیمن از کشوی پایین گنجه‌ام یک کتابچه درآوردم، دو صفحه از وسط کندم گذاشتم روی دسته‌ی صندلی‌ی راحتی ، نشستم به فکر کردن ، یاد تلفن دختر دیشبی بودم که نگران منیژه بود_ بعد بلند شدم آمدم کنار پنجره ، سعی کردم حرفهای منیژه را یادم بیاورم و یادداشت کنم اما چیز زیادی یادم نیامد تا خسته شدم و خانم آغا آمد بالا اتاقها را جارو کند_ توی تخت جمشید سوار یک تاکسی شدم ، گفتم همینطور مستقیم به اندازه‌ی سیزده ریال بروی و راننده اول برگشت نگاهی به من انداخت، پرسید همینجور سیخکی، بعد آمد تا سیزده ریال و من پیاده شدم ، زیادی آمده بودم _ قدم زنان توی هوای خفه‌ی ابری برگشتم تا چارطاقی‌ی مجله فروشی ، مجله‌هام نرسیده بود ، چندتایی روزنامه‌ی روز قبل را خریدم ، رفتم تو ببینم کتاب تازه داشت ، هرچه گشتم اول چیزی به چشمم نیامد بعد یکباره یک کتاب جیبی دیدم راجع به معتادها ، گشتم و روی هم سه تا کتاب راجع به اعتیاد پیدا کردم _ چاپ انگلیس _ هر سه را خریدم ، با تاکسی آمدم سر قرارم _ نافعی لاغر و مات با یک بغل کاغذ و شماره‌های گذشته‌ی مجله و نمونه‌های چاپی آمد نشست و من غلطگیری کردم دیدم کلمه‌ی مفتضح را برداشته بود جاش گذاشته بود بسیار ضعیف و شروع کردم حالیش کنم چرا اینطور نمایشنامه‌ی اونیل را روی صحنه آوردن به معنای دقیق کلمه کار مفتضحی بود و نافعی عینکش را پاک کرد ، دستور غذا داد ، از نو پیشخدمت را صدا کرد دستور آبجو داد ، من من کرد، یک سیگار روشن کرد ، گفت البته حق با من بود ولی فلانی گفته بود و اسم کسی را که میخاست یادش نبود_ دویدم توی دهنش که اسم یک فرنگی‌ی× نشسته را به رخ من نکشد، بعد که از نو عینکش را پاک می کرد و عرقش را خشک میکرد و دستمالش را گرفته بود جلوی دهنش و سیگارش را که توی زیر سیگاری دود میکرد گم کرده بود میخاستم بسته‌ی کتابها را بگذارم جلوش و بگویم این کتابها را براش خریده بودم اما منصرف شدم _ آخر آرام آرام به خوردم داد که مفتضح فقط جنبه‌ی فحاشی را داشت و حامل هیچ معنایی نبود و من ناچار قبول کردم _ به شوخی گفت باید نمونه‌ی چاپی را امضا میکردم و من زیر نمونه یک آدمک کشیدم که با هر دو دست میزد توی سر خودش و آمدم _ تلفن ساکت بود ، ساکت ماند و من یکی از کتابها را شروع کردم ، بعد برای خودم چای درست کردم با شکلات خوردم ، توی اتاق نشیمن گرامافن را روشن کردم صحنه‌های جنگ و کشته شدن هکتور را گوش کردم و از نو گوش کردم ، دوباره برگشتم به کتاب اما صدای باران بلند شد و من آمدم پنجره را باز کردم ، باران را تماشا کردم ، دست راستم را گرفتم زیر باران ، یاد گیتی افتادم_

چهار _ تلفن_ بلند شدم ، گرمافن را که روشن مانده بود خاموش کردم _ توی اتاق خاب تلفن همچنان زنگ میزد _ چراغ کنار تختخاب را روشن کردم ، گوشی را برداشتم و صدای دخترانه‌یی پشت سر هم اسمم را میگفت اما من که گفتم هلو صدای بغض کرده پچ پچی کرد و تلفن قطع شد _ سعی کردم یادم بیاورم این صدا را کجا شنیده بودم ، نشستم روی تختخاب ، آرام آرام دراز کشیدم تا تلفن از نو افتاد به زنگ زدن _ صدای یک مرد گفت بهتر بود هوای خودم را داشتم چون اگر به منیژه خانم تلفن میکردم یا حتی اگر منیژه خانم به من تلفن میکرد خاهرم ×بود_ بعد از نو تلفن زنگ میزد اما اینبار کسی منزل آقای هراتی را میخاست ، شاید شماره را واقعن اشتباه گرفته بود و جزو این رشته تلفنها نبود _ توی اتاق نشیمن از پنجره بیرون را نگاه کردم _ باران بند آمده بود و شب بود _ پنجره را بستم ، کت و بارانی‌ام را برداشتم آمدم پایین، توی بولوار یک تاکسی گرفتم و نشانی‌ی دیشبی را به راننده گفتم ، گفتم اضافه‌اش را هم میدادم _ توی تاریکی دقیق نگاه کردم ، وقتی به جایی که شب پیش پیاده شده بودم رسیدیم پیاده شدم ، بارانی‌ام را پوشیدم ، برگشتم سر کوچه‌یی که منیژه پیاده شده بود_ سعی میکردم دور شدنش و شلوار بلند لیموییش و راه رفتنش را توی تاریکی یادم بیاورم _ خانه‌یی را که بش اشاره کرده بود و هر پنج تا خانه‌ی دیگر کوچه را نگاه کردم ، تا ته کوچه رفتم ، ته کوچه رسیدم به یک خرابه و به یک تپه _ خانه‌ها کوچک و قدیمی ساز و تاریک بود ، فقط دو تا از خانه‌ها پلاک داشت _ کنار زنگ در _ و هیچ کدام را نمیشد توی تاریکی خاند _ وقت برگشتن دیدم چراغ یکی از اتاقهای کنار کوچه‌ی خانه‌ی اولی روشن شد _ تند آمدم تو را تماشا کنم و آشپزخانه‌یی بود و کلفت مانندی زیر اجاق عقب چیزی میگشت _ برگشتم به خیابان ، توی خیابان بعدی پیش ازینکه به جاده‌ی شمیران برسم از پشت سرم صدای یک ماشین میآمد و من ایستادم اما پشت سرم را نگاه نکردم و ماشین آمد ، یک تاکسی‌ی خالی بود _ گفتم بولوار ، سعی کردم سر حرف را باز کنم که اینجا مسافر آورده بود و چه بوی عطری میآمد و مسافرش یک دختر مکش مرگ ما نبود اما راننده که پیرمردی بود و شاید تریاکی بود فقط زیر لب میگفت نه آقا جان و همینرا هم به زحمت میگفت با اینحال وقتی که یکباره یک ماشین شخصی پیچید جلوش سرش را از پنجره برد بیرون و شروع کرد به فحش دادن ، حتا بعد هم که ماشین رفته بود و ما از نو راه افتاده بودیم تا شهر یکبند فحش میداد و اول فحش های معمولی بود، بعد کم کم به چیزهایی رسید که من نشنیده بودم مثل سگ پدر حتا زنشم باس همساده ها× و سگ پدر حتا× کشی‌ی خاهرشم ازش برنمیاد بده این کاری شیکسه رو عوض کنه_

پنج _ مادرم گفت انشااله امشب را فراموش نکرده بودم و من گفتم اتفاقن شام را باید بیرون میخوردم ، بعد که دیدم صورتش درهم شد و دستش را برد طرف پاکت سیگار رفتم جلو بوسیدمش ، آهسته گفتم با یک دختر خیلی خوشگل قرار داشتم _ شروع کرد به اینکه حالا جواب میهمانها را چه بدهد ، اینکه کی و کی فقط میآمدند مرا ببینند ، اینکه چه غذاهایی درست کرده بود ، اینکه فرهاد تلفن کرده بود و یک دختری هم تلفن کرده بود اما خانم آغا گوشی را برداشته بود _ به عجله رفتم توی آشپزخانه و اینجا خاله‌ام هم بود و من از نو توضیح دادم که امشب چنین و چنان و مادرم هم که پشت سرم میآمد دوید توی حرف خاله‌ام و دو تا خاهر افتادند به خندیدن و پرسیدن اینکه حالا اسمش چیه _ خانم آغا توضیح داد که دختر فقط گفته بود بعدن به شماره‌ی خصوصیشون تلفن میکنم ، در ضمن منوچهر خان هم تلفن کرده بود ، فرهاد خان هم دو دفعه‌یی تلفن کرده بود_ سرم را تکان دادم به مادر و خاله‌ام گفتم اسم دختر منیژه بود و اگر امشب سروقت سر قرارش میآمد فردا صبح باید میرفتند خاستگاری و همه خندیدند و مادرم پرسید امشب ماشین را میبردم و من گفتم نه و مادرم شروع کرد که ماشین همینطور افتاده بود اینجا اما پسرش دائمن با تاکسی اینطرف آنطرف میرفت و من آمدم بالا ، اول منتظر زنگ تلفن بودم بعد نشستم به کتاب خاندن _ تلفن که افتاد به زنگ زدن نگاهی به ساعتم کردم ( نه و یازده) ، آمدم توی اتاق خاب ، نشستم روی تختخاب ، گوشی را برداشتم _ صدای زنانه‌یی تند پرسید چرا هیچوقت گوشی را فورن برنمیداشتم و من گفتم یک ثانیه‌ی گذرا لطفن ، گوشی را گذاشتم روی تختخاب دور و برم را نگاه کردم چراغ کنار تختخاب را خاموش کردم و از نو روشن کردم _ آخر گوشی را برداشتم ، گفتم هلو ، گفتم من هنوز اسمم سروش نبود و حتا از دوستهای ایشان هم نبودم ، پرسیدم مطمئنین با من کار دارین _ صدا تند گفت خاهش میکنم ببینین چی میگم و از میان سر و صدای خیابان گفت باید مرا میدید و اینطوری نمیشد و وقتی پرسیدم الان کجا بود گفت جلوی یک سینما بود و منتظر من بود و باید عجله می کردم _ از نو گفتم یک ثانیه‌ی گذرا لطفن تا ساکت شد ، بعد گفتم واقعن اینطوری نمیشد و کسی که باید دعوت میکرد من بودم ، شروع کردم به دعوت کردنش و اینکه اگر میآمدم جلوی سینما با چه علامتی باید میشناختمش و صدا پرسید شما منو نمیشناسین و من نمیشناختم اما صدا میشناخت _ گفتم خیله خب و صدا بجای خداحافظی گفت تورو خدا زودتر _ جلوی آینه کراواتم را عوض کردم ، پیرهنم را از نو کردم توی شلوارم ، توی اتاق نشیمن آستینهای کتم را از توی آستینهای بارانی‌ام در آوردم ، از پنجره نگاهی به بیرون انداختم _ هوا صاف بود _ بارانی‌ام را سر راهم انداختم روی تختخاب ، کتم را پوشیدم ، آمدم پایین _ از پشت در طبقه‌ی مادرم صدای خنده‌ی خاله‌ام میآمد_ با تاکسی رفتم جلوی سینما ،پیاده شدم و تاکسی را نگه داشتم ، دختری دوید طرفم ، اسمم را گفت ،دستم را گرفت ، با عجله برگرداندم_ توی تاکسی به راننده گفتم خیابان بهار و دختر از شیشه‌ی عقب پشت سر را نگاه میکرد ، بعد هم که برگشت از پنجره‌ی کنارش بیرون را نگاه میکرد ، حرفی نمیزد و حرفی نزدیم تا رسیدیم ، پیاده شدیم ، رفتیم تو و من دستور غذا دادم_

