انتقال به بلاگر
به
www.tilehbaz.com
منتقل شد

برچسبها:

رمز گشایی از نویسنده‌ی رمز داوینچی

دن براون را در ایران با اثری جنجال برانگیز به نام "رمز داوینچی" می‌شناسیم. دریغ که در همان زمان، به دلیل حساسیت‌های نشر و بلوای ترجمه‌اش بسیاری از رموز موفقیت آن نادیده گرفته شد و همه‌ی ماجرا مثل تندبادی به سرعت به دست فراموشی سپرده شد. وقتی از کافکا یا داستایووسکی یا فاوکنر حرف می‌زنیم، سخن از نوعی جهان بینی، نگاهی مخصوص و اندیشه‌ای ویژه در برابر جهان است. اندیشه‌ و جهان‌بینی ویژه‌ای که علامت مشخصه و نشان معرفه‌ی نویسنده‌اش است. وقتی این نویسنده‌ی جوان پس از چاپ اثرش به گفته‌ی مجله‌ی تایمز به یکی از صد مرد پر نفوذ جهان تبدیل می‌شود، وقتی رمز داوینچی تنها کتابی ثبت می‌شود که رکورد فروش هری پاتر را درنوردیده و در حالی‌که تا ماه مه 2006، شصت و نیم میلیون (یا به روایتی، شست و نیم میلیون!) جلد از آن چاپ شده و به 44 زبان ترجمه شده و هفدهمین اثر پرفروش تاریخ نوشتار بشر شناخته شده، چطور می‌شود پذیرفت که نویسنده‌اش فاقد نگاهی خاص و جهان‌بینی ویژه بوده است؟ مضمون این اثر، پیش‌تر توسط "اومبرتو اکو" (نویسنده‌ی زبان شناس رمان نام گل سرخ) هم مورد توجه واقع شده بود، در رمانی به نام( Foucault's pendulum) ولی "اکو" با این‌که به نظر بسیاری از منتقدین،‌ متفکر و نویسنده‌ای قدرتر از دن براون است، هرگز نتوانست به موفقیت‌های براون نزدیک شود. برای رسیدن به نگاه دن براون به جهان پیرامونش به جز خواندن "رمز داوینچی" پیش‌نهاد بهتری دارم.
همانطور که در مطلب پیش وبلاگم اشاره کردم او توجه خاصی به استفاده از تکنولوژی فرامتن در آثار خود دارد. یکی از این نشانه‌ها، معمای پیچیده و نفس‌گیری است که در وب‌سایت شخصی دن براون می‌توانید پیدا کنید. این معما به طور حیرت انگیزی مخاطب را در پیچش‌های ماجرایی مهیج وارد می‌کند و از ابزار و امکاناتی فوق‌العاده ساده، لذت کشف و شهود را در مخاطب بیدار می‌کند. جهان بینی دن براون به گمانم در این "بازی-روایت اینترنتی" به روشنی و وضوح بیشتری قابل بررسی است. تلاش کردم تا شما را هم ترغیب به گذار از مراحل کشف این معما کنم. حل کردن مراحل این معما کار سخت و پیچیده‌ای است. چند سایت و وب‌لاگ در اینترنت هستند که پاسخ‌نامه‌ی معمای دن براون را تهیه کرده‌اند ولی هیچ‌کدام توضیحی کامل و واضح به تمام مراحل کشف معما نداده‌اند.
از روی این پاسخ‌نامه که برایتان ترجمه و تالیف کرده‌ام، به راحتی می‌توانید مراحل بازی را طی کنید. ولی باز هم لذت کشف و شهود در این معما، تا حدود زیادی حفظ می‌شود. به جز لذت بردن از ماجرا، اطمینان دارم دوستان قلم به دستم، غرق در نگاه ویژه و دغدغه‌های مخصوص دن براون خواهند شد. توصیه می‌کنم حتمن مراحل مکاشفه را خودتان طی کنید تا به دقت و ظرافت طراحی پلات معما، که در مراحلی کاملن به یک ابر داستان
Hyper fiction تبدیل می‌شود پی ببرید. برای شروع بازی به قسمت
Secrets - chalenges - chalenge #2 بروید و کلید Make the quest را بزنید. بازی شروع می‌شود.

پرسش اول:

دوست من، ورود شما را به این مکاشفه خوش‌آمد می‌گویم و برای سنجش تواناییهای شما یک پرسش بی دردسر برای شروع این بازی شگفت‌انگیز دارم. (با دقت) نام کوچک داوینچی را تایپ کن:
پاسخ:
Leonardo

پرسش دوم:
چیزی که می‌بینید کاملن به هم ریخته است. ولی وقتی ماوس را روی هر یک از کلمات ببرید، با جهش‌هایی تغییر خواهند کرد و این جمله پدیدار خواهد شد:
به دنبال نام تابلویی معروف در میلان هستید (از گوگل استفاده کنید تا حقیقت به سرعت برایتان روشن شود)
پاسخ: بدون جستجو در گوگل هم به روشنی پیداست که دن براون وقتی بگوید تابلویی مهم در میلان منظورش "شام آخر" اثر جاودان داوینچی است. به این ترتیب پاسخ
The last supper خواهد بود.
پس از پاسخ دادن به این پرسش‌های به نظر ساده، وارد بخش نخست از پرسش‌های رازآلود دن براون خواهید شد.

