«به سادگي نوشيدن يك فنجان چای»
پس از یادداشتی که یوسف علی‌خانی، در مورد کتاب «جمعه بیست و هشتم روی صندلی لهستانی» نوشته‌ی «غزال زرگر امینی» در وب‌لاگش منتشر کرد، حسین جاوید با یادداشتی انتقادی، مواردی را با ذکر منبع در مورد این کتاب و البته فضای نقد یا به عبارت دقیق‌تر یادداشت‌نویسی در مورد کتاب‌های داستانی، متذکر شد و علی‌خانی ‌هم با "پسا «حسن جاوید» کتاب‌لاگ نوشت" دیدگاه‌های خود را در مورد مطلب حسین جاوید، به یادداشت افزود. آن‌چه در پی می‌خوانید مطلبی است که به درخواست غزال زرگر امینی، در همین مورد منتشر می‌کنم. متن و عنوان این مطلب نوشته‌ی زرگر امینی است.
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
«به سادگي نوشيدن يك فنجان چای»
ديشب، دوستي برايم پيام كوتاه فرستاد كه "بدو آب دستته بذار زمين و برو كتابلاگ را ببين!" من هم دويدم و يك روز بعدش وبلاگ را ديدم. از اين كه راجع به كتاب من حرف زده شده بود، خوشحال شدم. به چند نفر هم خبر دادم كه بروند و كتابلاگ را ببينند. هنگام خواندن آن، جملاتي به ذهنم رسيد كه حالا با رنگ آبی‌فیروزه‌ای آمده. آقاي جاويد تمام نقدهاي كتابم را در روزنامه ها و ... ديده بودند و قسمت هايي از هر كدام را در يادداشتشان آورده بودند. من هم قسمت هاي ديگري از همان نقدها را در اينجا اضافه كرده ام. هرجا سه نقطه است يعني مطلب طولاني بوده و من حذفش كرده ام و هر جا پرانتز است، توضيحي از متن خود نويسنده است تا در جملات كوتاه تري نظرشان را بدانيم. البته اين كار پرانتز را جرأت نكردم با نوشته هاي آقاي جاويد بكنم.تمام نوشته هاي ايشان هم به رنگ سفید و در گيومه است.
آقاي جاويد در وبلاگشان مطلبي نوشته اند با عنوان:
«دوستی جای خود، نقد جای خود!»
« تصمیم گرفتم موضوعی را که مدت‌ها بود در ذهن‌ام است، بالاخره مطرح کنم. بهانه‌ی این یادداشت، نقد و نظرهایی‌ست که راجع به کتاب «جمعه بیست و هشتم روی صندلی لهستانی» ابراز شده اما منظور نظر من مطرح کردن معضلی بزرگ‌تر است و «جمعه بیست و هشتم روی صندلی لهستانی» تنها مشتی‌ست از خروار.»
خواننده ي عزيز این‌هايي كه اين پايين راجع به كتاب من است،راجع به كتاب من نيست. گرچه جلوتر كه مي رويم خودم اين پيش شرط يادم مي رود و تند تند همه را جواب مي دهم تا لال از دنيا نرفته باشم!
«‌سخن‌کوتاه، وقتی مجموعه‌داستان «جمعه بیست و هشتم روی صندلی لهستانی» را می‌خواندم با اشکالات زیادی در داستان‌ها مواجه شدم که نشان می‌داد با یک نویسنده‌ی تازه‌کار که در ابتدای راه قرار دارد، مواجه هستم. مشکلاتی نظیر عدم واقع‌گرایی و غیرمنطقی بودن وقایع اکثر داستان‌ها، نثر نه چندان یک‌دست و خاص (منظورم از خاص، پیچیده نیست!)، استفاده از زاویه‌دید دم‌دستی و منسوخ‌شده‌ی دانای کل و ...»
در ادامه قسمت هايي از نقد ديگران را با ذكر منبع آورده اند:
انتخاب آقاي جاويد از یادداشت «محسن حکیم‌معانی» در روزنامه‌ی اعتماد
ـ سادگی ملموسی که از زبان آغاز می‌شود و با روایتی سرراست و مستقیم جلو می‌بردت، اغلب اجازه نمی‌دهد دقیق شوی که چه درونمایه‌ها و دستمایه‌های غریب و عمیقی سنگ بنای داستان‌های این چنین روان شده‌اند. و این همان است که اغلب با عنوان سهل و ممتنع از آن حرف می‌زنیم.
