
ادبیات به تعبیری دو گونهی اصلی و اساسی دارد. تولید کنندههای ادبی در سراسر جهان بر این مهم واقفند و فروشندهها و منتقدها و دلالها و بسته بندها و سینهزنها و خلاصه انواع فعالان در انشعابات جنبی هنر، وقتی در مورد اثری حرف میزنند اول تکلیف خود را با این مقوله روشن میکنند.
نوشته در تعامل با جامعه یا چالشخیز است یا نیست.
نوشتهی چالشخیز، پیکرهی جامعه را هدف میگیرد. نقد قدرت میکند بدون اینکه تشنج ایجاد کند. اگر هم اغتشاشی در تعادل جامعه بر اثر نوشتهی چالشخیز رخ دهد، از توابع خرد جمعی است نه از تهییج ادبی. برخی مواقع مانیفست صادر میکند یا پرسشی را وسط میکشد. در مواردی شعار میدهد یا ابراز تنفر میکند. آرام نیست. درد دارد. این دردناکیاش هم در بسیاری موارد سیاسی نیست. به عبارت دقیقتر حوزهی سیاست یکی از عرصههایی است که داستان نویس ممکن است درگیرش شود. روی کلمهی سیاسی مکث کردم، به این دلیل که دریغ و هزار افسوس که در ادبیات داستانی سی سال آخر دورهی شاهنشاهی، دغدغه و چالش مساوی با مرگباد و زندهباد گرفته میشد و ما هم از پس لرزههای شوم آن در امان نیستیم. امثال من که متولد دورهی گذر از شاهنشاهی به جمهوری اسلامی هستند، با چشمانی خیره و بهت زده، خیلیها را دیدند که هم در آنطرف خط جیغ میکشیدند و زنده باد، مرده باد میزدند و پس از تلاشهای بسیار در براندازی آن رژیم، اینور خط هم پریشان احوالند و دلپیچه دارند.
ادبیات چالشخیز به ریشهها فکر میکند. تولیدش هم "جنایت و مکافات" یا "مرگ قسطی" و "محاکمه" و "سالهای سگی" و از این دست کتابهاست. حالا چی بشود که "دن آرام" هم با تسامح بیرون بدهد. این نکته را هم یادمان نمیرود که ادبیات فاخر، لزومن قرار نیست درد اجتماعی داشته باشد، ولی وقتی "مادام بواری" را وسط میگذارد، از نقد پیکرهی بورژوازی غافل نمیماند. در خصوصیترین شرایط فراموش نمیکند که شخصیت داستان، قطعهای از ماشین عظیم اجتماع است.
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
جایزههای ادبی چه خوشمان بیاید چه بدمان بیاید، در فضای رخوتناک ادبیات ایران امروز، تنها نشانههای بالینی از بیماریهای پیکرهی نوشتار این جامعه است. امسال در مراسم اختتامیهی سه جایزهی ادبی خصوصی که شرکت کردم، بیانیهها، یکسر آه و فغان بود از عملکرد دولت در حوزهی ادبیات به طور خاص و فرهنگ و هنر به شکل عام.
حرکات دولتی و نیمه دولتی هم شکل گرفت. نامزدهای جایزهی کتاب سال به عنوان یکی از اصلیترین جوایز دولتی، نشاندهندهی رویکردی متفاوت از جوایز خصوصی نیست. باز هم نامهای آشنا را همه جا میبینیم. متنهای ایزولهی آشنا. فضاهای زیر سقف و فرار از خیابان و شهر و فقر و چراغگردان و دعوا و مذهب، فرار از جنگی که زخمها و دملهاش همه جا به چشم میخورد، در دستخط نویسندهگان خوشبخت برندهی این جوایز، به وضوح مشاهده میشود. با این بیبرنامهگی و نبود سیاستی روشن در عملکرد رسانهها و نهادهای دولتی، همچنان کفهی ترازوی اعتماد جمعی، به نفع خصوصیها تعادل میبازد.