دروازه‌‌ی اول:
در ابتدا با متن زیر مواجه خواهید شد:



به نظر حروفی به هم ریخته به زبان یونانی می‌آیند. همانطور که در اس ام اس از حروف انگلیسی برای نوشتار فارسی استفاده می‌کنیم، این متن هم در واقع جملاتی انگلیسی با حروف یونانی هستند. برای اینکه در خواندن آن با مشکل مواجه نشوید، کافی است کل متن را با ماوس انتخاب و کپی کرده و در برنامه‌ی Notepad که در ویندوز موجود است، بچسبانید (paste).حروف ناگهان به طرز اعجاب انگیزی تغییر خواهند کرد و نوشته‌ی حاصل چنین معنا خواهد داد:

خیلی خوب بود دوست من. به نظر می‌آید قلب روشن بینی داری. حالا مجوز ورود به گره‌ی بعدی را پیدا کردی. اولین جایگاه امپراطوری مونالیزا، مکانی شناخته شده در پاریس که سه بال دارد. یکی سولی و دیگری ریشلیو، نام سومی را بگو (من فقط دو تا را نام بردم)

نگاهی به پلان لوور، موزه‌ای که بعد از ایفل آن‌را بزرگترین مشخصه‌ی پاریس می‌دانند، نشان خواهد داد که ساختمان لوور از سه کریدور ساخته شده و هر کدام نامی از قهرمان‌های اساطیر یونان دارند (حالا شاید دلیل متن یونانی پیش را بفهمید). به راحتی خواهید فهمید نام سومین بال لوور که هرم مرموز شیشه‌ای معروف آن در وسط این بال‌ها قرار دارد، Denon است.

دروازه‌ی دوم:

مواظب باشید، دروازه‌ی دیگری در برابر شما قرار گرفته، رمزی معروف از کسی که" بروتوس" او را از بین برد. اگر 25 حرف را در جدول مکعب کامل قرار دهی، اگر توانش را داشته باشی خواهی دانست با چه کسی باید تماس بگیری.
در این‌جا به نظر می‌رسد کار تمام است. نه جایی خالی برای پر کردن، نه چیزی برای لینک کردن. اما به هر حال باید به آخرین متن راهنما توجه کنیم. جولیوس سزار توسط بروتوس کشته شد. سزار از جمله کسانی بود که به رمزگشایی و نامه‌هایی که کد شده بودند علاقه داشت و روش‌های بسیاری را ابداع نمود. دن براون در مورد این شیوه‌ی کد گذاری در رمان معروف دیگر خود به نام قلعه‌های دیجیتالی(Digital Fortress)حرف‌هایی زده و آن را تا حدودی آموزش داده. روش کد گذاری مربع کامل یا مجذور کامل این‌گونه است که حروفی که تعدادشان جذر یک عدد (مثل پنج) باشد را در مربعی به اضلاع مساوی می‌نویسند. حروف رمز شده توسط دن براون اینها هستند:

wtrgowrtdtwolocdbanooendm

بیست و پنج حرف هستند که می‌توانید از سمت چپ، پنج‌تا پنج‌تا زیر هم بنویسیدشان:

w t r g o
w r t d t
w o l o c
d b a n o
o e n d m

از بالا به پایین و از چپ به راست مربع حاصله را بخوانید:

www dot robertlangdon dot com

یا

www.robertlangdon.com

آنچه در آخرین توضیحات پرسش به آن اشاره شده بود این‌ بود که باید با کسی تماس بگیرید. پس از ورود به این سایت، کلید Contact را بزنید. وارد بخش سوم می‌شوید. در این‌جا لازم به ذکر است که لنگدان نام فامیل "جان لنگدان" هنرمند مورد علاقه‌ی دن براون است. که البته دلیل علاقه‌ی براون به این طراح و گرافیست عجیب، داستان پیچیده‌ی دیگری دارد که با زیر و رو کردن سایتش می‌توانید تا حدودی دلیلش را بفهمید. :

آفرین دوست من، می‌بینم راهش را پیدا کردی! نمی‌توانم بگویم موضوع بعدی که گرفتارش خواهی شد چیست. پروفسور روبرت لنگدان می‌داند کار بعدی شما چیست و طی چند دقیقه پس از تماس شما، پاسخ خواهد داد.
در واقع این هم نوشته‌ی دن براون است که در سایت پروفسور لنگدان قرار گرفته و پایین همین پاراگراف آدرس ایمیلی قرار گرفته است. هر متنی برای ایمیل مورد نظر بفرستید پس از چند لحظه پاسخی برایتان ارسال خواهد شد که متن آن چنین است:
ممنون از نامه‌تان. از این‌که پاسخ شما اتوماتیک است عذرخواهی می‌کنم. من این روزها در فلورانس هستم و سعی می‌کنم تا کلید رمزگشایی متنی دست‌نویس و کهن به نام "پیش‌گویی" را پیدا کنم که احتمالن داوینچی آن‌را نوشته است. پس از بازگشت با شما تماس خواهم گرفت.
ارادتمند

روبرت لنگدان

سپس بلافاصله نامه‌ای به نظر بی‌ربط برای فردی به نام جوناس (یونس – از پیامبرانی که در اسرار تاریکی‌ها وضعیتی اسطوره‌ای دارد) قرار گرفته است. متن آن چنین است:

جوناس

اگر خودت هستی، این نامه را پاک نکن. من فقط یک‌بار فرصت ارسال آن‌را دارم. اتفاق وحشت‌ناکی افتاده. بیرون هتل به من حمله کردند و دست‌نوشته‌های خطی را دزدیدند. حدس می‌زنم دزدها، اسناد را در اینترنت حراج کنند. من این‌جا دسترسی به اینترنت ندارم و احتیاج به کمک تو دارم. باید این حراجی را پیدا کنی و هر چه سریع‌تر اسناد را پس بگیری. این دو لینک، وب‌سایت حراجی‌های معروف آثار هنری هستند:

http://www.relic-bay.com

یادت باشد وقتی جستجو می‌کنی باید دنبال "LSPDV " بگردی چون نام سند بسیار نادری است. خواهش می‌کنم هر طور که می‌توانی اسناد را پیدا کن. من به کلید کشف رمز خیلی نزدیک شده‌ام.