- «شیفت شب» داستانی است که بحق باید آن را بهترین داستان مجموعه خواند. شیفت شب اگرچه از لحاظ فضای کلی خواننده را به یاد داستان کوتاهی از سلینجر با نام «چشمانم زیبا و دهانم سبز» می‌اندازد، اما بدون اینکه قصد داشته باشیم دو داستان را با هم مقایسه کنیم باید اذعان کنیم که نویسنده‌ی شیفت شب چه داستان سلینجر را خوانده باشد چه نخوانده باشد، به خوبی از عهده‌ی آن برآمده است.
ـ زرگرامینی در داستان «شیفت شب» چنان استادانه عمل کرده است که مخاطب آرزو می کند کاش تمام مجموعه از همین دست بود. این سخن بدان معنا نیست که داستان های دیگر مجموعه «جمعه بیست و هشتم، روی صندلی لهستانی» داستان های ضعیفی‌اند. «من و گربه و ساحره»، «نیمروزی برفی در دوهزار و ششصد و بیست و پنج سال بعد»، «صدای استخوان» و «نشانه گذار» با هر قضاوتی و با کمی اغماض داستان‌های خوبی‌اند.
ـ در داستان‌های زرگرامینی همه چیز سر جای خودش است.
- «صدای استخوان» داستانی است که بسیار خوب پرداخته شده و با پایان‌بندی عالی‌اش از نمونه‌های خوب این مجموعه است.
انتخاب غزال زرگراميني از از یادداشت «محسن حکیم‌معانی» در روزنامه‌ی اعتماد
- زرگراميني از آن دسته نويسندگاني است که نقطه حرکتش دستمايه يا تم اصلي داستان است و از همين روست که اغلب داستان هاي او حين نوشتن شکل نمي گيرند. البته اين بدان معنا نيست که نويسنده تمام داستان ها را تا به انتها در ذهن پرورانده است. شاهد اين مدعا داستان هايي است که پايان بندي آنها نشانه واضحي است از دستپاچگي يا ندانم کاري. داستان کوتاه «شيريني پزي مانوک»، که ضعيف ترين داستان اين مجموعه هم هست، از اين دست است.
- داستان هاي ديگر هم کمابيش از زباني مشابه همين داستان (داستان جمعه بيست و هشتم روي...) برخوردارند، اما گاه اين سادگي به سهل انگاري هم تبديل شده و به شدت به داستان آسيب رسانده است.
- ... اما «شيريني پزي مانوک» پر است از انواع حشو و ندانم کاري.

انتخاب آقاي جاويد از لید گفت‌وگوی «نیلوفر دهنی» با «غزال زرگر امینی»، روزنامه‌ی سرمایه
ـ غزال زرگر امینی داستان نویس ۲۵ ساله ای است که به گواه بسیاری از منتقدان و خوانندگان حرفه‌ای با چاپ نخستین کتابش توانست خیلی زود خودش را در جامعه‌ی ادبی مطرح کند.
ـ غزال زرگر امینی داستان‌نویس جوانی است که گفت‌و‌گویی کوتاه با او نشان داد علاوه بر استعداد جنایی‌نویسی احتمالا طنزنویس موفقی هم خواهد شد.
انتخاب غزال زرگراميني از لید گفت‌وگوی «نیلوفر دهنی» با «غزال زرگر امینی»، روزنامه‌ی سرمایه
+ راوي داناي كل از ديدگاه بسياري از منتقدان يك راوي منسوخ شده است. چرا از اين راوي براي بيش تر داستان هايت استفاده كردي؟
انتخاب آقاي جاويد از یادداشت «مهرداد برزگر»، روزنامه‌ی اعتماد
ـ یکی از مهم‌ترین ویژگی‌های مجموعه‌ی «جمعه بیست و هشتم روی صندلی لهستانی» که کم و بیش در هر هشت داستان این مجموعه به چشم می‌خورد شخصیت‌پردازی و فضاسازی نسبتاً خوب و موفق این داستان‌ها و زبان نسبتاً موفق آنهاست.
ـ نویسنده با توجه به ظرایف شخصیت‌پردازی و ایجاد هماهنگی‌هایی ظریف میان فضا و درونمایه توانسته است بدون اینکه به فرم‌های نامتعارف رو بیاورد داستان هایی خلق کند که به‌رغم وجود ضعف‌هایی در برخی از آنها در مجموع، کتاب «جمعه بیست و هشتم روی صندلی لهستانی» را به مجموعه‌یی موفق بدل کرده‌اند.