شش _ آخر آقامیر را صدا کردم غذا را برچیند و وقت برچیدن برای اینکه به دختر نپیچد که چرا نخورده و مگر غذا خوب نبوده ازش پرسیدم وضع شکلاتی چطور بود_ آقامیر خندید ، گفت اتفاقن تمام شده بود و صبح یکی را فرستاده بود دنبالش ، از دختر پرسید برای او هم بیاورد اما دختر حواسش نبود ، فقط تند از من پرسید میتوانست اینجا مشروب بخورد و من اشاره کردم آره_ آقامیر صورت مشروب را از روی میز کنار ما برداشت آورد اما دختر نگاه نکرده بوربن میخاست و سیگار فرنگی میخاست _ هرچه بود بود _ به آقامیر اشاره کردم ، آقامیر رفت و با سیگار برگشت_ دختر دستپاچه زرورق دور پاکت سیگار را باز کرد ، به عجله یکی گذاشت توی دهنش ، شمع را از دست من گرفت روشنش کرد ، تند دو سه پک زد ، وقتی آقا میر مشروبش را همراه قهوه و شکلات من آورد لیوان را از توی سینی برداشت و در دو جرعه خورد و لیوان را پسش داد _ آقا میر نگاهی به من انداخت و من گفتم یکی دیگه_ لیوان دوم را توی دستهاش می گرداند که کم کم متوجه شد برای خودم از نو قهوه می ریختم و با بقیه‌ی شکلاتم میخوردم ، پرسید این چیه و من توضیح دادم و بعد که زیر لب گفت بجای صنایع سنگین واردات ما به کجا رسیده بود و پرسید اینجاها شکلات فرنگی از کجا پیدا میشد از نو توضیح دادم که آقا میر میفرستاد برای من بخرند، حتا اسم فروشگاه را گفتم و نشانیش را هم دادم ، آخر پرسیدم مشکلات مربوط به شکلات انشااله بکلی برطرف شده بود_ از توی کیفش یک تقویم بغلی درآورد و ورق زد ، از نو گذاشتش توی کیف ، بعد دور و برش را نگاه می کرد و دو سه زوجی در حال رقصیدن بودند _ شمع را با انگشتهاش خاموش کرد ، پرسید نمیخاین با من برقصین _ سرش را تکیه داده بود به سینه‌ام و چشمهاش را بسته بود و دیگر در حال رقصیدن با من نبود ، با اینحال سرم را آهسته آوردم نزدیکش ، زیر گوشش را بوسیدم ، بعد که صورتش را برگرداند طرفم و چشمهاش را نیمه باز کرد خاستم لبهاش را ببوسم اما آرام صورتش را برگرداند ، چشمهاش را کاملن باز کرد و من که به هیجان آمده بودم ایستادم ، ازش جدا شدم و آمدیم نشستیم و من کبریت را از روی میز برداشتم شمع را روشن کردم_ از نو یک سیگار درآورد با شمع روشن کرد بعد شمع را با فوت خاموش کرد ، پرسید یکی دیگر هم میتوانست بخورد و من صبر کردم تا آقا میر برگشت توی تالار ، صداش کردم ، دستور مشروب دادم ، اینبار برای خودم هم دستور دادم _ آخر پرسید شما همیشه همینقد دل گنده یین ، ته سیگارش را توی زیر سیگاری خاموش کرد ، بعد گفت حیف که این دفعه را کور خانده بودم و فایده نداشت چون گرچه منهم یک کور نه بالاجبار بلکه بالاختیار دیگر بودم او نیژه نبود که هر چیزی را قبول کند و به هر چیزی تن دهد و از آنجا که بدون متهم پیش میبرد قصد نداشت هیچ چیز را تعریف کند و راستش فقط به این خاطر به من تلفم کرده بود که ببیند سلیقه‌ی گیتی چطور بود ، شروع کرد با ته لیوان سوم که حالا دیگر خالی بود آهسته روی میز کوبیدن _ آقا میر را صدا کردم ، گفتم حساب و آقامیر گفت چشم_ دختر یک سیگار دیگر روشن کرد_ آقامیر با صورت حساب آمد و من پولش را گذاشتم لای صورت حساب ، اشاره کردم متشکرم _ دختر سیگار را نیمه تمام توی زیر سیگاری خاموش کرد و بلند شدیم _ بیرون نگاهی به ساعتم انداختم (ده و بیست و سه) ، آرام رو به بالا راه افتادیم _ دستهام را کردم توی جیبهای شلوارم ، گفتم اگر میخاست میرساندمش و دختر سرش را انداخت پایین ، گفت من خونه نمیتونم برم از خونه‌م دیشب فرار کردم ، روش را برگرداند طرفم _ گفتم منظورم هرجایی بود که میخاست برود ، به زحمت سعی میکردم برنگردم نگاهش کنم _ پیش ازینکه به تخت جمشید برسیم از پایین یک تاکسی‌ی خالی آمد _ در تاکسی را براش باز کردم و سوار شد و من اول مکث کردم اما آخر سوار شدم ، در را بستم ، ازش پرسیدم کجا _ به راننده گفت آقا مارو ببر فرودگا مهرآباد ، روش را برگرداند طرفم ، پرسید تعجب کردین نه_ با سر اشاره کردم آره ، امیدوار بودم توی صورتم هیچ علامت تعجبی نباشد ، از پنجره‌ی کنارم خیابان را تماشا میکردم_ دو مرد جوان توی جوی آب زیر تیر چراغ برق نشسته بودند درس میخاندند_ بعد دختر را نگاه کردم و دختر گفت شما تصمیم گرفتین اینقد صبر کنین تا من خودم بگم و من پرسیدم چی رو _ مات مرا نگاه کرد ، تند گفت شما فکر نمیکنین ممکنه نیژه رو بخاطر شما اذیتش کنن و من گفتم نه و دختر با عصبانیت گفت این چه حرفی‌یه چی چی رو نه و من توضیح دادم نه‌ی من در جواب سوآل فکر نمیکنید بود_ ساکت یقه‌ی بلوزش را مرتب کرد ، پایین بلوز را از نو کرد توی دامن ، بعد دستهاش را گذاشت توی دامنش ، نگاهی به من انداخت ، روش را برگرداند طرف پنجره تا رسیدیم به خیابان فرودگاه_ آخر گفت بخاطر گیتی هم که شده ، پرسید گیتی حالش خوبه و من گفتم حتمن _ بعد که افتاد به سوآل ناچار توضیح دادم که خیلی وقت بود گیتی را ندیده بودم و حتا وقتی هم که برگشته بود فرنگ ندیده بودمش _ تند نگاهم کرد ، زیر لب گفت نمیدونسم_ پیاده که شد من گفتم خب شب بخیر ، میخاستم از نو سوار شم اما بازوم را گرفت گفت ببینین چی میگم به نیژه نپیچین و من که برگشتم نگاهش کنم بلند گفت این حرفو چن نفر تا بحال بتون زدن و من گفتم خیلی ساکت ایستادم _ بعد تقریبن فریاد میکشید که بهتر بود میرفتم توی اتاقم و بهتر بود در می رفتم و بهتر بود حتا فکرش را هم نمیکردم و توی همین فکر میماندم که اینکه هیچ چیز نمیپرسیدم و مثل یک ابله مردم را بربر نگاه میکردم خیلی سرم میشد و مثلن هیچکس نمیفهمید و فقط من میفهمیدم و راستش را اگر میخاستم بدانم باید توی صورت ترسویم تف میکردند چون پشت شکلات‌ها قایم شده بودم و بهتر بود اصلن برمیگشتم به همانجا که پیش ازین بودم چون لیاقت اینجا زندگی کردن را نداشتم چون اگر بلد نبودم پای زندگی بایستم باید خودم را خفه میکردم و دار میزدم و همان بهتر که خفه میشدم و هیچ حرفی نمیزدم و کاری به هیچ کار نداشتم و سرم را میکردم توی برف مثل یک الاغ سواری میدادم مثل یک گاو عصار مثل یک ابله _ چند لحظه‌یی ایستادم ، دور شدنش و بالا رفتنش را از پله‌ها تماشا کردم ، بعد سوار شدم آمدم_

هفت_ توی اتاقم گرمافن را روشن کردم صحنه‌های جنگ را گذاشتم ، سعی کردم یادم بیاورم روی هم چند نفر بودند_ آخر توی صندلی‌ی راحتی نشستم ، قلمم را از جیب کتم درآوردم روی کاغذی که کنار صندلی‌ی راحتی افتاده بود روی زمین نوشتم یک ) خر گردن ، دو ) عینکی ، سه ) رییس عینکی و معاونش چهار) دختر فراری ، بلند شدم کاغذ را با یک پونز زدم به دیوار اتاق ، پایین رشته عکسهای طرحهای صحنه‌ی دیوید بریجز_