روبرت

توجه کنید به تفاوت لحن دو نامه و نهایت هنرمندی طراح بازی در ترغیب شما! از میان این دو لینک، در لینک دوم وارد سایتی خواهید شد شبیه بسیاری از سایت‌های فروش اینترنتی و در صورتی که کلمه‌ی کلیدی LSPDV را که پروفسور با نهایت درمانده‌گی برایتان گفت، در قسمت Search بزنید دو خط نتیجه‌ی جستجو را خواهید دید.
خانم مورد بحث "ماری دنارناد" است.
ایشان اسناد را در این بانک به امانت گذاشته‌اند.
که اگر لینک بانک را تعقیب کنید از بانک زوریخ سر در خواهید آورد.
دروازه‌ی چهارم:
در وب‌سایت بانک امانات زوریخ، آن‌چنان‌که از طراحی سایت کاملن واضح است باید نام کاربری وارد کنید تا بفهمید اسناد خطی دزدیده شده کجا هستند. طبیعتن نام خانم Marie Denarnaud حدس اول بسیاری از شما خواهد بود. درست است و وب‌سایت، برای مرحله‌ی دوم رمز عبور می‌خواهد تا اطلاعات را نمایش بدهد. تا این‌جای ماجرا با هیچ رمز عبوری مواجه نشدیم. زیر قسمت رمز عبور (طبق معمول اکثر سایت‌ها) لینک دیگری هست که اگر رمز را فراموش کرده‌اید باید به آن مراجعه کنید. نوشته شده: یادآوری – ماری؛ پدرت همین اواخر، رمان "رمز داوینچی" را بهت هدیه داده چون می‌دانست به داوینچی علاقه‌مندی. رمز عبور را از اواسط فصل 44 پیدا کن.
در رمان رمز داوینچی و در اواسط همین فصل، به اعداد سری فیبوناچی (که در ریاضیات کاربرد‌های فراوانی دارد) اشاره شده است. این اعداد عبارتند از 1123581321
حالا پس از وارد کردن رمز عبور، باید سایت بانک زوریخ، طبق معمول بانک‌های امانات، دوربین‌ مدار بسته‌ی داخل مخزن امانات و وضعیت اسناد شما را به طور زنده نشان دهد تا خیالتان راحت شود. ولی پس از چند لحظه، نامه‌ای بر روی صفحه ظاهر می‌شود با سربرگ پلیس قضایی فرانسه به امضای "کاپیتان بزو فیچ" از پلیس ملی فرانسه که اعلام می‌کند: از آن‌جا که دزدی بودن این دست نوشته، معلوم شده، پلیس آن‌را به صاحب اصلی‌اش پروفسور لنگدان باز‌پس خواهد داد و چون ایشان در دسترس نبودند، این اسناد را به ویراستار ایشان آقای "فاوکمن" در انتشارات "دابل نایت" تحویل داده‌اند. در صورتی که نیاز به پیگیری دارید می‌توانید با تلفن 9920-782-212 تماس بگیرید.
بنا براین این نسخه‌ی خطی تا به این‌جا به انتشارات "دابل نایت" انتقال داده شده است. در صورتی که واقعن به این شماره در آمریکا زنگ بزنید، با تلفن گویای بیست و چهار ساعته‌ای مواجه خواهید شد که از شما درخواست می‌کند برای تماس با آقای فاوکمن به ایمیل ایشان و وب‌سایت انتشارات مراجعه کنید. ایمیل ایشان: jfaukman@doubleknightbooks.com
و وب‌سایت ناشر
www.doubleknightbooks.com
پس از زدن ایمیل به این آدرس پاسخی اتوماتیک برایتان ارسال خواهد شد که مضمون آن چنین است: من هم‌اکنون در دفتر کارم نیستم و پس از بازگشت با شما تماس خواهم گرفت، در ادامه یادداشتی برای روبرت(منظور همان پروفسور لنگدان است) نوشته شده که اگر با من کار داری لطفن در وب‌سایت برایم پیغام بگذار. با نام من وارد شو. یعنی Jonas Faukner و رمز عبور را تغییر داده‌ام به چیزی که هر دو می‌دانیم – آخرین جایی که با هم عکس یادگاری انداختیم.
وقتی در قسمت رمز تایپ کنید Venice وارد تابلوی اعلانات سایت انتشارات خواهید شد که در آن پنج پیغام وجود دارد. پیغام چهارم به این مضمون است: من کلید کشف رمز را پیدا کردم. این کلید را در یکی از یادداشت‌های داوینچی پیدا کردم. نتایج رمز گشایی‌ام را برایت در یک صفحه‌ی مخفی قرار داده‌ام و لینک این صفحه:
www.robertlangdon.com/secretpage.htm
دروازه‌ی پنجم:
و از این‌جا دوباره به سایت شخصی پروفسور لنگدان و آن صفحه‌ی مخفی وارد می‌شویم. در این صفحه یادداشتی برای جوناس قرار داده شده که برای دیدن نتایج رمز گشایی نام علامت مورد علاقه‌ام را -که در سایتم تکرار شده- تایپ کن. علامت مورد نظر آقای پروفسور این است:
اگر در قسمت فونت‌های برنامه مایکروسافت وورد، به دنبال این علامت بگردید نامش را پیدا خواهید کرد.
در Microsoft word این مسیر را طی کنید:
Insert – symbols – more symbols
و در قسمت Character Codeبنویسید 2625 نام این کاراکتر که جزو حروف هیروگلیف است نوشته خواهد شد:
'ankh'

دروازه‌ی ششم:

پس از زدن رمز عبور وارد صفحه‌ای می‌شوید که تصویر دست نویس رمز‌دار به خط داوینچی و کلید رمز گشایی را خواهید دید. برای نمونه شکل کد شده‌ی حروف H7 را برایتان علامت گذاری کرده‌ام و در زیر آن اصل دست نوشته‌ی داوینچی که در مراحل بازی به آن خواهید رسید را قرار داده‌ام.