برخی از آثار با مهارت تمام در پرده پوشی موتیفهای اروتیک، و عبور از آستانهی تحمل اجتماعی، بحث رو و سطحی از روابط ضربدری و ارتباط با محارم و انواع و اقسام ناهنجاریهای رفتاری به خصوص در زمینهی اروتیسم، به طرز مرموزی به سرعت مجوز میگیرند و چاپ میشوند و سری توی سرها در میآورند. خود من هم داستانهایی اینچنین دارم. ولی آیا واقعن همه چیز همین است؟ روشن است که اروتیسم هم موضوعی است از موضوعات پیش روی داستاننویس. اما کدام شاهکار را میشناسید که در این موضوع بیش از حد تمرکز کند یا سطح اثرش را به حد فیلمها و رسانههای تحریک کنندهی پورنو پایین بیاورد؟ این لذت رد شدن از سوراخهای فیلتر ارشاد، که گاهی سوزن را قیچی میکند و گاهی قدر در دروازه چهارتاق است، ما را به کجا میبرد؟
یادمان هست که ممیزی با رفتار خود، قانونی نانوشته و ناخوانده را تفهیم کرده که سیاست و سکس، ممنوع. از این دو سیب ممنوعه، به دلایلی کاملن روشن، همهی دندانها برای دومی گز گز میکند. آیا واقعن نوشتهی چالش خیز باید حول این یک محور وول بخورد و زور بزند و انرژی تلف کند؟ آیا واقعن همهی گرفتاری آدم ایرانی امروز در ارتباط با جنس مخالف است؟ با آماری سر دستی، دستکم هشتاد درصد داستانها اینگونه نوشته میشوند (به گفتهی داوران مسابقهی شهر کتاب و مشهد). در حالیکه هزاران موضوع و درونمایهی فراموش شده دور و برمان ریخته که وقتی از قلم غیر ایرانی میخوانیم، مرغ همسایه میشوند و به به و چه چهمان به هوا میرود.
در حالی که همه میگویند افت شدید در عرصهی نشر کتاب، ملاکهای داوری را به زیر خط فقر ادبی تنزل داده، حرکتهایی نیمه دولتی حرف از "موج نو داستان" میزنند. تو بگو از سر دلسوزی به این پیکرهی کهنهی در آستانهی مرگ میگویند، تو میتوانی... ادامه بده... آهان، دیدی؟ دیدی میتوانی نفس بکشی؟ دیدی؟ دیدی در جشنوارهی فلان هزار و فلانقدر داستان فرستادند... دیدی؟ کمیت که بیاید، کیفیت هم روی شاخاش است. دارند مینویسند. دیگر چه مرگتان است؟ راست میگویند. میل به نوشتن، شوری برای گفتن و ماندن، فریادی خفه در گلو، موج میزند میان ما. موج نو این است. فریادی که آوایش را خودمان هم نمیشناسیم هنوز.
برای خودم و رفقای کتابدار و بیکتاب و قلم به دست... بیماری در پیکری است که من ناخن کوچکش هستم و شما دست و دهانش. در مسابقهی بی سرانجامی دست و پا میزنیم که دو سر باخت است. مخاطب ایرانی، مرغی است که اگر از بام ادبیات پرید، دیگر پرید. حالا حالا ها باید بدویم تا ثابت کنیم که بی خط و خطکش مینویسیم. حالا حالاها باید بدویم تا به آدمهایی که در خیابانها، گیج و گول راه میروند بگوییم، جادوی اندیشه و قصه، شما را به خود میخواند. تا بگوییم، من فرق دارم. بخوان میفهمی. به خدا این از آنهاش نیست. اگر هم بگویی چه اهمیتی دارد که کسی نوشتههای من را بخواند، باز هم فقط همان لبخند معنا دار همیشهگی را تحویلت خواهم داد.
فکر میکنم چه چیز، داستانی را ایرانی میکند؟ چه چیزهایی داستانی را واجد تشخص ایرانی میکند؟ چه اندیشهای حقیقتن ارزش نامیده شدن به نام موج نو را دارد؟ جز حجم و اشتیاق نوشتن میان جوانان، که خیلی هم خوب است، چه ویژهگی شاخصی میشود در برآیند این آثار پیدا کرد؟ چطور میشود ویژهگیهای جامعهی ایرانی را ندید و چیز نوشت؟ چطور میشود باورهای انکار ناپذیر دینی مردم را ندید و اندیشه را به مردابهای جریانات مخالف یا موافق سوق داد؟ چطور میشود فراموش کرد که این مردم چطور انقلاب کردند و در حملهی عراق، همهی موازنههای سیاسی را با خط خون، به هم ریختند؟ چطور میشود نویسنده بود و فکر نکرد چرا آمریکا دست دست میکند وقتی به نام ایران میرسد؟ پنج کشور اینور و پنج کشور آنورمان را با جنگ یا بیخونریزی رسمن تصرف کردهاند و ما ماندهایم. از هم خرده میگیریم و توی سر و کلهی خودمان میزنیم. داستانی سفارشی و نیمبند، آنطرف چاپ میشود و نمایندهی اندیشه و ادبیات امروز ایران من و تو میشود؟ اینجا چه خبر است؟
من فکر میکنم. من... فکر میکنم.