هشت_ زیر دوش بودم که فکر کردم صدای زنگ تلفن میآمد ، دوش را بستم و صدای زنگ تلفن بود _ حوله را پیچیدم دورم ، توی اتاق خاب اول ساعتم را از روی تختخاب برداشتم نگاهی بش انداختم (چهر به یک) بعد گوشی را برداشتم و صدای دخترانه‌یی پشت سرهم اسمم را میگفت و میخاست بداند از خاب که بیدارم نکرده بود و میشد یک سر بیاید اینجا و چرا نمیشد چند دقیقه از وقتم را به نیژی بدهم _ گفتم یک ثانیه‌ی زود گذر لطفن ، گوشی را گذاشتم روی تختخاب ، درحالیکه حوله را با دستهام دور کمرم گرفته بودم آمدم کنار پنجره ، سعی میکردم تند فکر کنم و تصمیم بگیرم _ آخر برگشتم گوشی را برداشتم ، گفتم هلو اما کسی آنطرف تلفن نبود _ هلوهلو _ گوشی را گذاشتم اما دستم را از روش برنداشته بودم که تلفن از نو زنگ میزد_ دستم را برداشتم ، روی تختخاب چمباتمه زدم ، حوله را که زیرم لوله شد کشیدم بیرون ، به بالش تکیه دادم ، گوشی را برداشتم و باز صدای منیژه بود _ پیش ازینکه از نو شروع کند گفتم کجا باید بیاید ، اسم خیابان را گفتم دست راست ، شماره‌ی ساختمان را گفتم ، گفتم زنگ پایینی مال مادرم بود ، باید زنگ بالایی را میزد و نباید سر و صدا راه میانداخت_ صدا پرسید چرا اینقدر بریده بریده حرف میزدم و من گفتم د بیاء و صدا پرسید چی و من گفتم هیچ چی ، پرسیدم نشانی را فهمیده بود_ برگشتم زیر دوش ، آمدم بیرون از نو لباس پوشیدم ، بعد در اتاق خاب را بستم ، توی اتاق نشیمن گرمافن را روشن کردم ، پنجره را باز کردم ، کاغذی را که به دیوار پونز کرده بودم کندم گذاشتم توی کشوی گنجه‌ام ، آب گذاشتم جوش بیاید _

نه_ ششش گویان از پله‌ها می آمدم بالا و منیژه صورتش را آورده بود نزدیکم و سوآل پیچم کرده بود و من ناچار توضیح میدادم که آره منزل مال ما بود و نه طبقه‌ی دوم فقط فعلن خالی بود چون مستاجرهاش که رفته بودند ایتالیا گردش تا سه هفته‌ی دیگر برمیگشتند و برای این طبقه‌ی سوم را انتخاب کرده بودم که از پنجره‌هاش نهر کاملن پیدا بود و نه فقط دو تا اتاق را گرفته بودم و دو تای دیگر خالی افتاده بود چون به دردم نمیخورد و اثاثیه‌ی اضافی هم نداشتم و آره اینجا اتاق خاب بود آره اینجا اتاق نشیمن بود و اگر صبر میکرد براش چای میآوردم _ با چای که برگشتم با مجله‌ها و کتابها ور میرفت_ به گرمافن اشاره کرد ، پرسید این چیه و من گفتم هیچی و خاموشش هم که کردم باز میخاست بداند و من گفتم که صحنه‌ی صبح عشق ورزی‌ی تریلس و کرسیدا بود. صفحه را از نو گذاشتم و صداش را آهسته کردم ، بعد توضیح بیشتر دادم که قضیه‌ی نمایشنامه چنین و چنان بود و منیژه تند گفت یک فیلم راجع به هلن دیده بود و من شروع کردم که نه اینجا هلن یک فاحشه بود و قهرمان‌های جنگ احمق و پست و پرمدعا بودند که تنها محرکشان در جنگ از دست دادن بچه *شان بود و اگر جز این بودند مفت کشته میشدند و وصال عشاق در گرو کوشش یک * کش بود و معشوقه به فحشاء میرسید ، آخر ول کردم ، هر فنجان چای را گذاشتم کنار یکی از صندلی‌های راحتی روی زمین _ پشت به من ایستاده بود ، دست راستش توی جیب کوچک عقب شلوارش بود ، خم میشد عکسهایی را که به دیوار بود تماشا میکرد ، از نو راست میایستاد ، با دست چپ موهاش را میزد عقب ، روی جلد کتابها را نگاه میکرد ، مجله‌ها تند ورق میزد _ آخر برگشت نگاهی به من انداخت ، پرسید همیشه با کت و شلوار و کراوات بودم و من کتم را کندم انداختم پشت صندلی‌ی راحتی ، گره‌ی کراواتم را باز کردم اما از پشت یقه‌ی پیرهنم درش نیاوردم ، از نو نشستم به چای خوردن _ توی کیفش عقب چیزی میگشت که پیدا نکرد و پاکت سیگار و فندکش را درآورد ، شروع کرد دور و برش را نگاه کردن تا نگاهش افتاد به من _ چشمهاش همان نگاه گنگ را داشت _ و من به نعلبکی زیر فنجان چای اشاره کردم _ لبخند زد ،با انگشتهای کشیده و عصبی نشست به سیگار کشیدن _ پرسیدم چیزی میخورد و گرسنه نبود ، ساکت نشستم تا شروع کرد که همه مرا جای برادر گیتی گرفته بودند و با اینکه حالا دیگر فهمیده بودند ممکن بود بخاطر نیژی اذیتم کنند و چرا ول نمیکردم _ بلند شدم رفتم برای خودم از نو چای دیختم برگشتم _ چای منیژه دستنخورده باقی مانده بود _ وقتی نشستم از نو شروع کرد که نمیخاست اذیتم کنن و من ساکت چاییم را با قاشق هم میزدم _ آخر سیگارش را توی نعلبکی خاموش کرد ، پرسید کجا کار میکردم و من گفتم هیچ جا و باصطلاح باید مستغلاتی را که از پدرم مانده بود اداره میکردم اما مادرم چنان دست به دادگستری رفتنش خوب بود که تقریبن تنها کاری که برای من میماند گرفتن سهمیم آخر هر ماه بود ، بعد باید توضیح میدادم چرا برگشته بودم و چرا طب را ول کرده بودم ، گفتم همه جور جواب میشد داد و بستگی به آدمی داشت که میپرسید اما منیژه پرسید خب راستش کدومه و من شانه‌هام را انداختم بالا _ بلند شد از نو توی اتاق بگردد و من نگاهی به ساعتم انداختم (سیزده به دو) بلند شدم گرمافن را خاموش کردم ، دیدم میخندید و پرسیدم چیه ، گفت چرا اینجا هیچ چی فارسی پیدا نمیشه و من به شماره‌های آخری‌ی مجله‌ی نافعی اشاره کردم و منیژه گفت چه عجب و من توضیح دادم اینها هم بخاطر مقاله‌های خودم بود و منیژه یک مجله را گشت اما مقاله‌ی مرا پیدا نکرد _ آمدم کنارش ایستادم مقاله را پیدا کردم _ درباره‌ی نمایشنامه‌هایی که پیش از روی صحنه آمدن چاپ میشد_ منیژه چند سطر اول را نگاهی کرد ، بعد نگاهی به من انداخت ، آرام بم تکیه داد ، مجله را یکبار دیگر ورق زد و انداختش روی صندلی‌ی راحتی ، برگشت طرفم ، دو سر کراواتم را گرفت توی دستهاش و بهم گره زد ، آهسته پرسید ازش خوشم میآمد و من اشاره کردم آره ، فکر کردم الان تلفن میافتاد به زنگ زدن و صدای زنگ تلفن بلند شد _ دستم را بردم توی موهاش و آرام چشمهاش را بست _ دستم را درآوردم ، آمدم توی اتاق خاب گوشی را برداشتم و صدای فکر می‌کنم معاون رییس عینکی بود که گفت خار* خار خود تو* _ توی اتاق نشیمن منیژه کتابی را ورق میزد ، برای یک لحظه که به دیوار تکیه داده بود و سرش پایین بود و پای چپش جلوتر بود و آبی‌ی شلوار بلند و در پایین گشادش به تیرگی میزد گیتی بود اما بعد که سرش را آورد بالا و لبخند زد منیژه بود ، پرسید این چیه _ گردنم را کج کردم پشت جلد کتاب را ببینم و منیژه کتاب را آورد بالا ، گفتم کتاب تحقیقیه راجع به معتادین _ منیژه سرش را تکان داد ، پرسید تلفن کی بود ، بعد عقب دستشویی میگشت _ وقتی برگشت رنگ پریده تر بنظر میآمد ، عجله داشت ، فقط میخاست به من بقبولاند که نیژی را باید ول میکردم چون ارزشش را نداشت چون حتا فاحشه‌های شهر نو هم بش شرف داشتند اما بعد از نو به دیوار تکیه داد ، پرسید تو همه چی رو میدونی مگه نه و من اشاره کردم نه_ گفت اگر میخاستم برایم تعریف میکرد و من شانه‌هام را انداختم بالا ، دستهام را کردم توی جیبهای شلوارم ، روی دسته‌ی صندلی‌ی راحتی نشستم ، برگشتم نگاهش کردم _ از نو پرسید کی تلفن کرده بود و من گفتم _ این بادمجون دورقاب چینا میاندازنت تو هچل زندگیتو بی ریخ میکنن _ شانه‌هام را انداختم بالا ، گفتم ازین که بود بیریخت تر نمیتوانستند بکنند و منیژه پرسید مگه چطور شده و من از نو شانه‌هام را انداختم بالا ، آخر گفتم هیچ چی ، بعد همراهش تا پایین آمدم _ ساکت بم تکیه داده بود ، فکر میکنم میلرزید _ در را بستم ، برگشتم بالا فنجان‌ها را بردم توی آشپزخانه ، همه چیز را شستم ، از نو آب گذاشتم جوش بیاید ، چای درست کردم ، نشستم توی صندلی‌ی راحتی و شروع کردم چاییم را با شکلات خوردن_ وسطش بلند شدم رفتم تلفن را از پریز درآوردم ، برگشتم کاغذ هشدار دهنده‌ها را پیدا کردم ، قلمم را درآوردم ، نوشتم پنج) منیژه ، بعد کاغذ را پشت کردم ، نوشتم یک) منیژه چه مجهولی را می داند؟ دو) چرا باید این مجهول را به من گفته باشد؟ سه) چرا بهتر است این مجهول را من ندانم و هیچ کس دیگر نداند؟ چهار) ارزش مجهول و ارزش تهدیدها تا چه حد است؟ _ بلند شدم کاغذ را به دیوار بزنم اما پونزش را پیدا نکردم ، توی کشو که نگاه کردم جعبه‌ی پونزها خالی بود ، برگشتم نشستم
بقیه‌ی چاییم را خوردم و هر دو طرف کاغذ را خاندم ، فکر کردم هیچ مجهولی در کار نبود و کثافت کاری یک بابایی و اینکه مثلن دختری را حامله کرده بود و ترس بادمجان دور قاب چینها ربطی به من نداشت ، زیر کاغذ رکیکترین فحشی را که یادم آمد نوشتم ، کاغذ را پاره کردم ریختم توی ظرف آشغال _ بعد لباسهام را عوض کردم ، دندانهام را مسواک زدم ، چراغ ها را خاموش کردم ، رفتم توی رختخاب خابیدم_
ده_ صبح خانم آغا بیدارم کرد ، فرهاد خان پشت تلفن پایین بود و هر چه به این شماره تلفن کرده بود تلفن جواب نمیداد _ تلفن را وصل کردم ، گفتم بش بگویید حالا تلفن کند و خانم آغا پرسید صبحانه‌ام را بیاورد بالا و من گفتم نه میآم پایین ، پرسیدم دیشب میهمانها خیلی زود رفته بودند و خانم آغا گفت بعله گفت ولی بعضیها میهمانشان خیلی دیر آمده بودند و خندید ، پرسید باید به فرهاد خان میگفت از دوباره تلفن کند و من گفتم آره ، بالش را کشیدم بالا و بش تکیه دادم ، یاد گیتی افتادم _ فرهاد اول گله میکرد چرا تلفن نکرده بودم میخاست بداند قضیه‌ی منیژه چه بود و چطور شده بود که همه‌ی شهر تهران عقب شماره‌ی تلفن من میگشتند و من گفتم در واقع عقب شماره‌ی تلفن من نمیگشتند و فرهاد پرسید چی و قرار شد بیاید اینجا و سر صبحانه بودم که آمد_ اول افتاد گیر احوالپرسیهای مادرم که نشاندش پشت میز ، اسرار داشت یکبار دیگر هم با من صبحانه بخورد ، به خانم آغا میگفت براش اقلن چای بیاورد و به هم سیگار تعارف کردند و شوخی‌ی قدیمی که معلوم نبود به خاطر کدام ترسا دختری در بلاد فرنگ سیگارم را ترک کرده بودم، اینکه کار خیلی خوبی بود،اینکه مادرم خودش هم میخاست سیگارش را ترک کند و فعلن از روی دو پاکت رسیده بود به یک پاکت و سه چهارم پاکت تا صبحانه تمام شد و ما آمدیم بالا _ به در نرسیده تلفن زنگ میزد و فرهاد عجله داشت د یالا دیگه ، آخر زودتر از من دوید تو گوشی را برداشت ، گفت بفرمایین و من تقریبن منتظر فحش خاهر و مادر بودم اما فرهاد احوالپرسی کرد ، گفت آره چه جورم ، گوشی را گرفت طرفم ، گفت منوچهره _ صدای منوچهر میپرسید میشناسیش و من پرسیدم کی رو و منوچهر تند گفت از فرهاد بپرس باید عزت رو بشناسه و من پرسیدم کی و منوچهر گفت گرچه اسمشو اینا چیز میدونن بپرس میترا یادشه و من رویم را برگرداندم ، از فرهاد که کنار پنجره ایستاده بود بیرون را نگاه میکرد پرسیدم تو میترا را میشناسی و فرهاد برگشت ، گفت خب معلومه مگه تو و من توی گوشی پرسیدم طوری شده و منوچهر گفت آره ، پرسید ناهار چکار میکردم و من اول از فرهاد پرسیدم ناهار با ما میخورد اما فرهاد گفت باید می‌رفت خانه و من با منوچهر قرار ناهار گذاشتم _ از فرهاد پرسیدم قضیه‌ی میترا چیه مگه اما پیش ازینکه حرفی بزند فهمیده بودم میترا همان دختر فراری‌ی دیشبی بود_ شماره‌ی اداره‌ی روزنامه‌ی منوچهر را میگرفتم و اشغال بود و فرهاد میپرسیدچی شده و من میگفتم تازه فهمیده بودم میترا کی بود ، شماره را میگرفتم و اشغال بود و فرهاد می پرسید خب کی بود و من میگفتم دیشب باش شام خورده بودم و از خانه‌اش فرار کرده بود ، شماره را میگرفتم و اشغال بود و فرهاد دستپاچه میپرسید چکار کرده بود و چرا و من شماره را میگرفتم و اشغال بود ، آخر به فرهاد گفتم ششش ، گوشی را گذاشتم ، بعد از نو برداشتمش و شماره را آرام گرفتم و شد_ منوچهر اول نبود اما من گفتم کار خیلی مهمی بود و لطفن باید پیداش می‌کردند و پیداش کردند _ تند گفتم منوچهر دختره و منوچهر گفت کی و من گفتم دختره همین دختره چطو شده و منوچهر مکث کرد ، گفت هیچی یه بچه ژیگول انگار عاشقش بوده دیشسب هفت تیر عموشو ورمی داره طفلی دختره رو میزنه _ پرسیدم کدوم بیمارستان _ چی _ از نو پرسیدم و منوچهر گفت ازین حرفاش دیگه گذشته بود و تلفن قطع شد_ هلو هلو _ فرهاد بالای سرم ایستاده بود ، میپرسید چطو شده و من شروع کردم به تعریف کردن و تلفن افتاد به زنگ زدن و اول تلفنچی بود ، بعد منوچهر گفت اینجا نمیدونم اینا چطو شد قطع شد ، گفت ظهر میبینمت و من گفتم آهان ، گوشی را گذاشتم و بقیه‌ی قضیه را برای فرهاد تعریف کردم_