با کمی دقت در دست نوشته‌ی داوینچی متوجه خواهید شد که هر حرف رمز، شکل یکی از 9 مستطیل کلید بالاست و نقطه‌ای که محل حرف را در داخل مستطیل نمایش می‌دهد. به راحتی و به سرعت رمز دست نوشته گشوده می‌شود:

The truth will be told in 2003

حقیقت در سال 2003 گفته خواهد شد!

این سال سال نشر کتاب رمز داوینچی است! اگر این جمله را در جای خالی پایین صفحه نوشته و ارسال کنید دوباره وارد سایت دن براون می‌شوید که پیغامی را برایتان نمایش می‌دهد.

شخص مهمی پیغام خصوصی ضبط شده‌ای برای شما گذاشته است. با شماره‌ی 1-212-782-9932 تماس بگیرید.
در صورتی که با این شماره تماس بگیرید سیستم پاسخ‌گو با موزیک متنی که در کل بازی به گوش می‌رسید و صدای دن براون به شما خواهد گفت:
سلام؛ من دن براون هستم، نویسنده‌ی رمز داوینچی. حالا که با این شماره تماس گرفته‌اید خوش‌حالم که به اطلاعتان برسانم شما این معمای اینترنتی را حل کرده‌اید. کارتان خوب بود.
امیدوارم از حل این معما همان‌قدر لذت برده باشید که من از ترتیب دادن آن برایتان لذت بردم. امیدوارم اگر تا به حال رمز داوینچی را نخوانده‌اید، این کار را هرچه زودتر انجام دهید. در ضمن خوش‌حالم که به اطلاع برسانم، بر روی ماجرای بعدی پروفسور لنگدان به سختی کار می‌کنم. دوباره از شما سپاسگزاری می‌کنم و به خاطر حل کردن این معما تبریک می‌گویم.

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
شاید روزی بپردازم به بررسی نگاه رومن پولانسکی، در فیلم دروازه‌ی نهم، همچنین بخش اول از سه گانه‌ی نیویورک نوشته‌ی پل آوستر و فیلم مرد در نقاب آهنی برگرفته از سه تفنگ‌دار الکساندر دوما به کارگردانی رندال والاس و روابط پیدا و پنهان این آثار به نظر بی ارتباط با هم و رمز داوینچی. نگاهی اجمالی از فیلیپ کوپنز به همین موضوع را می‌توانید در این مقاله بخوانید (انگلیسی است).

برچسبها: ,

زنده باد اینترنت

1

تبیین یک تیوری
برنامه نویس‌های شبکه و مهندسین کامپیوتر خوب می‌دانند که در الگوریتم‌های مربوط به شبکه و سیستم‌های مرتبط، اینترنت را به شکل ابر نمایش می‌دهند. استفاده از شکل ابر برای نمایش اینترنت، به خصوص در مباحث ابتدایی شبکه (Networking Essentials – Microsoft press) دلایل فنی بسیاری دارد. ساختمان شبکه‌ای اینترنت را به تعبیری می‌توان شبکه‌ی بی‌نظمی از هزاران کاربر دانست که وارد تار وپودهای اینترنت (
Session) می‌شوند و از آن خارج می‌شوند. مجموعه‌ی این ورود و خروج‌ها در نهایت جمعیتی سیال را شکل می‌دهد که به برپایی عظیم‌ترین شبکه‌ی بی‌نظم (Mesh) جهان یعنی همان World Wide Web آشنای خودمان می‌انجامد. حجم سیال اطلاعاتی که در این پدیده‌ی فوق العاده جابجا می‌شود، ساختمان جهان و نظام فکری روزگار ما را بیش از بسیاری از حوادث تکان دهنده‌ی بشری از جنگ و انقلاب و کشف و اختراع‌های بزرگ گرفته تا نظام‌های فکری و فلسفی و خردورزی‌های ورایی و ماورایی، تحت تاثیر قرار داده است .
ابر گونه‌گی اینترنت، بی‌شک در تعامل مستقیم با اندیشه‌های نسبی‌سنجی و مرگ قطعیت و قاطعیت در محاسبات و برداشت‌های اندیشه و دانش بشر است. ابر اینترنت، نه تنها جهان اطلاعات ما را مه‌آلود کرده و به مرور همه چیز را در پوششی از فرکانس‌ها و بسامدهای الکترونی، نسبی و پا در هوا می‌کند بلکه در تعاملی ساخت‌یافته با جهان ما، به دیجیتایز کردن و سیلان محض انسان امروز خواهد انجامید.
فن‌آوری HTML در ابتدا ایده‌ای جاه‌طلبانه به نظر می‌رسید ولی به مرور توانست ساختمان خطی متن را به هم بریزد. ساختمان خطی متن به این معناست که به طور طبیعی برای مطالعه‌ی متن، روند ترتیبی و صفحه‌ای از پس صفحه وجود دارد. این دست‌یابی ترتیبی تا پیش از پیاده سازی ابرمتن Hyper Text توسط تکنولوژی HTML و البته در فضای ابرگون اینترنت، به قوت خود باقی بود. دستیابی ترتیبی به نویسنده این امکان را می‌داد که بتواند ساختار شکل‌گیری نتایج متن، در ذهن مخاطب را کنترل کند. نویسنده می‌توانست با خیال راحت و قدم به قدم، خواننده را با اندیشه‌ی خود همراه کند تا در نهایت به بازسازی منسجم‌تری از ماهیت ذهنی خویش در تصاویر ذهنی مخاطب کمک کند.
پرسشی که در ذهن نجوا می‌کند این‌که: پس از نزول این ابر اساطیری، آیا مه‌گرفتگی حاصل از این سیال بخارگرفته‌ی فراگیر، دیکتاتوری نوشتار؛ عرصه‌ی بی چون و چرای بند و قاعده‌مندی ذهن مخاطب، به روزگار افول خود نزدیک می‌شود؟ آیا زیگزاگ‌های متراکم اینترنتی (wwwww…!) همان ابراهایی نیستند که آخرین طبقات برج بابل و در نتیجه، سرنوشت بلندپروازانه‌ترین ایده‌ی بشر را، در ابهام و سردرگمی فروبرده‌اند؟ آیا درمان بل‌بل‌های زبانی نوع بشر پس از خروج از برج بابل و تنوع‌زبانی و تنهایی فلسفی بشر، راهی جز غرق شدن در ابری بی‌مانند دارد که از ازدهام ارتباطات و پس و پیش شدن خطوط و تصاویر و صداها، محدودیت‌های چاره ناپذیر و ازلی ملت‌ها را تمام می‌کند یا دست‌کم به پاسخی نسبی و قابل اعتماد می‌رساند؟‌آیا اینترنت با بلوای اتصال و بی‌نظمی رو به افزایش خود، روزی نظم نهایی و یک‌پارچه‌گی آرمانی ملت‌ها را (البته به طور نسبی) به ارمغان خواهد آورد؟
یک نکته: در مجموع اینترنت به هر حال نقاطی مستحکم در سراسر جهان دارد که به عنوان ساختمان اصلی آن همیشه فعال و در دسترس باقی می‌مانند. این کامپیوترهای عظیم که مقادیر بسیاری از اطلاعات را میزبانی می‌کنند به هر حال ستون فقرات (Backbone) این حجم سیال هستند.