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
به سلامتی جغد دوباره شروع کرد.
برچسبها: جستار روایی, یادداشت
تمامه برای خودم:
با شمیم بهار خداحافظی کردم. خیلی آموختم از این مرد. شهامت نوشتار فونتیک را او به من آموخت. به درونم ذهنم غوص زدم. آنقدر که توانستم با صدای ذهنم بنویسم. برای مارسیا... صدای ذهنم بود. کاملترین اجرای نتهای درون ذهنم، تا اینجای نوشتنم. شمیم، قلمم را به اعماق تنهاییم کشاند. جایی که بازیهای سادهی کودکانهام را در آن بازیافتم. باز ساختم. شاید برای خیلیها پرسشی باشد که ماجرای تیله و تیلهبازی چیست. تیلههای کودکیام که در جوراب سفیدی، دور از چشم مادرم ریخته بودم و سرش را گره زده بودم. این بدویترین تصویری است که از ماجرای یک حس عمیق در ذهنم جا گرفته. تیله، اولین چیزی است که مثل یک المان، مثل یک سمبل، درست ته ذهنم باقی مانده از خوابگردیهای کودکیام. شمیم راهی نو نشانم داد. زبانی که با او تجربه کردم، نثرم را به عنوان قطعهای جدا نشدنی از داستانم پیشبرد. زبان به مثابه رسانهای برای ماجرا کم رنگ شد. هارمونی محض و موسیقی درون ماجراهایم شد. گرافیکی که در جملات کشف کردم باعث شد بتوانم با خود خود کلمه، نقاشی بکشم، فضا خلق کنم. اطمینان دارم بعد از شمیم، فصلی نو در دوران نوشتنم گشوده شد. حالا با سه داستان، به تمامه از آن زبان فاصله گرفتهام. اولین داستان که تلاشی نصفه نیمه بود (دادزن) در حد تصویر نویسی باقی ماند. دومین داستانم، از حد تصویر فرا رفت و به حیطهی تکنیک پا گذاشت. نامش "هنوز یوسف" بود. برای مسابقهی شهر کتاب فرستادمش. تمرین سادهای در بینا متنیت که حالا بعد از یک ماه، میتوانم دو صفحه نقد بر ضعفهایش بنویسم. و داستان سومم "ابو غریب" که هنوز نیاز به دو سه بار بازنویسی دارد. با این سه داستان حالا بهتر میفهمم چه میخواهم. زبانی تخت و تصویر پرداز. فیلمبرداری با نوشتن. نهایت تاکید بر متن به عنوان نوشته. نهایت دقتم را در بهانهی روایت و متنوارهگی داستانم به کار میگیرم. این زبان مجال بیشتری به اندیشناکی داستان میدهد. آهنگ و زیبایی را کاستم تا به جان داستان برسم. این جادوی رئالیزم است که بعد از شمیم یافتمش تا در داستایووسکی اوجش را حیرت زده تماشا کنم. خاطرهاش را در پروندهای در آرشیو موضوعی همین وبلاگ زنده نگه میدارم.
با کارگاه داستان محمد محمدعلی خداحافظی کردم. دو سال و نیم ورز آمدم. زدم و خوردم. محمد علی به من نگاه حرفهای و سیاست رفتار نوشتاری را آموخت و بسیاری چیزهای دیگر. از او آموختم چه باشم و چه نباشم. چه هستم و چه نیستم. دوستان زیادی را آنجا پیدا کردم. تلخ و شیرینهای بسیاری دیدم. بسیار. مهمترین یافتهام از آن دوران این بود که: حادثه در تنهایی رخ میدهد و در سکوت و آن یکشنبههای خاطره انگیز را با یکشنبههایی دیوانهوار تاخت زدم.
با جغد خداحافظی کردم. اطلاعات و جزئیات کار را برای صاحب بعدیاش فرستادم. پرندهی پربستهام،شاید در هوایی دیگر، بال بگشاید و جور دیگری بپرد. دلتنگش خواهم شد میدانم. اما لازم بود. مطمئنم لازم بود. با اندوه و امید منتظر به روز شدنش خواهم ماند.