یازده_ فرهاد پرسید خب تو حالا بالاخره میخای چیکار کنی_ گفتم هیچ چی دوش بگیرم یه تلفنی به نافعی بزنم یه سر به این یارو اسمش چیه تو شاهرضا تازه واز شده بزنم ببینم مجله تازه چی آورده بعدم برسم به منوچهر _ تو اصلش گوش کن تو این دختره دیشب مگه باش نبودی مگه باش چیز شام نخوردی مگه نبردیش فرودگا مگه منو باش که بم میگن اعصابت خرابه دیوونه‌یی باس بری پهلوی این مادر قحبه‌ی دیوونه که خودش ا من دیوونه تره تازه محمودم وقتی اینجاس بیس و چهار ساعته میپادم راسی محمود همین یکی دو روزه پیداش میشه‌ها تو ندیدیش وقتی اومدی_ نه صب همون شبی که من رسیدم تهران اون رفته بود مشهد حالا تو چی میگی چه_ من میگم گوش کن *خار فرنگیا و دوش گرفتنشونم کرده من بت میگم میخای چیکار کنی تو میگی نمیدونم گوش کن من میگم چیکار میخای بکنی این قضیه آخه یه _ هیچ چی اینو میخای بدونی هیچ چی به من چه _ د یعنی چی به تو چه صبر کن ببینم گوش کن چطو شد اونجا واسه خار * بازی یای ضد فلان نمیدونم هر * و شعر دیگه‌یی خودتو هلاک میکردی چطو شد قضیه‌ی قضیه‌ی نمیدونم که هر چی منوچهر واست می‌نوشت من مینوشتم آقا خودتو نو مسخره کردین تو کتت نمی رف حالا چطو شده _ تو میگی چه_ من اینو میگم که میخام بدونم حالا بالاخره چطو میشه یعنی تو بالاخره میخای یا_ یک ثانیه مرحمتن یک ثانیه اگه وقت بدی میگم که که تا اونجایی که به من مربوط میشه این دختر و اون دختر و هر دختر دیگه‌یی که بخای و همه‌ی عاشقاشون و همه‌ی معشوقه‌های اینا همه شون ا دم میتونن بزنن همدیگه رو داغون کنن حالا تو میگی چه _ پسره عاشق بوده که میخاسه _ گه خورده_ تو یعنی نمیخای میخای بگی که باورت نمیشه که آدم _ د بیاه شروع شد که یه دختری عاشق تو بوده بعد زده خودشو کشته که تو نزدیک بوده از عشقش دیوونه بشی یا داری میشی یا شدی که یارو بچه ژیگول عاشق میترا بوده میترا خانومت میفهمید داش چه خاکی به سرش میریخ خیلی بم خوب حالیش بود یه موقعی یم من هزار و یک گه جوراجور خورده‌م خب خاک بر سر من و توو اون و شما و همه شونم کرده_ بعد ساکت شدیم پنجره را باز کردم ، لجن ته جویهای دو طرف نهر را درآورده بودند ریخته بودند کنار پیاده‌روها ، گفتم بیاء _ فرهاد بلند شد آمد طرف پنجره و من گفتم گور پدر هنر سمبولیکم کرده شد ما یه چیزی ببینیم که اروای عمه‌اش تمثیلی نباشه _ فرهاد که رفت دوش گرفتم ، به نافعی تلفن کردم _ نبود_ لباس پوشیدم رفتم تا خیابان شاهرضا اما پست تاخیر داشت و هیچ مجله‌ی تازه‌یی نرسیده بود_ سه ربعی منتظر منوچهر نشستم اما نیامد_ آخر به اداره‌ی روزنامه تلفن کردم و منوچهر گفت نمی رسید بیاید ، بعد میآمد منزل _ ازش پرسیدم نافعی پیداش نبود و منوچهر گفت لابد عقب زهرمار می‌گشت اما انگار مجله‌اش امروز صبح پخش شده بود _ ناهارم را همانجا خوردم ، آمدم بیرون دیدم مجله روی بساط روزنامه فروشیها بود ، یکی خریدم آمدم _ لجن‌ها هنوز توی پیاده‌رو بود _ نشستم به خاندن ، یکی دو دفعه مجله را ورق زدم ، وسطهای سر مقاله‌ی ما چه خوبیمش بودم که بلند شدم بش تلفن کنم اما سرشماره‌ی چهارم ولش کردم ، برگشتم توی اتاق تا آخر پنجره را بستم ، از توی کشوی گنجه یک کتابچه‌ی سفید در آوردم ، نشستم توی صندلی‌ی راحتی ، شروع کردم به نوشتن دقیق همه‌ی کارهایی که از شب رساندن منیژه کرده بودم _ اول بالای صفحه نوشته بودم طرح برای یک داستان اما به صفحه‌ی ششم هفتم که رسیدم برگشتم عنوان را خط زدم و فقط تاریخش باقی ماند_