انتخاب غزال زرگراميني از یادداشت «مهرداد برزگر»، روزنامه‌ی اعتماد
- تنها نکته قابل ذکر در اين مورد (زبان) داستان نشانه گذار است که در آن به راوي اول شخص فرديت ويژه يي داده شده است و بهتر است نويسنده در موقعيت هايي از اين دست، با لحن پردازي شخصيت را براي خواننده ملموس تر کند.
- گاهي نويسنده به شکل نامحسوسي به نوعي ساختارشکني ناقص نزديک مي شود که همين امر اغلب داستان ها را از يکدستي خارج مي کند. البته بايد به طور کلي حساب سه داستان آخر را از ديگر داستان هاي اين مجموعه جدا کرد. هيچ کدام از اين داستان هاي پاياني استحکام شخصيت پردازي، درونمايه و مضموني که ديگر داستان ها از آن برخوردارند را ندارند. تنها در داستان آخر است که به نوعي بستري براي شکل گيري يک داستان علمي- تخيلي مهيا مي شود. اما نويسنده در به کارگيري مولفه هاي لازم اين ژانر ناکام مي ماند ...
انتخاب آقاي جاويد از یادداشت «یوسف علی‌خانی» در وبلاگ تادانه

ـ الان صفحه‌ی ۳۶ کتابی هستم که دو داستان اولش، چنان گرفتندم که نفهمیدم یک ساعت است سرم به کتاب است و از روانی قلم نویسنده و خیالات باز و روشنش سر شوق آمده‌ام.
- نویسنده این دو داستان که خواندم، ادعای زبان بازی ندارد اما کلمات را خوب می‌شناسد و کلمه به کلمه، آن حس را در تو برمی‌انگیزد که دنبال کنی‌اش تا بدانی زندگی هنوز در جریان است و هنوز قصه نمرده است.
انتخاب غزال زرگر اميني از یادداشت «یوسف علی‌خانی» در وبلاگ تادانه
... همین طور می روی جلو و جاهایی هم حتی اگر لغزیده نادیده اش می گیری که باقی جاها جبران کرده لغزش های ناشیانه را.
غزال زرگر امینی را فقط یک بار در جلسات کارنامه دیده ام؛ گویا از شاگردان محمد محمدعلی است.
خطاب به آقاي جاويد: یادت هست یادداشتی نوشتی روی قانع و بعد قانع جواب داد و بعد کتابش را خوب خریدند و ...
ادامه ي يادداشت آقاي جاويد:
« باور کنید حس من نوعی حس «گروتسک»وار است! نمی‌دانم باید بخندم یا گریه کنم! این یادداشت‌ها را کسانی نوشته‌اند که در مطبوعات ما راجع به کتاب و ادبیات قلم می‌زنند و خیلی ساده به خود اجازه دادند یک عالمه حسن برای مجموعه‌ای که ـ بدون تعارف ـ ضعیف است، بتراشند!»
... اما به عنوان كتاب اول براي من تازه كار، خوب است.( از اينجا ديگر انگشتانم روي صفحه كليد به كار مي افتد) ادامه ي يادداشت آقاي جاويد:
« آخر «جمعه بیست و هشتم...» چه درون‌مایه‌های «غریب و عمیقی» دارد؟ کجای آن‌ها «سهل و ممتنع» است؟ داستان «شیفت شب» با آن‌همه وقایع غیرقابل باور و دور از ذهن چه‌طور می‌تواند «به‌ترین داستان مجموعه» باشد و چه‌طور می‌توان به خود اجازه داد که نوشت نویسنده‌ی آن مثل داستان سلینجر «به خوبی از عهده‌ی داستان برآمده» است؟ پایان‌بندی داستان «صدای استخوان» با چه معیاری «عالی»ست؟ »
مي گوييد همان جا كه ملانصرالدين ايستاده بود مركز زمين بود؟ نبود؟ بود؟
« این «بسیاری از منتقدان و خواننده‌گان حرفه‌ای» چه کسانی هستند و «گواهی»شان را درباره‌ی این که غزال زرگر امینی «با نخستین کتابش خیلی زود خودش را در جامعه‌ی ادبی ایران مطرح» کرده، در کدام روزنامه چاپ کرده‌اند؟»
در روزنامه ي اقتصادي سرمايه چاپ كردند، عكسم را هم انداخته بودندكه اتفاقاً من هم كلي ذوق كردم.