گردهی داستان بلندم شکست. "سونات ایرانی" از نیمه گذشت. اما هنوز خیلی کار دارد. نگاه ایتالو کالوینو در بارون درخت نشیناش لذتی بی حد داشت. به نگاه فاوکنر دوباره نگاه میکنم. از حسن انصاری، رمانی عجیب به نام "پیشواز مرگ" را میخوانم که چاپ اول و لابد آخرش در پنجاه و دو درآمده. ویکتور خارا و دریاچهی قوی چایکوفسکی، گوش میدهم و مثل همیشه اولد سانگ.
حالا خالیام از همهمه. نوشته بود وقتی گوشهایت را بگیری، صدای خودت را بهتر میشنوی. حالا به صدای خودم، به خودم و به او، بیشتر فکر میکنم.
رهگذر هم نوشته بود: به مرور از مرور افتاده ای رفیق...بی مرور، بی مرور، بی تعلق به خودی خودت، که اصل است بر من بودن، بر بودن.
دوم اینکه داستان باید به هر حال چاپ میشد و از طرفی هر داستان به صورت یک واحد مستقل و معنادار ارزش ادبی و هنری دارد. مثلن داستانی که حدود سه هزار کلمه دارد و قطع رقعی مثلن هشت صفحهی چاپی حجم دارد را چطور میتوان به صورت اثری مستقل و مجرد چاپ و توزیع کرد؟ گاهی، گروهی نشریهای را با کمک هم راه میانداختند و برای مدتی در لابلای سطور آن، توجیهی اقتصادی و منطقی برای چاپ اثر پیدا میکردند(شمیم بهار، گلشیری و...). طبیعتن دوام چندانی پیدا نمیکرد. دهها نشریه قابل مثال زدن است که در واقع برای چاپ تک داستان منتشر میشده و میشود و سایر مطالب برای جوری جنس مجله است. ترجمه، مقاله، نقد و از این قبیل مخلفات. شکل صفحهآرایی و طراحی مجله تکلیف مخاطب را روشن میکند.
داستان کوتاه، ماهیتن، و به دلیل وابستگیاش به قالب چاپی اثر، مطبوعاتیترین شکل ادبیات داستانی است. نگاهی به تاریخ داستان کوتاه همه چیز را روشن میکند. اما در مملکتی که مجلات و روزنامهها به سختی چنار سبز میشوند و به راحتی چمن دروشان میکنند، تکلیف چیست؟ روند اروپایی آن چنین است که نویسنده سه چهار اثر در یکی از نشریات معتبر -که تریبون همین ژانراست- کارش را چاپ میکند. این نشریات توسط حرفهایها به دقت مطالعه میشوند و ظهور نویسندهای جدید را شناسایی میکنند و یادداشت مینویسند. نقد می نویسند و معرفی میکنند. نویسنده مخاطب خاص پیدا میکند و یکی دو اثر دیگر هم چاپ میکند. در نهایت مجموعهی آثار خود را به همراه چند کار چاپ نشده منتشر میکند تا جریان عرضه و تقاضا به درستی و کمال شکل بگیرد. موضوع همین است که داستان به مثابه کالایی هنری، تعریف نشده و جانیافتاده. ذوقی نگاه میکنیم و عشقی مینویسیم و کشکی چاپ میکنیم. مطابق معمول، گرته برداری ایرانی از این روند، تبدیل به چاپ صدها مجموعه داستان از نویسندههای بینام و نشانی میشود که در سکوت مطبوعاتی و فقدان پوششهای لازم تبلیغاتی به پیشخوان میرسد. فروخته نمیشود و هدیه داده میشود به اهالی محل.
نکتهی دیگر اینکه در نسخهی اصلی شکلگیری پدیدهای به نام مجموعه داستان، پس از مطرح شدن نام یک نویسنده و پیشرفت او در یکی دو گروه واسطهی هنری، به مرور به مسابقات راه پیدا میکند و سرانجام با دریافت جایزهای، مهر ختام بر روند موفقیت او زده میشود. از آن به بعد نویسنده کوفت هم چاپ کند، میداند پیگیری میشود و دیده میشود. نسخهی ایرانی این روند درست بالعکس عمل میکند. اول نویسنده جایزه میبرد، منتقدین اثرش را میخوانند و یادداشت مینویسند، مخاطبین اثر را میخرند و نویسنده مطبوعاتچی میشود و سرانجام اثر ممنوع الچاپ میشود. بعد از آنهم نویسنده کوفت هم بنویسد میتوانید از دستفروشهای انقلاب یا بقال محلتان، نسخهای پانزدههزارتومان بخریدش.