1-2

دافعه و جاذبهی نت

اطلاعات بر روی کامپیوتر یعنی چه؟ ناملموس بودن این مفهوم، همچنین نوعی پا درهوایی و مجازی بودن همه چیز، ذهنیت نویسندگان بسیاری را از پرداختن و جدی گرفتن وب دور میکند. اما پس پردهی همهی این دلایل که روز به روز هم تعدادشان کاسته میشود و ساختمان وب را به محیطی امن و قابل اعتمادتر نزدیک میکند، همان دیکتاتوری طبع و کاغذ و متن مکتوب است. اینها به کنار غیر قابل استناد بودن و ابهام در ماندگاری اثر هم افزون بر این علل است. مجموع این عوامل در شرایط نابسامان انتشار و محدودیت شدید جریانهای کنترل کنندهی درگاههای انتشار، که لحظه به لحظه نویسنده را به درغلتیدن در حجم محو این ابر میکشاند شرایط ضد و نقیضی را پیش میکشد که هر کس به فراخور راه حلی برای آن پیدا میکند. نیاز نویسنده به ارایهی سابقهی نشر و البته غیر رسمی بودن انتشار الکترونیکی هم دلیل قدرتمند دیگری است که عموم نویسندهها به طور جدی به اینترنت نظر خوشی نداشته باشند، یا از آن به عنوان تریبون دوم یا چندم بهره بگیرند.

از طرفی حضور حجم جدی ادبیات مهاجرت در برآیند جریانهای ادبیات فارسی زبان و خیل کثیری از نخبگان فرامرز، آنسوی دیوار درگیریهای سیاسی و تضاد آرا، از جمله عوامل تقویت ایدهی نوشتار مجازی است. نوشتاری آزاد و قابل انتقال به ضرب یک کلیک که با جریان سیلآسای اندیشههای متفاوت، در شکلگیری تودهی خرد جمعی، نقشی قابل توجه دارد.

2-2

تثبیت جایگاه نشر اینترنتی

وقتی براتیگان کتاب متفاوت خود به نام "لطفن این کتاب را بکارید" را منتشر کرد، نوعی دموکراسی، نوعی آنیت و مخاطب محوری را به دست خواننده میداد. میتوانستی بذرهای درون این کتاب را کشت نکنی یا بکاری و مراقبت نکنی. به هر حال دست بالا حاصل کتاب، چند بتهی گیاه بود و پاکتهای خالی که روی آنها نوشتههایی به قلم براتیگان بودند. بتههم پس از چندی از بین میرفت. اما تاثیر لحظهای و مستقل و خلاق اثر، به حدی باقی میماند که حالا معدود جلدهای باقی ماندهی آن دست به دست بگردد و قیمتهای باورنکردنی پای چند بسته بذر گیاه بپردازند(البته اگر چنین هم نمیشد فرقی نمیکرد). رزومه فدای خلاقیت. تمامیتطلبی متن محور، فدای دریافت کامل و بی معطلی ادراک هنرمند اگرچه به شمارگان صد نسخه. شاعرها یا نقاشهایی که اثر هنری خود را در معابر عرضه میکنند و موزیک یا آواز خود را در خارج از محیط معمول اجرا میکنند و مجسمه سازهایی که از مادهی برف و یخ یا شن استفاده میکنند. پذیرفتن اضمحلال و فناپذیری اثر از اندیشهای عمیق در نگاه هنرمند نشات گرفته که برای جهانی رو به ویرانی و تباهی سخن میگوید. هنرمند حنجرهی پیکرهی اجتماع است و پیکر رو به زوال، جز آه و هفهای که نیست و نابود میشود چیزی خلق نخواهد کرد.