دوازده_ منوچهر نزدیک سه آمد ، هنوز ناهار نخورده بود ، میخاست با هم برویم بیرون چیزی بخورد_ اشاره کردم بنشیند ، آمدم توی اتاق خاب تلفن کردم پایین از خانم آغا پرسیدم خوردنی اگر چیزی هست برای منوچهر بیاورد و آورد توی مجمعه برنج بود و خورش و ژامبن و خیارشور و نان و پنیر و مربا و ترشی و دوغ و ماست و کوکا و من سرم را تکان می دادم _ منوچهر شروع کرد به خوردن ، پرسید چیه و من نمیدانستم چطور توضیح بدهم اما بعد هر دو یادمان رفت چون منوچهر تعریف میکرد شب پیش چطور شده بود و چطور پسرک را گرفته بودند ، منوچهر پسرک را دیده بود و پسرک تعریف کرده بودکه همیشه دنبال دختر بوده و دیشب هم دنبالش بوده و دختر که فهمیده بود با مردی که پسرک قبلن ندیده بود قرار گذاشته بود و با مرد رفته بود شام خورده بودند بعد با مرد رفته بود خانه‌ی مرد و پسرک داشته دیوانه میشده آخر رفته بودند فرودگاه و مرد که رفته بود ماشینش را جایی نگهدارد پسرک آمده بود جلو و التماس کرده بود و دختر حاضر نشده بود حرفش را گوش کند و گفته بود برو گمشو کی به تو نیم وجبی نگاه میکنه_ پرسیدم پسرک چند سالش بود و منوچهر گفت نوزه شایدم بیشتر ولی جوونتر نشون میده _ بعد دختر را از تالار فرودگاه آورده بود بیرون _ پرسیدم چطوری و منوچهر گفت لابد ا بس عجز و التماس کرده _ دختر همه‌اش نگران این بوده که مبادا مرد با پسرک ببیندش و گفته بوده میخاسته با مرد برود شیراز با هم آنجا عروسی کنند و گفته بود مرد طبیب بود بعد پسرک تهدیدش کرده بود و دختر خندیده بود و درین مدت باهم آمده بودند توی خیابان فرودگاه و آمده بودند توی قسمت خاکی‌ی پشت درختها _ پرسیدم کجا و منوچهر توضیح داد ، گفت خبرش را نوشته بود و شب میتوانستم بخانم و من گفتم آره خیله خب و منوچهر گفت کوفت _ بعد توضیح داد هفت تیر پسرک طرز کارش چطور بود و من دیدم حالیم نیست ، گفتم خب بعد_ بعد زده بود و از صداش و از حالت وحشتزده‌ی پسرک و از فرار کردنش پیدا بوده و گرفته بودندش اما پسرک میگفته نمیخاسته فرار کند و میخاسته خودش را معرفی کند و حالا که میترا مرده بود دیگر زندگی براش بی‌ارزش شده بود ، وقتی منوچهر دیده بودش عموی پسرک هم بوده و مرتب میگفته برادرزاده‌ی من حالش خوب نیست و اختلال دماغی دارد _ گفتم پس مالیده و منوچهر شروع کرد به تعریف کردن مقاله‌یی که نوشته بود _ بلند شدم با تلفن خانم آغا را صدا کردم و خانم آغا آمد ظرفها را جمع کرد برد ، بعد آب گذاشتم جوش بیاید _ منوچهر گفت مشروبی چیزی نداری و من کنیاک داشتم ، بطریش را با آخرین دو بسته‌ی شکلاتی که داشتم آوردم و نشستیم به خوردن شکلات و چای و کنیاک که کم کم می ریختیم توی فنجان‌های چای _ بعد من گفتم خب پسر جان این دفه رو مالیدی چون رفیقت ا دم چاخان کرده ، سعی کردم حالیش کنم چیزهایی که پسرک گفته بود منطقی نبود و کلی شاهد وجود داشتند که میتوانستند عکس حرفهاش را ثابت کنند اما منوچهر فقط توی اختلال حواس پسرک بود _ آخر گفتم پسرک مهمل میگفت چون مردی که با میترا بوده من بودم و منوچهر فنجان را گذاشت زمین و بلند شد _ بعد از نو نشست ، مات نگاهم میکرد و من گفتم صبر کن ، کتابچه را آوردم گذاشتم روی زانوهام و از روش _ تا جایی بود که میخاستم میترا را برسانم _ مفصل براش تعریف کردم _ آخر بلند شدم رفتم توی آشپزخانه همه چیز را شستم و شب بود منوچهر که دنبالم بود پرسید تو داآش گیتی رو نمیشناسی نه ، روی کلمه گیتی مکث کرد و من نگاهش کردم _ نه _ منوچهر شروع کرد که پس چیز بیشتری میدانست و برادر گیتی تازه آزاد شده بود و یک هفته‌یی میشد و خیلی بی کله بود و قبلن چرت و پرت مینوشته ، افتاد به یک رشته فرضیه که همه‌ی اینها به هم ربط داشت و پسرک دیشبی اگر اختلال حواس داشت و مطمئنن داشت نمیتوانست به این صورت باشد اما حوصله‌ی من سر رفته بود _ شروع کردم به عوض کردن لباسهام ، وقتی دیدم منوچهر ول نمیکرد گفتم که بهرحال همه فهمیده بودند من خودم بودم و دلیلش هم این بود که دیگر کسی تلفن نکرده بود و تمام روز گذشته بود و قضیه تمام شده بود_ منوچهر پرسید حالا میخای چیکار کنی و من دعوای صبحم بافرهاد را براش تعریف کردم ، بعد گفتم نگا کن ببین با رفیق شاعرت میخام چیکار کنم ، شماره‌ی نافعی را گرفتم اما نبود_ منوچهر پرسید خب و من توضیح دادم که میخاستم فحش خاهر و مادر را بکشم بجان نافعی‌ی مفنگی که انگار به خودش هم مشتبه شده بود مثل بقیه توی کثافت نبود و چنین و چنان میکرد و میخاستم بش بگویم که قصد نداشتم دیگر براش چیزی بنویسم _ منوچهر پرسید نکند خیال آدم کردن حسین نافعی را داشتم چون فایده نداشت و دیگر ازین حرفهاش گذشته بود و من شانه‌هام را انداختم بالا و با هم آمدیم بیرون و منوچهر گفت جدن نمیخای بنویسی و من سرم را تکان دادم و منوچهر گفت به نفع واوهای چاپخانه که از شر من اقلن برای مدتی راحت میشد و من تند شروع کردم که فکر میکردم اساسن فارسی‌یی که امروز ما حرف میزدیم دیگر زبان جمله‌های کوتاه نبود و زبان جمله‌های بلند بود که اکثرن به آخر نمیرسید و میچسبید به جمله‌ی بلند ناقص بعدی که چون در نوشته جراتش را نداشتیم و نمیشد دقیقن به اینجا رسید بنابراین چنین و چنان اما منوچهر گفت باید میرفت اداره‌ی روزنامه و با تاکسی رفت _ افتادم به قدم زدن ، دو سه تا بچه زیر تیر چراغ برق لی لی بازی میکردند و دختر کوچکی بغض گلوش را گرفته بود و ایستاده بود دعوا میکرد و پیدا بود که میخاست بازی را به هم بزند چون سنگش افتاده بود توی جهنم و خانه هاش را از دست داده بود _ سر چهارراه پهلوی روزنامه‌های عصر را خریدم ، مقاله‌ی منوچهر را تند خاندم و اکثر حرفهایی که گفته بود توش نبود ، تقریبن همه‌اش خبر بود_ از توی یک داروخانه به خانه تلفن کردم ، از خانم آغا پرسیدم مادرم امشب میهمانی چیزی نداشت ، وقتی گفت نه گفتم برای شام میآمدم اما از داروخانه که خاستم بیایم بیرون پسربچه‌یی را که یک پاش سوخته بود و زخمهاش را توی داروخانه بسته بودند دو تا زن میآوردند بیرون با تاکسی ببرند منزل و تاکسی پیدا نمیشد_ فکر کردم بروم جلو و سعی کنم براشان تاکسی پیدا کنم اما یکی از زنها چادر نمازش را گره زد دور کمرش ، پسرک را به زحمت بغل کرد ، به زنی که همراهش بود گفت آرام آرام پیاده میرفتند پایین شاید تاکسی هم بالاخره میآمد و من برگشتم_ روزنامه‌ها را دادم به مادرم ، اذیتش کردم که دختری که گفته بودم همین بود و حالا من هم میخاستم خودم را بکشم و مادرم اول باورش شده بود _ بعد آمدم بالا بقیه‌ی قضیه را نوشتم _ تا ده _ و خسته شدم ، بلند شدم توی اتاق راه افتادم ، آمدم توی اتاق خاب ، فکر کردم به کی تلفن کنم _ یاد گیتی بودم _ آخر رفتم وان حمام را تا نیمه پر کردم از آب گرم و توش دراز کشیدم ، بعد در آمدم ، چراغ‌ها را خاموش کردم ، خابیدم_