اما از همهی اینها که بگذریم، یک مجموعه داستان چه معنایی دارد؟ وقتی از یک نویسنده حرف میزنیم به عبارت سادهتر از یک جهانبینی، پوشیده در شولای جادوی زبان و ماجرا سخن میگوییم. بنا بر این، وقتی روی مجموعه داستان نام مثلن امیر حسین یزدانبد را ببینید، قرار است با نگاه و جهان بینی یزدانبد در قالب داستان آشنا شوید و مضاف بر اینکه داستانها کوتاه هستند و شما ممکن است بتوانید از زوایای دید و نگاههای متفاوت این آدم در یک اثر بهتر آشنا شوید. اما نتیجه چیز دیگری است. یزدانبد کلاس داستان نویسی میرفته یا با فلان دسته و گروه مینوشته و شما با حاصل تمریناتش در مورد تغییر زاویه دید، سیال ذهن، پلیفونی، بینا متنیت، طرح باز و ناتمام (که این آخری از ابداعات اخوی و دوستانش است و قرار است ادبیات مملکت را متحول کنند) و انواع و اقسام فرمها و شیوههای ادبی، به صرف اجرا و توانایی و دستفرمان نویسندهگی یزدانبد روبرو هستید. آش شلم شوربایی که پیام روشنی برای شما دارد. ما اینیم! مخاطب هم یک جواب روشن میدهد. خب باش!
حالا یکبار دیگر به یادداشتهایی که بر مجموعه داستانها، یکی پس از دیگری در مطبوعات چاپ میشود بیاندازید. به طبع این یاددشتها هم معمولن مثل خود آثار شلم شوربا و تکه تکه خواهند بود. یادداشتنویس بیچاره مجبور است یا داستانها را یکی یکی بررسی کند، یا همه را یکجا قیمتی بگذارد و در هم حساب کند و زور بزند نخ پنهان و ناموجود میان داستانهای مجموعه را پیدا کند بلکه آخرش بتواند با جملهای نتیجهگیرنده، سو تیتر را درآورد و صفحه را ببندد.
یادمان نمیرود، وقتی با مجموعه داستانهای مثلن هدایت روبرو هستیم، با حاصل عرقریزان هدایت در دورههای مختلف زندگیاش سر و کار داریم و انتظار یکپارچهگی و نگاهی واحد را نداریم. اما در مورد مجموعه داستان یزدانبدِ نوعی هم همینطور فکر میکنید؟ کتابدار شدن، دلیل کافی نیست که خواننده را با سرگیجهای میان تمریناتمان روبرو کنیم و از اینها وحشت انگیزتر، شخصیت یگانهی هر داستان کوتاه را زیر سئوال یک مجموعهی ناسور و تاق و جفت ببریم. ممکن است دوستان آوانگاردم که تعدادشان هم کم نیست بگویند اصلن من همینم، دلم میخواهد به دنیا با دهها دید نگاه کنم و نمیتوانی انگ یکپارچهگی به اندیشههای من بزنی. حق نداری اینطوری خط کشی کنی و حکم صادر کنی. آنوقت من فقط لبخند خواهم زد... فقط... لبخند خواهم زد.
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
در بارهی اژدهاکشان تا به حال حرف نزده بودم. قبلن هم چند اثر چاپ شده و مجموعه داشتهایم که از حاصل تحقیقات میدانی در فولکلور یک سامان، برداشت داستانی شده. ساعدی و تقوایی و گلستان از قویترین نمونههای آن هستند. از طرفی فرق تحقیق با داستان، از فرق دوغ با کوکاکولا واضحتر است. در مورد اژدهاکشان و جار و جنجالهای مربوطه، اول خودم و بعد همهی موافقان و مخالفان این اثر را به مطالعهی بیشتر و دوری از حواشی دعوت میکنم و سه جمله خواهم گفت:
- اژدها کشان مجموعه داستان است.
- اژدها کشان جهانی واحد و یکپارچه در کل اثر دارد.
- اژدها کشان اثری فوقالعادهای نسبت به موارد مشابه و البته معدود پیش از خود نیست.