به نظر میرسد به مرور در فضای اینترنت با مقالات، داستانها یا نوشتههایی روبرو میشویم که اگر نیم نسل پیش نوشته میشدند، نویسنده بیتردید به سوی ناشری میشتافت و به هر قیمتی که بود، به چاپش میرساند. اثر مطبوع خود را دست میگرفت و دور میگرداند. اما نویسنده به وبلاگ شخصیاش یا وبسایتی پناه میبرد که تا حدود زیادی با مجموع آرای آن موافق باشد و یا به هر حال سایت مورد علاقهاش باشد. اطمینان هم دارد که اثرش خوانده خواهد شد و مخاطب به راحتی میتواند نظراتش را ارایه دهد و ارتباطی سریع، بیواسطه و گسترده بین متن و مخاطب برقرار گردد. چند رمان که برای اولین بار بر روی اینترنت منشر شدند یا مجموعه شعرها و ترجمههایی که نشر اول آنها اینترنتی بود همه و همه اعلان شکلگیری جریانی بالنده و رو به رشد است.

3

متن ابر متن

ابر متن و ادبیات ابر متن، پاسخ به پرسشی دیرینه است. چه میشد اگر سیستم خطی نوشتار سنتی (Linear) به هم میریخت؟ طبیعتن هر جملهای، جملهی پیشیندارد که زمینه ساز نوشته شدن جملهاست و جملهای پسین که در ادامهی جمله میآید(جز جملات اول و آخر). این وضعیت آنچنان که پیشتر اشاره شد، مسیر کوبیده و حصار بستهای است که امکان تخطی از خطوط آن مگر به یاری حافظه و تکرار خوانش وجود ندارد. ابر متن به مخاطب امکان تغییر و تعیین مسیر میدهد. او را در لابیرنت نوشتار آزاد میگذارد تا هر کجا که ساختمان متن ابر متن (Hyper text document) به تعیین نویسنده، اجازه میدهد کنکاش و رفت و آمد کند. پایان و روند ماجرا برای هر مخاطب منحصر به فرد یا دست کم متنوع باشد. ابر متن، در برابر مخاطب، متنی پویا و منعطف است و قابلیت درج صدا و تصویر میتواند فضا و امکانات بیپایانی را در اختیار نویسنده قرار دهد. وقتی داستانی با تکنیک ابر متن خلق میشود، نویسنده در جایگاه کارگردانی قرارمیگیرد که با خلق شبکهای از روابط بینا متنی، نوشتاری چند وجهی و سیستمی ابر گون را پدید آورده و مخاطب در حرکت بین پیوندهای آن آزاد است.

اینکه چنین نوشتاری چقدر ادبیات داستانی است، چقدر محصول چند رسانهای و یا سیدی بازی، صرفن به ساختمان روایی اثر بر میگردد. اینجا مرز ادبیات و سایر محصولات تکنولوژیک به حدی باریک میشود که اطلاق واژهی داستان به داستان ابر متن (Hyper text fiction) نیاز به دقت و مکث نقادانه دارد. پرسشهای بسیاری هم نیاز به تحلیل و بررسی دارند. تکلیف طرح در اینگونه آثار چه میشود؟ آیا خواننده با چنین متونی میتواند به دید مثلن یک رمان نگاه کند یا بیشتر خودش را با سایتی سرگرمکننده یا سیدی بازی روبرو میبیند؟ چطور درونمایههایی قابلیت طرح در چنین قالبی دارند و آیا هر نوع داستانی قابلیت اجرای ابر متنی هم دارد؟ آیا اصولن ابر متن، نوشتار را به محصولی گروهی تبدیل میکند و این تولید گروهی(Team work) چه محدودیتها یا امکاناتی را در اختیار ما قرار میدهد؟ آیا این نوع نوشتار در گذر زمان خواهد پایید و به ژانری جدید تبدیل خواهد شد؟

به هر حال و با توجه به همهی این قوت و ضعفها و ابهامات، اینترنت به سرعت به سمت این نوع روایت پیش میرود. در جایی مثل نمونهای که فرهاد گوران ارائه داده، داستان شکل میگیرد(اگر چه خالی از ابهام و ضعف نیست) و در وبسایت دن براون (نویسندهی رمز داوینچی) به بازی پیچیدهای تبدیل میشود که با رمزگشاییهای متعدد سرانجام شما را به مفهومی اکتشافی و درخور، رهنمون میشود. همین ابزار در دست دیوید لینچ، به سازهای سهمگین از تصاویر و پیچیدهگیهای مفهومی بدل میشود که میتواند ساعتها مخاطب را گیج و سردرگم کند (که زمانی دیدن آن در سایتش آزاد بود ولی به نظر حالا باید عضو شد). آنچه در انتهای این جستار ناتمام برایم جالبتوجه است اینکه، کدام پدیدهای به سرعت و قدرت اینترنت توانسته جامعهی بشری را در تمام ارکان و وجوه آن، با چنین تحولات چشمگیر و حیرتآوری مواجه کند؟

و...

زنده باد اینترنت...

مرتبط: مقالات فرهاد گوران

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

دو خبر:

- وحید پاکطینت هم وبلاگ نویس شد و با داستانی منتشر نشده از موراکامی به روز است.

- "جمعه 28 آذر روی صندلی لهستانی" نام مجموعه داستان اول غزال زرگر امینی است که چند روز پیش در نشر ققنوس درآمد. داستانهایی سر راست و استخواندار که یکیشان را سال پیش در جغد منتشر کردم و شنیدم بر اساس آن فیلمنامهای هم در دست نوشتن است.
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
درگیری‌های من با بلاگفا همچنان ادامه دارد. این مطلب را شش بار منتشر کردم تا درست دیده شود. هنوز هم خیالم راحت نیست. اگر ایرادی می‌بینید لطفن اطلاع بدهید.