سیزده _ صبح اول منتظر صدای زنگ تلفن بودم و کسی تلفن نکرد جز منوچهر که پرسید چطوری و من گفتم خوبم ، پرسید میخاستم برادر گیتی را ببینم و من گفتم نه و خداحافظی کردیم _ تمام صبح را به صحنه‌ی عاشقانه‌ی تریلس و کرسیدا گوش کردم ، ناهار را مادرم خوردم ، هنوز توی فکر خبر روزنامه‌ها بود و میخاست بداند جدن دختر را میشناختم اما من حواسم پی‌‌ی حرفاش نبود ـ بعد از ناهار یکباره شروع کرد به گله که توی کاغذهام همه‌اش نوشته بودم وقتی برگردم همه چیز را مفصلن تعریف میکردم اما توی این چهار ماه از خودم براش یک کلمه هم حرفی نزده بودم و اگر منوچهر بش نگفته بود حتا خبر نمیشد مقاله مینوشتم ـ آخر من گفتم خیله خب ، بوسیدمش ، از پشت میز ناهار خوری آوردمش طرف یک صندلی‌ی راحتی ، نشاندمش ، یک زیر سیگاری بزرگ بلوری گذاشتم روی دسته‌ی صندلی‌ی راحتی ، شروع کردم به تعریف از دفعه‌ی اولی که گیتی را دیده بودم ، شبی که برای اولین بار با هم رفته بودیم تآتر ـ انتونی و کلئوپاترا ـ و گیتی مرتب میپرسید حالا این چی گف حالا این چی گف، روزی که همدیگر را توی قطار زیرزمینی گم کرده بودیم ، روزی که عینک آفتابی زده بود و من اسرار داشتم عینکش را بردارد چشمهاش را تماشا کنم و همان روز بود که راه را گم کرده بودیم و نمیخاستیم از کسی بپرسیم ، دفعه‌ی اولی که قهر کرده بودیم و شبی که هر دو افتاده بودیم به گشتن توی چایخانه‌های آشنا تا همدیگر را اتفاقی ببینیم و نشده بود ، اینکه آخر برایم یک کارت فرستاده بود و من براش یک دسته گل فرستاده بودم ، بعد تر که عاشقش بودم و رفته بودیم شنا و تمام هفته‌یی را که کنار دریا بودیم آفتاب بود تا اینکه هوس باران و سرما کرده بودیم و برگشته بودیم ، دفعه‌یی که هر دو یک خاب دیده بودیم ـ یاد خاب افتادم که نمیشد برای مادرم تعریف کرد و از نو یاد گیتی افتادم که توی رختخاب دور و سخت بود و نگاه ناباور داشت و توی چشمهام خیره میشد و چشمهاش را میبست و هنوز سخت بود و با لبهاش بیصدا میگفت جونم بعد میگسترید و چشمهاش درشت میشد و میدرخشید و چنان خوشگل بود که مستاصل میکرد ـ آخر رسیدم به اینکه دیگر وقتی باش بودم عاشقش نبودم اما فکر کردم بقیه‌اش را نمیشد تعریف کرد ، گفتم همین دیگه ـ مادرم زیر سیگاری را گذاشته بود توی دامنش و با یک چوب کبریت سوخته با ته سیگارهای توی زیر سیگاری بازی میکرد ـ آمدم بالا برای خودم چای درست کردم ، خود به خود بطری‌ی کنیاک را هم آوردم اما بعد که متوجهش شدم به خودم د بیاه ، پسش بردم توی آشپزخانه ، چاییم را خوردم ، توی صندلی‌ی راحتی نشستم تا شب که زود آمدم پایین و مادرم تلویزیون تماشا میکرد و پاپیم نشد ، فقط شروع کرد که عمه‌ی بزرگم تلفن کرده بود و اگر میخاستم میتوانستم فردا برویم باغ آنها و کی کی هم میآمدند و اینطور خوب نبود که همه‌اش بالا میماندم و چرا همین امشب پا نمیشدم با ماشین ببرمش یک کمی بگردیم و بیرون شام بخوریم اما من از زیرش در رفتم ، یک چیزی خوردم و برگشتم بالا ، برگشتم به کتاب راجع به معتادها که نصفه مانده بود ، تمامش کردم ، خابیدم ، صبح کتاب بعدیش را شروع کردم تا بعدازظهر که کتاب را انداختم کنار ، بلند شدم و افتادم به راه رفتن توی اتاق ، کنار پنجره ایستادم ، پنجره را باز کردم و بستم ، برای خودم آب گذاشتم جوش بیاید اما چای درست نکردم ، برگشتم توی صفحه‌هام گشتم و توی کتابهام گشتم ، آمدم توی اتاق خاب روی تختخاب دراز کشیدم ، بعد تلفن کردم پایین از خانم آغا پرسیدم چه خبرـ هیچ ـ به منوچهر تلفن کردم ـ نبود ـ شماره‌ی فرهاد را میگرفتم که اتصالی شد و صدای دو تا دختر میآمد که از یکی از معلم‌هاشان حرف میزدند و یکیشان تعریف میکرد که معلم سر کلاس گفته بود خانومایی که اون ته نشستن بشون نمیرسه چرا نمیان جلوتر و دوستش میگفت وا چه بی‌تربیت ـ تلفن را قطع کردم ، از نو شماره را گرفتم ـ فرهاد بود ، افتاد به توضیح اینکه پریروز پیش از بددهنی‌ی من میخاسته قضیه‌ی منیژه را تعریف کند و من گفتم تلفن کرده بودم شماره‌ی منیژه را ازش بگیرم ، پرسیدم شماره را داشت و فرهاد گفت آره و اگر صبر میکردم برایم میآورد و آورد ـ پرسید نمیخاستم بدانم چطور با منیژه آشنا شده بود ، شروع کرد که میترا هم طفلکی بوده و من گفتم دوباره بش تلفن میکردم با هم قراری چیزی میگذاشتیم ، به ساعتم نگاه کردم (ده به پنج) و فرهاد یکباره پرسید اینرا میدانستم که منیژه چیز بود و من پرسیدم چی و فرهاد تند چیزی گفت و من از نو پرسیدم چی و اینبار فرهاد به انگلیسی ـ به همان فارسی که فقط کلمه‌هاش انگلیسی بود ـ شکسته بسته توضیح دادکه دختر معتاد بود ، بعد گفت شایدم نه و من پرسیدم هان ، ساکت شدم ، آخر گفتم شماره چی بود ، شماره را تکرار کردم ، گفتم دوباره بش تلفن میکردم ، با دست چپم تلفن را قطع کردم ، گوشی را دادم دست چپم ، تند شماره را گرفتم و صدای کشدار زنی گفت بعله ـ گفتم منیژه خانم را میخاستم و صدا پرسید شما کی هستین و من اسمم را گفتم ، آخر تند گفتم اگر میخاست شماره‌ی شناسنامه و تاریخ تولد و نشانیم را هم میدادم ـ بعد صدای منیژه بود که خیلی جدی میپرسید مگر دیوانه شده بودم و من گفتم فقط میخاستم حالش را بپرسم و صدا گفت خوبه میخاسی چطو باشه ـ گفتم میخاستم به یک قهوه میهمانش کنم ـ مگه خل شدی پسر ـ دوباره دعوتش کردم ، اینبار دعوتش کردم شام را با من بخورد ـ آخر گفت گوشی را بگذارم ، خودش دوباره تلفن میکرد ـ به عجله رفتم زیر دوش ، آمدم بیرون از نو اصلاح کردم ، شروع کردم به لباس پوشیدن ، عقب کراوات میگشتم که تلفن افتاد به زنگ زدن ـ یک کراوات برداشتم ، شک کردم و یکی دیگر برداشتم ، آمدم طرف تختخاب گوشی را برداشتم ، هلو ، نگاهی به ساعتم انداختم ( پنج و سی و چهار) و صدای منیژه گفت چی شده و من گفتم طوری نشده بود فقط مثل بچه‌ی آدم دعوتش میکردم و صدا پرسید جدن میخاستم کار دست خودم بدهم ـ آره ـ بعد پرسید چیه تازه خبر میترا رو شنیدی ـ نه ـ چی نشنیدی ـ توضیح دادم که نه در جواب تازه بود و منیژه گفت چی ، آخر گفت باشه و قرار گذاشتیم ـ بعد تردید کردم ، برگشتم طرف تلفن به منوچهر خبر بدهم اما ول کردم ، چند لحظه‌یی وسط اتاق ایستادم ، آمدم توی آینه‌ی بالای دست‌شویی نگاهی به خودم انداختم ، نگاهی به ساعتم انداختم (چهارده به شش) ، توی اتاق خاب شلوارم را درآوردم ، بهترین لباسم را ـ آبی‌ی تیره ـ پوشیدم ، با جلیقه و سردست ، کراوات و کفشهای نو ، با تاکسی اول آمدم برای خودم ده بسته‌یی شکلات خریدم و هرچه روزنامه گیرم آمد خریدم ، آمدم سر قرار و هنوز خیلی زود بود ، اینجا زیاد آشنا نبودم و جای خالی هم نبود ناچار پشت پیشخان نشستم ، دستور آب پرتقال دادم ـ سعی میکردم به ساعتم نگاه نکنم ـ شروع کردم به خاندن روزنامه‌ها و دیگر خبری از میترا نبود و خبر یک تصادف اتوبوس بود ، بعد بلند شدم رفتم مستراح ، برگشتم دستور چای دادم تا منیژه آمد ـ
چهارده ـ از پشت شیشه‌ها میدیدمش که از تاکسی پیاده میشد، با دست موهاش را از توی صورتش میزد عقب ، دور و برش را نگاه میکرد ، منتظر بقیه‌ی پولش بود پشت به پیشخان نشسته بودم ، سعی میکردم ببینم ماشینی کسی دنبالش آمده بود اما خیابان همان خیابانی بود که من توش از تاکسی پیاده شده بودم ـ برگشتم روزنامه‌ها را جمع کردم ، بسته‌های شکلاتم را که ولو شده بود دسته کردم گذاشتم لای روزنامه‌ها ـ منیژه آمد تو ، با دو سه مردی که پشت میز اول نشسته بودند احوالپرسی کرد ، مرا دید و آمد جلو ، پرسید چرا اینجا نشسته بودم و مگر جا نبود و من گفتم نه اما پشخدمت آمد جلویش سلام کردم و حالا جا بود ـ نشستیم و منیژه دستورش را داد ، از توی کیفش پاکت سیگار و فندکش را درآورد یک سیگار آتش زد ، نگاهی به نیم تنه و شلوارش انداختم ، با سر اشاره کردم خیلی و منیژه پرسید چرا آن شب نخاسته بودم بدانم و حالا می‌خاستم ـ شانه‌هام را انداختم بالا ، پرسیدم فکر میکرد همه‌ی این کلک‌ها را جور کرده بودم فقط برای اینکه ببینمش و منیژه خیلی جدی گفت اگر اینجور بود باید میگفتم و من پرسیدم اینهایی که بش سلام کرده بودند کی بودند و منیژه توضیح داد که اولی یک شرکت دارویی داشت و تقلب چیزی کرده بود و مدتی زندان بود اما بعد که درآمده بود توی باغش کنار استخر یک میهمانی‌ی بزرگ داده بود و توی میهمانی چنین و چنان ، آرام آب گوجه‌فرنگیش را خورد و شب بود ـ بعد از نو میپرسید دانستنش به چه دردم میخورد و من گفتم که دوستهاش فکر میکردند من میدانستم و حتا دوست‌های خودم هم فکر میکردند میدانستم ، آخر گفتم میخاستم بدانم مردن میترا تقصیر کی بود و منیژه پرسید چرا روزنامه‌ها را نخانده بودم و من توضیح دادم که نگفته بودم قاتل و گفته بودم مقصر و منیژه تند جواب داد تقصیر خودش بود چون اگر تقصیر خود آدم نبود نیژی مثل شاخ‌شمشاد جلوی من ننشسته بود تا حالا نه یکی هفت هشت تا از این عاشق‌ها‌ی حسود براش پیدا شده بود و من بی‌فکر گفتم مثل روانشناسی‌ی جدید که فقط خود معتاد را مقصر میدانست و براش دل نمیسوزاند و دیگر اعتیاد را به‌حساب گرفتاری نمیگذاشت و فقط به صورت عارضه‌ی یک بیماری‌ی درونی تری میدیدش ـ منیژه تند نگاهم کرد ، گفت داری گوشه میزنی و من گفتم نه ، توضیح دادم که تا امروز عصر اصلن نمیدانستم و منیژه پرسید کی بم گفته بود و من گفتم بهرحال گفته بودند ، گفتم جواب سوآلم را نداده بود و پرسیدم کی و چرا ـ اشاره کرد و بلند شدیم و من حساب را دادم ، فکر میکنم اشتباه دادم زیادی دادم ـ بیرون به ساعتم نگاه کردم (نه و چهارده) ، توی تاکسی پرسیدم چرا اما منیژه ساکت بود تا رسیدیم و نشستیم و آقا‌میر آمد ، دستور غذا دادیم و منیژه با نگاه عقب دست‌شویی میگشت ، وقتی رفت آقا‌میر خندید ، گفت امشب شکلاتم را با خودم آورده بودم و من گفتم نه این آذوقه‌ی منزل بود و منیژه که برگشت از نو ازش پرسیدم چرا ـ منیژه آقا‌میر را صدا کرد ، گفت یک شمع دیگر هم بیاورد و نگاه تندی به زوجی که طرف دیگر تالار شمع روی میزشان را خاموش کرده بودند و آهسته حرف میزدند انداخت ، موهاش را از توی صورتش عقب زد ، یک سیگار روشن کرد اما وقتی آقا‌میر با شام آمد سیگارش را توی زیر سیگاری خاموش کرد ، نگاهی به من انداخت ، شروع کرد از آشناییش با این آدم حرف زدن ، اینکه توی یک میهمانی‌ی بعداز ظهر بوده و چنان گرم بوده که نوازنده‌ها کم کم کت و کراوات و پیرهنهاشان را درآورده بودند ، اینکه دو تا دختر سینه‌بندهاشان را باز کرده بودند و تا کمر لخت می‌رقصیدند ، این آدم با کت و شلوار خوش دوخت و با چوب سیگار و بلند قد و خوش قیافه به زور یک تکه تریاک دهن یک دختر میگذاشته و بچه‌ها دورش را گرفته بودند اما بعد که منیژه را از دور دیده بود دختر را ول کرده بود و آرام از توی رقص شلوغ بچه‌ها آمده بود ـ آقا‌میر را صدا کردم ، گفتم آب خوردن لطفن‌، بشقابم را عقب زدم ، فندک منیژه را از روی میز برداشتم روشنش کردم و خاموشش کردم ، وقتی آقا‌میر یک پارچ آب آورد و لیوانم را پر کرد تا ته خوردم، بعد که دیدم منیژه نگاهم میکرد گفتم خیله‌خب ، گفتم سوآلم را پس گرفته بودم و حوصله‌ی شنیدن اینکه یارو چطور دختری را حامله کرده بود و چطور پول زهرمار منیژه را میداد نداشتم ـ یک سیگار روشن کرد ، توضیح داد که فقط حامله کردن نبود و حامله کردن که چیزی نبود و دختر را چکارش کرده بود که مرده بود و هنوز که هنوز بود پدر و مادر دختر فکر میکردند دخترشان فرار کرده بود و گم شده بود و دختر از دوست‌های میترا بوده و از منیژه بزرگتر بوده و از دبیرستان همدیگر را میشناختند و من از نو گفتم سوآلم را پس گرفته بودم ، نمیخاستم بشنوم و فرقی نمی‌کرد چرا چطور شده بود و فرقی نمکرد چرا میترا چکار نکرده بود یا کرده بود یا میخاسته بکند و منیژه سیگارش را خاموش کرد، توی چشمهام نگاه کرد ، گفت راست گفته بودم و عارضه‌ی بیماری بود ، بعد نگاهی به زوجی که در تاریکی نشسته بودند و حالا ساکت همدیگر را نگاه میکردند انداخت ، گفت اما به آن صورتی که من فکر میکردم نبود و براش جای مرد را میگرفت و من پرسیدم مرد اینجا مگر اینقدر کمیاب بود اما منیژه حرفم را جدی گرفت ، پرسید نمیریم ـ آقا‌میر را صدا کردم ، صورت حساب خاستم و ناچار توضیح دادم که شام فوق‌العاده بود اما ما قبلن پرخوری کرده بودیم ، پولش را دادم ، میخاستم بلند شوم که منیژه آهسته گفت تو جدن ا من خوشت میآد ، دستش را دراز کرد با ناخن کشید پشت دستم ـ بلند شدیم آمدیم بیرون ، رفتیم طرف دیگر خیابان ـ تند میآمدم و منیژه تقریبن میدوید ، آخر دستش را انداخت توی بازوم و من دستهام را کردم توی جیب شلوارم ، پرسید تو چته و من گفتم طوریم نبود ، بعد که آخر توی تخت جمشید تاکسی گرفتیم ازش پرسیدم کجا ، گفتم البته اگر جراتش را داشت و منیژه لبخند زنان همان نشانی‌ی آن شب را داد ، برگشت نگاهی به من انداخت و من سرم را تکان دادم ، یکباره یادم آمد روزنامه‌ها و بسته‌های شکلات را جا گذاشته بودم ، به ساعتم نگاه کردم اما بعد که منیژه پرسید ساعت چند بود نمیدانستم ، از نو نگاه کردم و گفتم ده و نیم و منیژه گفت ننجونم اگه بدونه امشب ا خوشحالی شمع نذرت میکنه چیه نیژی خانوم امشب زود داره میره خونه ـ از پنجره‌ی کنارم بیرون را نگاه میکردم و نزدیک بی‌سیم تصادف شده بود و دعوا شده بود و مردم جمع شده بودند ـ
پانزده ـ پیاده شدم ، داشتم پول تاکسی را میدادم که منیژه پیاده شد و نایستاد ، بعد در تاکسی را بستم و تاکسی رفت و من برگشتم دیدم منیژه پشتم ایستاده بود ، دستش را دراز کرده بود ـ دستش را گرفتم و با هم آمدیم توی کوچه و باید تا ته کوچه می‌رفتیم تا می‌رسیدیم ته یک کوچه‌ی دیگر که منزل منیژه وسطهاش بود ـ همه‌ی اینها را منیژه توضیح میداد ، دست چپش را انداخته بود دور کمرم و من با دست راستم زیر موهاش گردنش را گرفته بودم و گردنش زیر انگشتهام سرد بود و هر چند لحظه پوستش میپرید ـ ته کوچه پیچیدیم توی خرابه و پشت تپه و چهار نفر چمباتمه روی خاک نشسته بودند و یکیشان که روی یک جعبه‌ی خالی‌ی پرتقال نشسته بود وقتی ایستاد و برگشت طرف ما خر گردن بود ـ دستم را از پشت گردن منیژه برداشتم ، ازش جدا شدم ، اول فکر میکنم هر دو دستم را کردم توی جیبهای کتم ـ دسته کلید و پول خرد و یکی دو تا اسکناس ـ بعد دستهام را درآوردم ، ایستادم ـ