و... لبخند خواهم زد.
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
برای خودم: ... نه سمضربهای در کوچههای شب... دستهاش خشک و سرما زده... تیغ را شکستم... متین شهریار شده... خمپارهی اول خورد... اول تاش میگذارم و بعد گسترش میدهم تا به مرز تاش کناری برسم. قطعه قطعه مثل پازل بالا میآید... زیباست... زیباست... سردم است و انگار...
برچسبها: تئوری داستان, جستار روایی, یادداشت
جوری حرف میزنیم که اگر فارسی زبانی از آنطرف دنیا بیاید و بیخبر از اوضاع ایران باشد، خیال میکند، روی میزهای ممیزی ارشاد، دهها شاهکار ادبی از صفحهی جهان نویسندهگی خط میخورند و نویسندهگان ما از حق مسلم خود یعنی جوایز بوکر و نوبل و غیره بی نسیب میمانند. مثلن مگر جایزهی قلم زرین نبود؟ چهارصد و هفتاد داستان، آنلاین وجود دارد و میتوانید سر بزنید و بخوانید. بدون سانسور و بدون نگاه دولتی. بعد از اینهمه سال برای اولین بار هر کسی میتوانست هر چه دلش میخواهد و شاهکارهای غیر قابل چاپش را در قالب داستان کوتاه بفرستد. چند تا از کارها اروتیک بود. چندتاش ضد دولتی بود؟ چندتاش که واقعن ارزش چاپ کردن داشتند غیر قابل چاپ بودند؟ میشود شاهکارهای دورهی اختناق را نشانم دهید؟
ما همینیم دوست من. ما همینی هستیم که میبینی. یاس و تاسف و اشک و آه. وقتی در جایزهی مهرگان، میکروفون را به صدای لرزان درویشیان، در ردیف آخر سالن رساندند، شروع که کرد، چشمانم پر اشک شد. پیرمرد ضجه میزد. همه کف میزدند. تایید میکردند. آبکنار و خورشیدفر و قیصری رفتند بالا، کربلاییلو چند متری من نشسته بود. صداش زدند. نرفت. بعد مصاحبهاش را خواندم. فکر کردم ایشان و دوستانش، ادبیات ما را دارند عوض میکنند؟! تشنج و حاشیه، پدرمان را درآورده.
یکجوری حرف میزنیم که اگر کسی نداند، فکر میکند امشب بخوابیم و فردا ارشاد نباشد، ناگهان حادثهای تکان دهنده جهان ادبیات ایران را زیر و رو خواهدکرد. همه چیز عوض میشود و هتروتوپیای موعود ایرانی، در فرهنگ و ادب این سرزمین گل و بلبل به ظهور میرسد. منتقدینمان دیگر چه در تایید و چه در رد آثار، مزخرف نمیبافند. خالد درست میگوید. ما نمینویسیم. ما نمینویسیم چون نمیفهمیم چه بلایی دارند سرمان میآورند. ما نمینویسیم چون حرف تازهای نداریم. ما نمینویسیم چون خسته و دلخور شدهایم. از هم، از دنیا، از مردم. فروش نرفتن کتابهایمان هم به خاطر ممیزی است؟ من که دارم میبینم دوست عزیز و در همین شهر زندگی میکنم و درست وسط این ماجراها هستم باور کن. در خیلی از این ماجراها هم هستم و تو نیستی. به مردم هم، دولت میگوید کتاب نخوانید و فیلم چرند ببینید و تئاتر نروید؟ این رکود و سکون همان چیزی است که آنها میخواهند. آنها به نویسنده شلیک نمیکنند. نویسنده را به ضجه میکشانند. نویسنده را مستاصل میکنند. شما را به خدا به این سکون و برهوت، جو ندهید، دامن نزنید. کار شاخصی چاپ نمیشود، چون کار شاخصی نداریم. چون حرف شاخصی نداریم. نگاه شاخصی نداریم. شما را به خدا تعارف را بگذارید کنار. جوری حرف نزنید که انگار ممیزی جلوی بارور شدن استعدادها و خلق شاهکارها را گرفته. نود درصد از خانههای این مملکت، سی چهل جلد کتاب برای دکور میخواهند که به راحتی با حافظ و قرآن و مثنوی و مفاتیح و کتابهای کنکور و مردان مریخی پر میشود. باید دلیلی داشته باشیم که کنار این سیچهل جلد قرار بگیریم. به موسیقی و شعر نگاه کن. دارند به فضاهایی نو، متفاوت و شاخص نزدیک میشوند. مردم هم میبینند و پیمیگیرند. برای من تعریف متن قدرتمند این است: نوشتهای که جان سالم به در میبرد. مثل بوف کور...