برچسبها: ,

درآمدی بر تحلیل ساختاری «فرانی و زویی»
بر اساس ترجمه‌ی میلاد زکریا از این رمان تاثیر‌گذار، شش بخش قابل تفکیک در هسته‌ی اصلی روایت به چشم می‌خورد.
به تعداد این بخش‌ها، کل داستان شش شخصیت دارد که هر یک جایی در داستان حضورش اوج می‌گیرد و البته دو سه تا شخصیت محو که مثل روح سر گردان حضور دارند. کلیات طرح و صحنه‌های اصلی داستان به این شکل است: پسری جوان(لین) و تازه به دوران رسیده در ایستگاه قطار منتظر دوستش است. دختر می‌آید (فرانی) و رابطه‌‌ی تا حدودی عاشقانه لو می‌رود میانشان. بعد می‌روند رستوران و چیزی می‌خورند و حرف می‌زنند. تا اینجا دختر یک تیپ معمولی داستانی است که مثل دختران دبیرستانی حرف می‌زند. در حین صحبت آرام آرام، "لین" افول می‌کند و "فرانی" اوج می‌گیرد. لین با طرز غذا خوردنش و بی‌توجهی به حال روحی "فرانی" در روایت رنگ می‌بازد و "فرانی" در نامیدی فلسفی و آشفتگی روحی ترسیم می‌شود. مشروب می‌خورند و "فرانی" حالش دگرگون‌تر می‌شود. کلیدی وارد داستان می‌شود. یک کتاب مدام در دستهای او!...چند بار حالش به هم می‌خورد و سر‌انجام از هوش می‌رود و "لین" ناگهان متوجه وخامت اوضاع می‌شود و سعی می‌کند امور را رتق و فتق کند. فصل اول از دوپاره‌ی رمان تمام می‌شود.
در فصل دوم ناگهان سر و کله‌ی "سلینجر" پیدا می‌شود و مقدمه‌ای را مطرح می‌کند و شما را مطلع می‌کند که کارتان ساخته است و باید منتظر شرایط پیچیده‌ای باشید. بعد از این بخش به ظاهر بی دلیل و اهمیت بخش دوم رمان آغاز می‌شود. پسر جوانی به نام "زویی" وارد می‌شود و در ذهن شما نام دوپاره‌ی داستان (فرانی و زویی) اگر چه مبهم ولی جان می‌گیرد. زویی در وان حمام شروع به خواندن نامه‌ای چند ساله می‌کند که برادرش (بادی) نوشته و تا آخر داستان سایه‌ی "بادی" بر پاره‌ی دوم اثر سنگینی می‌کند. این نامه در واقع نقطه‌ی رابط و احتمالن موثر ترین عنصر رمان در پیش‌برد اهداف نویسنده‌است و بستر را برای چیدمان شخصیتها فراهم می‌کند. می‌فهمیم که کل ماجرا از این قرار است:
خانواده‌ی "گلاس" یک خانواده‌ی آمریکایی شامل پدر و مادر و هفت فرزند هستند. تقرببن همه‌ی آنها از کودکی به عنوان نابغه در برنامه‌ای رادیویی شرکت داشته‌اند که که به سئوالات بزرگترها پاسخ داده‌اند و همین باعث شده خود به خود با مطالعه و رفتن به دانشگاه در جو روشنفکری آنروز آمریکا شناخته شده باشند. همه‌ی اعضای این خانواده، تمایل عجیبی به عرفان شرقی و بودا داشته‌اند و متون کهن را خوانده‌اند. جو خاصی که از خانه‌ی گلاس‌ها ترسیم می‌شود، جا به جا بر این خاص بودن "گلاسها" تاکید دارد. برادر بزرگتر که حالتی مرشدانه و کاملن پیامبر گونه دارد (سیمور) خود کشی کرده و اگر چه به علت آن اشاره‌ی مشخصی نشده ولی تردیدی نمی‌ماند که تحت تعالیم عرفانی و یافته‌هایی خاص، به این کار دست زده. صدای مشخصی از او در داستان نیست ولی به نظرم موثر‌ترین شخصیت داستان است. کوچکتر از او برادر دیگری است که همان "بادی"، نویسنده‌ی نامه است و نقشی حیاتی را بعد از "سیمور" ایفا می‌کند. در حالتی رهبانی و در گوشه‌ای پرت زندگی می‌کند و در یک مدرسه‌ی عالی دخترانه، سمتی دارد. بعد از او یک دختر و دوقلوهای پسری قرار دارند که کمترین نقش را در میان "گلاس‌ها" دارند. بعد "زویی" که حالا بازیگر معروفی است در تلویزیون و "فرانی" که دانشجوی ادبیات است.
نامه‌ی "بادی" که تمام می‌شود، "بسی گلاس"، مادر خانواده وارد حمام می‌شود و شخصیت مادری دلسوز و نگران به حال دختر پریشان احوالش را می‌بینیم که حالا به آغوش "گلاس‌ها" برگشته از دانشگاه. "بسی" نگران بچه‌های باقی مانده‌اش است و این حس تربیتی او، چنین فرزندان با‌هوشی را که از حکومت تادیب‌کننده‌ی او گریزانند، دیوانه‌می‌کند. درگیری‌های لفظی و دیالوگهای کِش‌دار مادر و پسر در حمام بخش بزرگی از کار را به خود اختصاص می‌دهد و علیرغم وسواس فوق‌العاده‌ی "سلینجر" به توضیح و تشریح تمام ادوات موجود در زاویه دید شخصیتها و اصرار آزار دهنده‌ی او برای تشریح میمیک صورت و حالات شخصیتها، کمک بسیاری به پیش‌برد داستان می‌کند. مادر، "زویی" را متقاعد می‌کند که تلاش کند بسی را از این بحران عرفانی برهاند. بحرانی که با خواندن کتابی عرفانی به او دست داده. "زویی" به اتاق نشیمن می‌رود و سعی می‌کند با خواهرش ارتباط برقرار کند که با جار و جنجال، بی‌نتیجه می‌ماند. اینجا، محل برخورد دو ابر قدرت "گلاس‌ها"، به دوئلی سخت میان "عشق" و "عقل" تبدیل می‌شود. (اگر چه در زبان سلینجر هیچ چیز قاطع و تام و تمام نیست). طرح گفتگو‌ها جوری است که امکان گشوده شدن این گره محال به نظر می‌رسد. در بخش انتهایی داستان زویی ناگهان بازی را عوض می‌کند. به اتاق دیگری می‌رود و فکر می‌کند. به نام "بادی" که نقش راهبر را دارد به خواهرش زنگ می‌زند و سعی می‌کند تقلید صدا کند. هوش سرشار "فرانی" باعث می‌شود، ماجرا لو برود و صحبت آن دو در کمال ناباوری، پشت تلفن و با وساطت "بادی" (حتی اگر تقلیدی هم باشد) به شادمانی و احساس رستگاری فرانی می‌انجامد و ...پایان.
با این حساب به نظرم با چنین ساختمانی روبرو هستیم:
شخصیت‌پردازی "فرانی" و "زویی":
رمان، روند شخصیت پردازی بسیار جالبی دارد. شخصیتها یا از فراز می‌آیند به فرود یا از فرود قد می‌کشند به اوج. اگر نموداری توپولوژیک بخواهیم ارائه دهیم هم نتایج جالب توجه است. منظورم به لحاظ گستردگی و فراوانی حضور شش شخصیت اصلی داستان است در مکانهای داستانی. شاید همینجا یقه‌ام را بچسبید که چرا اینطوری نگاه می‌کنم به رمان؟ نگاه نموداری و آماری (کمی) به یک ماهیتِ اصلن هنری و یا شاید هم انتزاعی. اگر از اول حواستان بوده باشد متوجه شده‌اید که خودِ "جی.دی.سلینجر" را حساب نکرده‌ام. آنچه روشن و غیر قابل چشم پوشی است اینکه، یکی از بازیگران اصلی "فرانی و زویی"، خود سلینجر است. از نقطه‌ی تلاقی دو بخش رمان رسمن وارد می‌شود اگر‌چه قبلش هم بود. اولین چیزی که در فیش نویسی‌هایم در حین خواندنش نوشتم واژه‌ی "زاویه‌ی دید" بود. توی ذوق می‌زند. دانای کل خودش را می‌چپاند توی داستان و زاویه‌ی دیداش را می‌کوبد توی ملاج‌ات. اولش حس می‌کنی پابرهنه دارد شلتاق می‌دهد وسط داستان. بلوا می‌کند. دور بر می‌دارد و پکر می‌شود. بعد در پاره‌ی دوم، بعد از مانیفستی که ارائه می‌دهد، عاقل می‌شود. مستحیل می‌شود. منفعل می‌شود. "زویی" می‌تازد برای خودش و "بسی" اعصاب "سلینجر" را بیشتر از من و تو خرد می‌کند. او هست و از یکجایی حس می‌کنی حساب کار از دستش در رفته و الان است که وسط جر و بحث "فرانی" برگردد روبه "سلینجر" بگوید : خفه شو! تو هم توی کابوسم بودی کنار همه. داشتی با پارو میزدی توی سرم که بروم به عمق آب. داشتی سعی می‌کردی غرقم کنی. محض رضای خدا خفه شو آقای سلینجر! اون سیگار برگت رو هم خاموش کن. بوش داره خفم می‌کنه...