« «استعداد جنایی‌نویسی» نویسنده در کدام داستان‌ها نمود پیدا کرده است؟»
خب خود خانم خبرنگار به من گفت كه در داستان "صداي استحوان" اين جوري بوده. نبوده؟
««شخصیت‌پردازی و فضاسازی نسبتاً خوب و موفق این داستان‌ها و زبان نسبتاً موفق» آن‌ها با چه متر و معیاری مشخص شده‌اند؟»
من هم نمي‌دانم.
«مجموعه‌ای که این همه داستان ضعیف و نهایتن یکی دو داستان «متوسط» دارد چه‌طور می‌تواند «مجموعه‌ای موفق» باشد؟»
واقعاً چطور؟
« قصه‌نویسی ما این همه سال مرده بود و به ناگاه در مجموعه‌ی «جمعه بیست وهشتم...» به سان ققنوس دوباره سربرآورد و خون تازه‌ای در رگ‌های‌اش جریان یافت؟»
اين يكي را واقعاً به من لطف داشتند.
«من هم مثل دوستانی که نقد و نظرهای‌شان را در این‌جا نقل و نقد کردم در مطبوعات می‌نویسم و با محدودیت‌ها آشنا هستم. می‌دانم که معمولن نمی‌شود نقدی سراسر منفی چاپ کرد.»
شما اين كار خطير را كرده ايد، چون هر چه گشتم تا رويكرد مثبتي راجع به كتابم در يادداشت شما پيدا كنم، نشد كه نشد. تنها يك عبارت كمابيش مثبت پيدا كردم كه خيلي خوشم آمد و خودتان هم در كتابلاگ آن را نوشته ايد:
«تنها مي‌توان گفت «جمعه بيست و هشتم، روي صندلي لهستاني» مجموعه‌اي است از داستان‌هايي كه خميرمايه تبديل شدن به نوشته‌هايي بسيار بهتر از آنچه هستند را دارند اما كم‌تجربگي نويسنده مانع از ورزآمدن و بالندگي آنها شده است. مشكلي كه مي‌توان اميد داشت در داستان‌هاي آتي نويسنده هر چه كمتر و چه بسا مرتفع شود. »
خوشحال شدم كه شما به من اميدواريد. آدم وقتي كتاب اولش را چاپ مي كند خيلي حساس است تا بداند نظر بقيه چيست و اگر كسي از كارش تعريف نكند، دلش مي گيرد و مثل ابر بهار گريه مي كند. خب من هم براي اين كه روحيه ام را حفظ كنم، چندين بار يادداشتتان را خواندم. از يك جمله تان هم خوشم آمد و نمي دانم كه كه تعريف است يا ايراد، مهم هم نيست، چون زيبا نوشته بوديد، خوشم آمد:
«در داستان‌هاي «زن سمندر يا زينت»، «شيفت شب» و «صداي استخوان» و «نشانه‌گذار» مي‌توان به‌وضوح غلبه خواست نويسنده بر آنچه ناباكوف «تقدير» مي‌نامد را ديد.»

راستش را بخواهيد، من نمي دانم تقدير چه مي خواهد كه بخواهم برآن غلبه كنم. اما دريافت شما برايم جالب بود.
فكر كنم از اينجا به بعد موضوع اصلاً به كتاب من مربوط نباشد، اما خب يك جاهايي بازهم حرف زده ام! شده ام مثل كسي كه يك بار اتفاقي فيلمش را نشان مي دهند، حالا ديگر هيچ جوري از جلوي دوربين كنار نمي رود!
يعني مي دانم كه از اينجا به بعد ديگر آقاي جاويد با كتاب من كاري ندارد و روي سخنش با ديگران است اما همين طور كه گفته ام، چسبيده ام به دوربين!
«مي ‌دانم که مناسباتی بین نویسنده‌های مطبوعاتی و ناشران و نویسنده‌گان وجود دارد که آن‌ها را از نوشتن نقدهای تند و تیز منع می‌کند. می‌دانم که نمی‌توان همه را با خود دشمن کرد. می‌دانم که بسیاری از نویسنده‌گان که راجع به کتاب‌شان می‌نویسیم از دوستان ما هستند و اگر هم نباشند، دیر یا زود، در روزنامه‌ای، موسسه‌‌ای انتشاراتی یا جاهای دیگر چشم در چشم می‌شویم و باید با هم هم‌کاری داشته باشیم.»