شانزده ـ آخر افتاده بودم توی خاکها ، پش پای چپم میسوخت ، زیر گوش راستم و روی شانه‌هام و پشتم میسوخت ، یک کمی منگ بودم ، بعد که دستم را بردم طرف پام که فکر میکردم هنوز ازش خون میآمد از نو داشتم بیحال میشدم ، یادم بود که صدام بلند نشده بود ، یادم بود که فقط دست یکیشان یک باریکه چوب کنار جعبه‌ی پرتقال بود و نمیدانستم چطور پام جر خورده بود ـ هر چهار نفر دور منیژه را گرفته بودند ، با صدای خفه میخندیدند ، بعد یکی پرید عقب و حالا منیژه را میدیدم که توی کیفش عقب چیزی میگشت و یک چاقو درآورد ـ مردی که پریده بود عقب (قد کوتاه بود و اول فکر کردم عینکی‌ی شب اول بود اما نبود) دوباره رفت جلو و منیژه چاقو را تند باز کرد ، جدی گفت جلو بیای چنان جیغی میکشم که تا ته کوچه همه میریزن بیرون و طوری گفت که این دور منهم باور کردم و مرها ساکت شدند تا اینکه خر گردن مجبورشان کرد راه بیافتند ـ من خاستم بلند شوم و نمیشد ، از نو نشستم ، دیدم پاچه‌ی شلوارم جر خورده بود و پیرهنم پاره شده بود و یقه‌ی کتم (و امروز صبح دیدم جیب کوچک کتم ) جر خورده بود ، از نو خاستم دستم را ببرم طرف زخم پام اما بازوم درد میکرد و دستم نمیرسید به پام ـ منیژه دوید طرفم و من نگاه کردم دیدم هر چهار نفر وسطهای کوچه بودند و میرفتند ـ منیژه نشست کنارم ، دستش را گذاشت پشت گردنم و دستش سرد بود اما صورتش را که نزدیکم آورد عرق کرده بود و موهاش توی صورتش بود ، بعد آمد جلوتر و بوسیدم ـ اول روی دست راستم تکیه داده بودم اما بوسه که طولانی شد دستم تا شد ، کشیدمش و خابیدیم روی خاک ـ طوری بود که میدانستم باید جلوی خودم را بگیرم و مشکل لباسها بود و نمیشد و منیژه میلرزید و باید ولش می‌کردم اما سوختن پام و درد شانه‌هام قاطی‌ی هیجانم شده بود و نمیشد ول کرد و ول نکردم تا منیژه آمد توی گرمای من و میگفت زهرمارش بود با اینحال میگفت نرو و نفس نفس میزد و میگفت بیا بیا تا اینکه یک طوری گذشت ـ بعد منیژه میخاست تا یک تاکسی برساندم ، نمیتوانست و میلرزید ، آخر چاقوش و کیفش را از روی خاکها برداشت و دوان دوان رفت ـ بلند شدم و از نو یله رفتم روی خاک ، تا آمدم توی کوچه و دستم را گرفته بودم به دیوار ، آهسته آمدم توی خیابان ، زیر چراغ برق اولی نگاهی به خودم انداختم ، دگمه‌های کتم را بستم و کراواتم را مرتب کردم اما هنوز طوری نبود که بشود رفت توی جاده‌ی شمیران و زیر نور چراغها ، صبر کردم ، تاکسی‌یی پیداش نشد ـ ناچار آمدم طرف جاده ، نزدیک بودم و ازینجا و از توی تاریکی چراغهای روشن مغازه‌ی سر نبش و دو نفری که جلوش ایستاده بودند با هم حرف میزدند و تیر چراغ برق آن طرف جاده پیدا بود ، از پشت سرم یک تاکسی آمد و بوق زد ـ سوار شدم گفتم بولوار ، گفتم سر راه جلوی یک داروخانه نگه دارد یک کمی تنتورید و ازین چیزها بخرم ـ راننده نگاهی به من انداخت و پیرمردی بود ، و زیر لب گفت ای جوونی ، چراغهای توی تاکسی را خاموش کرد ، آرام آمد تا شهر ، فقط سر یکی از چهارراه‌ها که خورد به قرمز وایستاد برگشت نگاه دیگری انداخت ، پرسید حالا سر چی بوده و من سرم را تکان دادم اما حرفی نزدم و راننده از نو گفت ای جوونی ، منتظر سبز نشد و از چهارراه گذشت ـ یاد گیتی بودم ، توی فکرم داشتم میرفتم اتاقش ، فکر میکردم باید طوری میرفتم که خانم صاحبخانه‌اش با این سر و وضع نمیدیدم ـ راننده پیچید توی یک خیابان تاریک ، جلوی داروخانه‌ای ایستاد که پیش از آن ندیده بودمش ، ماشین را خاموش کرد و روش را کرد طرفم ، گفت هر چه میخاستم برایم میگرفت و من تشکر کردم ، دستم را کردم توی جیب بغلم و برای یک لحظه شک کردم اما کیفم بود ـ یک اسکناس درشت دادم بش ، گفتم از همین چیزهای معمولی بخرد و بقیه‌اش هم مال خودش ـ گفت باشه قربون ، رفت و با یک بسته‌ی کوچک برگشت نشست پشت فرمان ـ توی بولوار پولش را دادم ، تشکر کردم ، پیاده شدم ، راننده لبخند زنان سرش را تکان داد و چراغهای توی تاکسیش را روشن کرد و رفت ـ
هفده ـ جلوی آینه لخت شدم ـ پیرهنم چسبیده بود به زخم روی شانه‌ی راستم و اول کنده نمیشد و بعد کندمش عرقم را درآورد ـ زخمه را نگاه کردم که جر نخورده بود و پیدا بود میخ فرو رفته بود توش ، کبودی‌ی بازوهام و کمرم را نگاه کردم ـ وان را پر کردم ، رفتم توی آب و آب لب پر زد بیرون ، شروع کردم زخمهام را شستم ، تنم را با صابون شستم و از نو همه زخمها افتاد به سوختن ، داشتم از حال میرفتم با اینحال بلند شدم آب وان را خالی کردم ، ایستادم زیر دوش ، بعد از نو وان را تا نیمه پر کردم و آب دیگر خیلی گرم نبود ، مدتی نشستم و بعد دراز کشیدم ، آخر ایستادم زیر دوش آب سرد ، آمدم بیرون خودم را خشک کردم ، بسته‌یی را که راننده برایم خریده بود باز کردم ـ فقط پنبه و تنتورید گرفته بود ـ روی همه‌ی زخمهام ـ جز خراش زیر گوشم که توی دست‌شویی از نو با آب شستم ـ تنتور زدم و طوری شد که حوله را انداختم کف حمام ، نشستم روش و به کناره‌ی وان تکیه دادم ـ بعد همه چیز را جمع کردم زیر دست‌شویی ، آمدم افتادم توی تختخاب ـ آخر بلند شدم ، ساعتم را از روی زمین برداشتم (دوازده و بیست و هفت) ، آمدم آب بگذارم چای درست کنم اما وسط راه پشیمان شدم و تلفن افتاد به زنگ زدن ـ نشستم توی یکی از صندلی‌های راحتی اما نمیتوانستم تکیه بدهم ، یکباره بنظرم آمد جای میخ چرک کرده بود و دیگر نمیتوانستم پای چپم را تکان بدهم ـ زنگ تلفن که قطع شد بلند شدم دیدم پام تکان میخورد ـ چراغها را خاموش کردم ، آمدم توی رختخاب ، توی تاریکی سردم شد و لحاف را پیچیدم دورم و صدای زنگ تلفن بلند شد ، بعد خابم برد اما با صدای زنگ تلفن از خاب پریدم ، گرچه وقتی صداش قطع شد باز خابم برد و توی خاب و بیداری چند دفعه‌یی صدای زنگ تلفن را میشنیدم تا صبح ـ