چندتا مثال دوست داری برایت بیاورم که خودت هم قبول داری شاهکار است و در اوج اختناق نوشته شده؟ تازه این اوج اختناق نیست. اصلن کار ما همین است. به خدا من فکر میکنم کار ما همین است. همین الآن هم میدانم و خوب میدانم که دارند کار میکنند. هستند و کم نیستند کسانی که مینویسند و به فضاها و شیوههای نو فکر میکنند. چاپ هم خواهند کرد و ارشاد را هم مجاب خواهند کرد و خواهند فروخت. ایدههایی بنیادین و تئوریهایی نو را به خدمت میگیرند تا درونمایههایی بدیع و ناگفته را بنویسند و مخاطب را به چالش بکشند. مشکل ما در میان ما و در خود ماست. هیچ قدرتی، نتوانسته، حلقوم ملتی را کنترل کند. قدرت، فقط شلیک خواهد کرد و خون، زهر پیکرهی قدرت است و "این" قدرت، "این" زهر را خوب میشناسد. تازه آنوقت موضوع عوض میشود. آنوقت خیلی چیزها عوض میشوند.
من خودم را به جشن بیکران متن دعوت میکنم. بگذار بقیه هر کاری که میکنند بکنند. من مینویسم. من مینویسم چون هستم. من مینویسم پس هستم. من مینویسم چون کار دیگری بلد نیستم.
مرتبط:
جامعه کهنه - متن کامل بیانیهی هیات داوران
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
برای خودم: یادداشت بخش دوم از فصل دوم تمام شد. به گردنهی کشندهی "هور" نزدیک میشوم... با روایت زمان حال مشکل دارم. گیتی تهرانی را دیدم. ورامینی بود و عصبی. نزدیک بود ببازم... فرج و رضا هم بودند. یکی میگفت و دیگری تایید میکرد. دایی انگلیس نمیرود. بیقرارم.
یکبار دیگر رفتم هنرهای معاصر، دو سالانهی مجسمه سازی. سه تا کار فوق العاده ذهنم را درگیر کرده بودند. حتا به خودشان زحمت ندادهاند یک بروشور نصفه نیمه منتشر کنند که آدم بفهمند کدام کار مال کیست! دست زدن، عکاسی و فیلمبرداری هم ممنوع. فکرش را بکنید. میان اینهمه هنر فقط مجسمهسازی و همخانوادههایش با حس لامسه و بویایی، حتا چشایی ارتباط مستقیم برقرار میکنند. بعد شما حق ندارید به یک حجم برنزی دست بزنید و احساسش کنید. سرمایش را، سطحش را... مستقیم رفتم سالن شش ببینم کارهایی که اینقدر عمیق در ذهنم اثر گذاشتهاند را چه کسانی کار کردهاند و یکبار دیگر ببینمشان. از شما چه پنهان عکاسی هم کردم قایمکی. البته با این مبایل فکسنی. ولی آنقدر این سه تا کار زیبا بودند که دلم نیامد اثری ازشان در وبلاگ نگذارم. اعتراضی به نشانهی بی نشان بودنشان. اثر فوقالعادهای از بهداد لاهوتی به نام صلح برای همسایه، توپ بزرگی که از قالبهای گچی اعضای بدن افراد مختلف و آویخته با نخهای نامرئی چشم آدم را خیره میکند. کرهی بزرگی که از اعضای بدن شکل گرفته. کانسپت قوی و کارآمدی بود برای موضوع نمایشگاه. محمد رضا خلجی هم پیکرهای گچی کار کرده بود به نام شاعر. رئال و خیال انگیز. کار سوم هم که در مطلب قبل بهش لینک دادهام مربوط است به امین بلاغی اینالو(عکسها را به زودی در پستی جداگانه میگذارم شاید کسی دلش به حال هنر مجسمه سوخت و لینک داد، این مزخرفات من را مجبور نباشند بخوانند) جالب اینکه یکی از کارها با اتیکت اشتباه معرفی شده بود و یک حجم برنزی هم دفعهی پیش که رفتم نبود و این دفعه اضافه شده بود. به خودشان زحمت نداده بودند علامتهایی را که روی همین کار، با ماژیک زده بودند پاک کنند که من زحمتش را کشیدم!(کنار در کافه/برنز و طلایی/ اسم کوچکش هم با من یکی بود). یادآوری میکنم این مهمترین اتفاق در هنر مجسمه در ایران است.