بله. همه تقريباً همديگر را مي شناسند و مثل يك خانواده ي بزرگ هستند. اما اگر راجع به "جمعه بيست و هشتم، روي صندلي لهستاني" به من چيزي نگفته اند يعني از من ترسيده‌اند؟ يعني آقاي عليخاني كه يك بار در كارنامه ديدمش و هيكلش سه برابر من است، از من مي‌ترسد؟
«می‌دانم که برای بعضی از ناشران که از دوستان ما هستند، سرکیسه را شل می‌کنیم و هم‌این‌طور راجع به کتاب‌های‌شان یادداشت می‌نویسیم و مردم را به خریدشان ترغیب می‌کنیم.»
يعني كساني كه از من تعريف كرده‌اند به خاطر ققنوس سركيسه را شل كرده اند؟ پس چه خوب شد كه ققنوس كتابم را چاپ كرد.عجب انتشارات گردن كلفتي است اين ققنوس!
«من خودم را استثنا نمی‌دانم. همه‌ی ما مجبوریم یا عطای نوشتن در مطبوعات را به لقای‌اش ببخشیم یا به قواعد بازی تن در بدهیم. اما با همه‌ی این شرایط و موانع هم می‌توان «صادق» بود. کلمات هر منتقد، آبروی ادبی و شرافت او هستند و دروغ‌نوشتن فقط زیرسئوال بردن دانش ادبی خود و شناخت‌مان از ادبیات است.»
الان است كه بزنم زير گريه. يعني به من گفته اند تو خوب مي نويسي و استعداد داري و ادامه بده و... دروغ بود؟ همه‌اش يك دروغ كثيف بوده؟
«اگر با نویسنده‌‌ای دوست هستیم، دوستی‌مان سر جای خود و نقد سر جای خود!»
اين كاملاً درست است. من سر اين كتاب با اين‌همه آدم آشنا شدم و چيزهاي زيادي ياد گرفتم و دوست دارم بازهم با آدم هاي بيشتري آشنا شوم.
««نان قرض دادن» تبدیل به بازی رایج در مناسبات ما شده است و لطمه‌ی شدیدی به «نقدپذیری» از یک‌سو و پیش‌رفت ادبیات‌مان از سوی دیگر زده است. وقتی خودمان را به شنیدن تعریف و تمجید عادت می‌دهیم طبیعی‌ست که هیچ نظر مخالفی را برنخواهیم تافت؛ وقتی نویسنده‌ی جوانی با انبوه نوشته‌های ستایش‌آمیز درباره‌ی داستان‌های ضعیف‌اش مواجه می‌شود طبیعی‌ست که احساس می‌کند خیلی خوب می‌نویسد و از این پس هم باید به راه خودش ادامه دهد. »
من دقيقاً همين احساس را پيدا كردم. ديديد؟ "من مي دونم" اين تعريف‌ها، آخرش من را خراب مي كند.
شاید خیلی از دوستان بالا حتا تا به حال نویسنده‌ی کتاب را ندیده باشند و این‌ اتهام را که بر اساس دوستی قلم زده‌اند را به شدت رد کنند؛
يعني اگر دستگير بشوند، مي گويند من را نمي‌شناسند؟ يعني من رودست مي خورم و آنها از پشت به من خنجر مي زنند؟
مساله‌ی کلی این است که «شجاعت» حلقه‌ی مفقوده‌ی نقد و نظرهای ادبی در ایران است و متاسفانه «محافظه‌کاری» جای آن‌را گرفته است. در ایران، منتقد خوب بیش‌تر از آن‌که «دوست» داشته باشد «دشمن» دارد و غالب نویسنده‌گان مطبوعات از دشمن‌تراشی بیم دارند!
لازم شد يك گروه ضربت كلاه مخملي استخدام كنم. البته من كه پول ندارم اين كار را بكنم.