هجده ـ صبح تازه زخمهام را وارسی کرده بودم و لباس میپوشیدم که خانم آغا آمد بالا ـ منوچهر خان پشت تلفن پایین بود و میخاست بداند چرا جواب تلفن را نمی‌دادم ـ گفتم بش بگوید از نو تلفن کند و صبحانه‌ام را هم بیاورد بالا و خانم آغا پرسید چرا رنگم پریده بود و من گفتم شام حسابی گیرم نیامده بود ـ خانم آغا هنوز به پایین نرسیده بود که تلفن شروع کرد به زنگ زدن با اینحال برگشتم روی تختخاب ، نگاهی به ساعتم انداختم (نه و سی و پنج) ، گوشی را برداشتم و صدای منیژه بود که تند می‌گفت تمام دیشب را تلفن کرده بود و حالم را می‌پرسید ـ گفتم حالم خوب بود و طوریم نبود ـ بعد صدای منیژه آرام‌تر شد ، آهسته پرسید دیشب دلخور شده بودم و من گفتم کتک خوردن که دلخوری نداشت و منیژه گفت د اذیت نکن ، پرسید دیگر از نیژی خوشم نمی‌آمد و من گفتم چرا ، گفتم بش تلفن میکردم و منیژه می‌گفت چنان خدمتی به خر گردن (اسمش یک چیزی مصطفایی بود) می‌کرد که من خداحافظی کردم ـ بعد منوچهر بود ، میخاست حالم را بپرسد و من گفتم حالم خوب بود فقط دیشب کتک مفصلی خورده بودم و منوچهر هول شد اما وقتی گفتم طوریم نبود گفت دوباره تلفن میکرد ـ توی اتاق نشیمن نشستم و به نوشتن بقیه‌ی قضیه و وسطش خانم آغا صبحانه‌ام را آورد ، گفت آقای نافعی تلفن کرده بود و قرار شده بود امروز من بش تلفن کنم ـ تا رسیدم به امروز صبح ، خسته نشسته بودم که تلفن افتاد به زنگ زدن و از نو منوچهر بود ، میخاست بداند چطور شده بود اما به آخرش که رسیدم طاقت گوش کردن نداشت ، مرتب میدوید توی دهنم که چرا فریاد نکشیده بودم و چرا دختر را نیانداخته بودم جلو و باید با لگد میزدم توی × یاروها و من اول خاستم توضیح بدهم که اتفاقن بخصوص ازینکه فریاد نکشیده بودم خیلی راضی بودم اما ولش کردم ـ آخر منوچهر پرسید منیژه وقت تعریف کردن اسم طرف را هم گفته بود و من گفتم آره ، بعد پرسیدم خب ـ منوچهر گفت همه‌ی اینها را همان روز اول میتوانسته برایم تعریف کند و قضیه را همه میدانستند و من از نو گفتم خب ـ منوچهر گفت چطوره یکی دو تا از کاغذاتو که می‌نوشتی واست بفرسم دیگه اینقده خب خب نکنی ، بعد پرسید منیژه همه‌ی قضیه را تعریف کرده بود و من گفتم نه ، گفتم که حوصله‌ام نشده بود ـ منوچهر پرسید میخاستم چکار کنم و من گفتم پام درد می‌کرد و بعد بش تلفن میکردم ـ برگشتم توی اتاق نشیمن ، اول پنجره را باز کردم بعد روی صفحه‌ی آخر کتابچه نوشتم یک) نامه به گیتی ، دو) تلفن به منیژه ، سه) تلفن به منوچهر و گرفتن نشانی‌ی طبیب و بیمارستان برای معتادین ، چهار) تلفن به حسین نافعی ، پنج) شروع ترجمه‌ی تریلس و کرسیدا ، شش) نوشتن این داستان به شکل یک گفتگوی تلفنی ـ بعد فکر کردم و دور اولی را یک دایره کشیدم ، روی آخری را خط کشیدم و سیاهش می‌کردم که تلفن زنگ می‌زد و فرهاد بود ـ گفت منوچهر جریان را براش تعریف کرده بود ، پرسید حالم چطود بود ، بعد گفت حال آدم معشوقه گم کرده را داشتم و من گفتم این نبود و عاشق و معشوقه نبودن بود و فرهاد پرسید داشتیم راجع به گیتی حرف می‌زدیم با منیژه و من گفتم هیچکدام و فرهاد شروع کرد که ولی آخه و من تند گفتم آخه و زهر مار ـ بعدگفت که محمود هم دیشب برگشته بود و الان بش تلفن میکرد شماره‌ام را بش میداد ـ گفتم خیله خب ، اول همانجا روی تختخاب دراز کشیدم بعد برگشتم ، فقط امروز صبح مانده بود و نوشتم تا نیمساعت پیش که صدای زنگ تلفن بلند شد و محمود بود ، گرچه اول صداش را نشناختم ـ پرسیدم حالش چطور بود و این همه وقت مشهد چکار می‌کرده و محمود گفت خاهرش خودش و محمود را توی بد دردسری انداخته بود و مفصل باید برایم تعریف می‌کرد ، بعد پرسید تهران بنظرم خیلی تغییر کرده بود ، آخر گفت خب به تهران خوش آمدی و قرار شد به منوچهر تلفن کند یک ناهار دسته جمعی راه بیاندازد ـ برگشتم اینجا ، آمدم کنار پنجره بیرون را تماشا کردم تا خسته شدم ، نشستم و الان که این را می‌نویسم از نو هر چند لحظه‌یی نگاهی به ته دفترچه می‌اندازم ، فکر می‌کنم ، به ساعتم نگاه می‌کنم (یک یا دو به دوازده) ، فکر می‌کنم × تو × خار مادر اول آخرش و مینویسم × تو × خار مادر اول آخرش

تابستان 46

رسم الخط مخصوص نویسنده است.

سایر منابع موجود از شمیم بهار در اینترنت:

ابر بارانش گرفته است

سه داستان عاشقانه

برچسبها: