
آقای راوی جز بر هم زدن توالی اکتهای داستان چه کار دیگری میتواند بکند؟ تعداد اکتهای واقعی را افزایش دهد و جزئیات بیشتری را اضافه کند. توصیف، راه بعدی است. توصیف باعث افزایش محور زمان-مکان در روایت میشود. کشیدهگی روند توالی اکتها، زمان را کند میکند و زمان فکر کردن مخاطب به جزئیات ماجرا را افزایش میدهد. این شیوهای کلاسیک است. شیوهای است که بالزاک را وادار میکند در توصیف یک اتاق دوازده صفحه بنویسد. در نوشتار مدرن هم نمونههای بسیاری از بکار گیری این تکنیک وجود دارد. فرانی و زویی سلینجر که سالها پیش به تحلیل آن پرداخته بودم صحنهی معروفی دارد که در آن محتویات گنجهی حمام چندین پاراگراف توصیف میشود و بسیاری نمونههای دیگر. اجرای این روش بسیار دم دستی و ذوقی است. هر کسی جای آقای راوی باشد میتواند روایتهای متفاوتی را ارائه دهد. اما هدف روایت تغییر چندانی نمیکند. در نهایت ما هنوز در دایرهی رئالیسم و واقع نمایی پیش میرویم. در هر حال و به حرفهای ترین شیوههای توصیف و نثر توصیفی هم که مسلح باشیم، باز هم نمیتوانیم از سه اجرای اغتشاش توالی که در مطلب پیش به آن اشاره کردم فراتر برویم و اطلاعات اصولی بیشتری به مخاطب بدهیم. رفتارشناسی هنری مخاطب معاصر نشان می دهد که این شیوه دیگر چندان مطلوب نیست.
مهمترین بخشی که سینما در ادبیات آنرا هدف گرفت بینیاز کردن مخاطب از زحمت خواندن سطرهای طولانی و گاه آزاردهندهای است که به توصیف صحنه پرداخته. به عبارت دقیقتر اگر بیشتر دقت کنید بسیاری از فیلمهایی که در تیتراژ انتهایی آن از عبارت معروف based on a novel ستفاده شده متن اصلی با توصیفهای قوی بر ماجرا استوار بوده. توصیف در نهایت به خلق تصاویری قدرتمندتر و واضحتر در ذهن خواننده منجر میشود. این در حالی است که با کسب تصاویر واضح چیز دیگری را از دست میدهید. زمان. هر چه تصاویر با دانهبندی و وضوح بیشتری تولید کنید، زمان بیشتر و در نتیجه انرژی خوانش مخاطب را بیشتر حدر دادهاید. بگذریم که ممکن است کسانی بگویند که توصیفهای شاهکار رومن رولان در رمان جاودانهی ژان کریستف هرگز کسی را خسته نمیکند اما این واقعیت را بپذیرید که همسر آقای راوی در عمرش جز یکی دو تا کتاب آنهم برای کم نیاوردن در مقابل دوستانش نخوانده! بیش از نود درصد مردم کتاب نمیخوانند. برای حفظ چنین ذهنهای تنبل و بیحوصلهای، و در برابر رقیب قدرتمند و ساختیافتهای مثل سینما ادبیات چه راه حلی برای حفظ مرزها و تعاریف بنیادین خود دارد؟ در انتخاب میان رمان دو جلدی دن کیشوت، و فیلم زیبای (Don Kikhot-1957) ساختهی گریگوری کوزینتسف، نتیجه تا حدود زیادی معلوم است. نبرد نابرابری که اگر چه به ضرر ادبیات تمام میشود اما چیزی از ارزشهای آن نیز نمیکاهد. گزینشهای جمعی از منطقی درونی تبعیت میکنند که هنرمند باید فرمولهای آنرا کشف کند.
با این حساب آقای راوی (به فرض اینکه نگاهی پوزیتیویستی به ماجرا داشته باشد و از دایرهی واقعیت خارج نشود) مجبور است با جزئیات بیشتری ماجرا را به خاطر بیاورد و کل ماجرا را که شاید حداکثر یک دقیقه طول کشیده یک ربع کش بدهد. از واژههای زیبا و انتخابهای درست در ترتیب جملات استفاده کند. از اصطلاحات تاخیری استفاده کند و کشش و تعلیق ایجاد کند. بعدش نمیدونی چیشد.... آقا مارو میگی!.... خیلی تعجب کرده بودم... باورت نمیشه...اصلن نمیدونم چطوری بگم... این همان شیوهی اعصاب خورد کنی است که مدام شما را وادار میکند بگویید، خب چیشد؟ ...بابا جونمو بالا آوردی... چی شد؟ استفاده از این تکنیک در بلند مدت باعث میشود اجساد مردگانتان در قبر به لرزه بیافتند!
در این نگاه کلی به توصیف، از صحنههای نادر و توصیفات نادر چشمپوشی میکنم. ادبیات بارها نشان داده که در مواردی قادر است تصاویری در ذهن مخاطب تولید کند که در تخیل کارگردانها نیز نمیگنجد. در این حال نیز، بار داستانی اثر را، به نفع شعر و درام از دست خواهیم داد. یک نکتهی مهم دیگر هم وجود دارد. توصیفات ماکرو(بزرگنما) برای خلق حداقلهای فرم و فضای مورد نیاز برای اتمسفر داستان یک موضوع است و توصیفات میکرو(ریز نما) بحث دیگری است که در این نوشته منظورم بیشتر اینگونه توصیفات بودند.
در نهایت توصیف به محور زمان- مکان انحنا میدهد. فرض کنید هواپیمایی در حال گذر از روی تپهای است. هواپیما مسیری مستقیم و مسافتی مشخص را میپیماید در حالیکه همزمان سایهی هواپیما روی تپه مسیری منحنی و مسافتی طولانیتر را طی میکند. انتخاب این شیوه برای خلق اثر یعنی تکیه بر توصیف به عنوان یکی از ارکان روایت انتخاب بسیاری از نویسندگان ریز و درشت جهان است اما شیوههای دیگری هم وجود دارد. روایت سیال، ارجاع پذیر و شیوههای استفاده از خرده روایت بحثهای بعدی هستند.
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
پنجمین نمایشگاه دوسالانهی مجسمه در موزهی هنرهای معاصر برقرار است. جز چندتا کار قوی خبر چندانی نیست.
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
برچسبها: تئوری داستان, یادداشت
برای نویسنده جماعت بعد از تئاتر و سینما، موسیقی و نقاشی حکم عناصر چهارگانهی حیاتی را دارند. کارهای هانیبال الخاص را دنبال میکنم. او به همراه ممیز و آغداشلو و علیاکبر صادقی، نقاشان ایرانی مورد علاقهام هستند. جالب اینکه او داستان نویس هم هست و در سایتشان شش داستان کوتاه هم میتوانید به قلمشان بخوانید. نمایشگاه تا دو روز دیگر هم (تا هشتم آذر) در گالری باران برقرار است.
نمایشگاه یکدست نیست و معلوم است که مربوط به چند دوره از کارهای اوست. چیزی که نظرم را جلب کرد، استفادهی او از طرحهای کلاسیک، چهرههای آشنا و نوشتار در نقاشی است. کار تازهای نیست. اصلن کار جدیدی نیست. اما نوع نگاه هانیبال به این موضوع جالب است. جسارت این مرد همیشه برایم تحسین برانگیز بوده. بینامتنیت(اگر چه مفهومی اساسن ادبی است) در نقاشیهای او موج میزند. بین طرحهایش و در میان رنگهای تند وشاد و کمپوزیسیون جسورانهی آثاراش به راحتی از نقشهای آشنایی مثل مونالیزا چهرهی شاملو یا شعر و نوشته استفاده میکند. در ریاضیات و فیزیک میگویند پیچیدهترین تئوریها و فرمولها، سرانجام به سادهترین نتایج منجر میشوند. حجم دانش این مرد و نهایت آزادی و جسارتش در طرح، در نهایت به تابلوهایی شاد و ساده با مواد و اجرایی که گاهی ابتدایی به نظر میرسد، منجر میشود. اما چیزی که مهم است اینکه قادر است نگاهت را به راحتی برای دقایقی طولانی میخکوب کند.

همان تابلو
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ


متن میان نقاشی:
من با شما گفتگو دارم. دایالوگ برقرار میکنم. با خطهای موازی و برابری. شما باید بدانید وزن و قرینه از عناصر زیبا شناختیاند همان استتیک بصری. مادها با خط گفتگو کردهاند. آشوریها اولین کسانیبودند که خط را نماد دایالوگ قرار دادند. شاید نساجان یا قالیبافان کارگران هنرمند اولین مردمی بودند که به زیبایی خطهای موازی عمودی و افقی پی بردند. این خطها گفتگو از برابری و همجواریها دارند. میگویند: ای ملتها، بزرگ و کوچک، بیاییم، برابریهایمان را کنار یکدیگر بگذاریم و با هم یک نقش زیبا بسازیم. چرا نمیدانید (و در این قسمت به خط عجیبی که در برخی کارهایش تکرار شده چیزهایی نوشته حدود چهار پنج کلمه – خطی شبیه عبری) why you do not understand که توازن چیست و برابری یعنی چه؟ من میگویم تنها کسانی که میدانند با کسانی که نمیدانند برابر نیستند چون من از راستگویانم. حرف و خطهای راست را گاهی ما دیر میفهمیم. آیا گاه آن نیامده است که بدانیم با شناخت خطهای ساده میتوانیم همجواری و دوستی برقرار کنیم؟ بگذاریم باغ جهان ما به تنوع گل و میوههای خود بنازد. رنگ با رنگ – بو با بو- نقش با نقش. برگهای شاخهها فرق میکنند و درخت درخت است.
هانیبال الخاص
توضیح: برای رعایت حقوق هنرمند، هیچیک از عکسها تصویر کامل تابلو نیست.
شماره تلفن نمایشگاه: 22411271
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
اصلن دلم نمیخواهد چیزی را آموزش بدهم یا فقط حرفهای قلمبهی تخصصی بگویم. گاهی هم مثل این مطلب خارج از موضوع خواهم نوشت از دیدههایم، دغدغههایم، دلتنگیهایم. تلاش میکنم این وبلاگ را درست مثل دنیای درونم شکل بدهم.
________________________________
این که همانی باشی که مینویسی هنری است مضاعف. یوسف علیخانی از این نوادر است و به خاطر مهرش از او سپاسگزارم.برچسبها: برای خودم, جستار روایی
برچسبها: تئوری داستان, تحلیل رمان, جستار روایی, یادداشت
برچسبها: تئوری داستان, جستار روایی, یادداشت

برچسبها: تئوری داستان, جستار روایی, یادداشت
برچسبها: یادداشت
برچسبها: تحلیل رمان, جستار روایی, یادداشت
برچسبها: جستار روایی, یادداشت
برچسبها: جستار روایی, یادداشت