در حالی که لازمه‌ی پویایی جامعه‌ی ادبی ما پرهیز از «خودسانسوری» و نوشتن واقعیات بدون هراس از در خطر افتادن منافع‌مان است. درواقع خود ماییم که با نقدهای «الکی مثبت»مان و تعریف و تمجیدهای غیرواقعی سطح توقع نویسنده‌ها و مترجم‌ها را بالا برده‌ایم و آن‌ها را به شنیدن مجیز عادت داده‌ایم.
بله، من هم دلم مجيز مي‌خواهد.
و حالا اگر بخواهیم از اصلی که خودمان باعث وضع‌ کردن‌اش بوده‌ایم تخطی کنیم، بایکوت می‌شویم!
اين چه حرفي است ؟ من كه مي گويم بياييد با هم گفتگوي تمدن ها داشته باشيم. بايكوت اسم يك فيلم بود كه تمام شد و رفت.
در طول این سال‌ها آن‌قدر داستان خوب خوانده‌ام که حتا اگر همه‌ی نویسنده‌گان مطبوعاتی ایران با هم یک‌صدا شوند که داستان‌های مجموعه‌ی «جمعه بیست و هشتم...» داستان‌های خوبی هستند، من در طرف دیگر می‌ایستم و می‌گویم نه!
اگر همه ي نويسندگان مطبوعاتي ايران با هم يكصدا شوند كه داستان‌هاي مجموعه‌ی «جمعه بیست و هشتم...» داستان‌های خوبی هستند، من خودم را از بالاي اينجا (يك جايي) پرت مي كنم پايين! اين را گفتم چون مطمئنم شما تعريف نمي كنيد و من زنده مي مانم.
بنابراین دست‌کم از نظر من هیچ توجیهی درباره‌ی نوشته‌های ستایش‌آمیز راجع به داستان‌های این کتاب، پذیرفتنی نیست. بنابراین نمی‌پذیرم که اختلاف عقیده‌ام با دوستانی که در بالا نوشته‌های‌شان را نقل کردم صرفن «تفاوت سلیقه و دیدگاه» باشد!
يواشكي بگوييد پس چيست؟
نیاز به تذکر نیست؛ مطمئن‌ام که خودتان می‌دانید جان کلام من راجع به کتاب «جمعه بیست و هشتم...» و نقدهای نوشته شده بر آن نیست. این را به‌عنوان نمونه انتخاب کردم تا بگویم چه اتفاقاتی دارد در عرصه‌ی ادبیات ما می‌افتد و زمینه‌ساز عقب‌افتاده‌گی ادبی ما می‌شود. من نه با دوستانی که نام‌شان آمد دشمنی دارم و نه با غزال زرگر امینی،
خدا حفظتان كند، تا اينجا فكر مي كردم شايد توي صفي چيزي از شما جلو زدم يا زنگ در خانه تان را زدم و در رفتم يا با شما تماس گرفتم و توي گوشي فوت كردم يا ...
و یوسف علی‌خانی هم از دوستان قدیمی‌ام است.
من هم فهميدم دوست شماهستند. چون گله داشتند كه چرا دير به دير شما را مي بينند.
اما دوستی جای خود، نقد جای خود! بی‌تعارف از هم‌دیگر انتقاد کنیم و از نویسنده‌ها و مترجمان و ناشران و همه‌کس و همه‌ی آن چیز که سر جای خودش نیست! بی‌شک، این بیش‌تر به نفع‌مان است.
خانمي به اسم لاله هم اين كامنت را در وبلاگ شما گذاشته اند:
... بهتر نیست خرده حسابهای شخصی را با دیگران، جایی غیر از مجموعه داستان نویسنده جوانی که حتی از گفتگوی او هم می شود فهمید ذهن خلاقی دارد تسویه کنید؟
ببينيد حتي از مصاحبه‌ام هم فهميده اند كه من ذهن خلّاقي دارم.

پشت صحنه: راستش را بخواهيد يك كتاب لاغر 88 صفحه اي از يك نويسنده ي تازه كار، واقعاً آنقدرها هم مهم نيست. اين يادداشت ها و گفتگوها هم به دليل «ارتباط» برايم جالب است: چيزي كه هميشه خوشحالم كرده و سپاسگزار. بعضي روزها، نمي دانم از كجا حس مي كنم كه زندگي به سرعت و سادگي نوشيدن يك فنجان چاي تمام خواهدشد و من اگر زيادي لفت و لعابش بدهم، سرد مي شود.

غزال زرگراميني
شنبه 31/1/87


0 Comments:
Links to this post:
ايجاد يک پيوند