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
در این اوضاع کسادی تئاتر در تهران بزرگ، که شبی دو سه تا اجرا بیشتر روی صحنه نیست، در تالار مولوی نمایش "طهران" اجرا دارد. نویسنده، طراح و کارگردانش هم احمد کچهچیان است. کاری متوسط رو به افتضاح و از همان جیغ جیغهای انتقاد آمیز و سیاهنگار معمول. بیشتر ایدهای خوب برای بخشی از یک پرده بود که شصت دقیقه طولش داده بودند و بازیگر بد بخت را با صحنهای بیجان و نورپردازی معمولی، مجبور کردده بودند در دوازده متر مربع جا وسط پنجاهتا لیوان مشتعل، از سر رفتن حوصلهی حضار جلوگیری کند! هر از گاه دیالوگهایی طنز پرداز و ظریف، یک بازی خوب از محسن نوری و اجرای زندهی ویولون سل توسط آنکیدو دارش و... و دیگر اینکه هر دم از این باغ بری میرسد.
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
مجموعه داستان "دارند در میزنند" نوشتهی منیرالدین بیروتی، نشر ققنوس را تازه خریدم که فکر کنم تازه درآمده. این نویسنده دارد خوب کار میکند انصافن. دور از حاشیه و خط و ربط. سه تا داستانش را یکنفس، حین نوشیدن چای در کافه خواندم. خوب بود. داستان دومش "آره یا نه"، خلاق و وهمآلود و بسیار تصویری بود. شاید در موردش چیزکی بنویسم. حسین جاوید عزیز هم مصاحبهی خوبی ازش گرفته که خواندنی است و اینکه چرا دست از این طراحی جلدهای مزخرف بر نمیدارند؟ دست چشمه درد نکند که بالاخره روی جلد قلعههای پرتغالی را یکجور دیگری کار کرده. تا یادم نرفته بگویم خانم دالاوی، شاخصترین کار ویرجینیا وولف با ترجمهی خجسته کیهان چاپ شده. کاش یکی از با سوادهای ترجمه در مورد سانسور و حجم آن در این ترجمه حرفی بزند.
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
دارم به ویدئو آرت فکر میکنم. در موردش حرف خواهم زد. اینرا نوشتم که یادم نرود.
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
جانم برای ( عزیز بگوید: دوستی داشتم که باور داشت "سنجش خرد ناب" اثر دیوانه کنندهی کانت، زیباترین متن جهان است. اگر نخواندهایش، و فلسفهچی نیستی، یکبار از صفحهای اتفاقی بازش کن و یک پاراگراف بخوان، بعد کتاب را ببند بگذار سر جایش، دستهات را بکن در جیب شلوارت و سوت بزن و بعد برو!
برای کسی که با متن فلسفی نشست و برخاست دارد، چنین اثر بغرنجی، لذتی بیپایان در سینه دارد. طبیعی است که من و تویی که فکر و ذکرمان این است، از خوانش ادبیات لذتی دیگرگونه ببریم. اما فراموش نکن. مرجع مطلوبیت اثر در بحثهای من، مخاطب میانه است. البته در همین زمینه هم میشود بحث راه انداخت. اما فعلن این نظر من است. مرجع مطلوبیت اثر، مخاطب میانه است. منظورم از میانه، افراد بدون دغدغهی جدی هنری یا ادبی و در حد معلومات دانشجویان سالهای اول رشتههای علوم انسانی است.(این مطلب آخر از حرفهای محمد محمدعلی بود و نقل به مضمون)
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
اینجا در بخش نظرات بحث جالبی در مورد شب هول در گرفته. کسی دلش خواست بیاید و ادامهاش بدهد. حتا میتوانیم به بحث و بررسی بگذاریماش. جا دارد. خیلی هم جا دارد. علیالحساب به خانم بریرانی عزیز بگویم که از نظر من، شب هول تکنیکیترین رمان فارسی است که تا کنون خواندهام. بهترش را سراغ دارید لطفن معرفی کنید بخوانیم.
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
حرف آخر هم اینکه:
تنهایی...
آی استیصال لذت بخش...