فقط "سیمور" است که در هاله‌ای مقدس می‌ماند تا بچه‌ها اوج بگیرند و به کشف و شهود برسند و روندی ثابت را به لحاظ حضور در داستان طی می‌کند. اگر چه از نیمه‌ی دوم وارد گود می‌شود. اما جواب آن یقه‌گیری شما، ماند. فکر می‌کنید آیا "سلینجر" وقتی کاغذ را در ماشین تایپش قرار می‌داد و پیچ سمت راستش را می‌چرخاند، چه تصویری از اثر در ذهنش بود؟ در مقدمه‌ی پاره‌ی دوم می‌نویسد:«از حالا بدانید که در "زویی" با پاراگراف‌های پیچیده، متداخل، تکه تکه شده، و حداقل دو پاراگراف پرونده مانند- که همین حالا باید واردشان بشویم- سر و کار دارید». این یعنی چه؟ من فکر می‌کنم او کل اثر را دیده. نه یک دور نمای محو. دقیق و بدون خطا می‌دانسته چه خواهد کرد. سبک و سنگین کرده و در نهایت به یک تصویر شبیه کج و معوج‌های "پیکاسو" یا چیزی شبیه این گلوله‌های تیله مانندی که من کشیده‌ام رسیده.

پی نوشت: داکتروف در مصاحبه‌ای اشاره می‌کند: رمان نویس مثل راننده‌ای است، سوار بر خودرویی با چراغ روشن که در شب حرکت می‌کند. فقط چند متر جلویش را می‌بیند ولی با همان چراغ روشن سرانجام به مقصد می‌رسد. (نقل به مضمون). به نظرم برخی از رمان‌ها این‌گونه نوشته نشده‌اند. سال پیش هم تلاشی مشابه این نوشته کردم در مورد "مرشد و مارگریتا" که به صورت مقاله‌ی کوتاهی در جغد منشر شد. ساختمان هارمونیک طرح به روشنی نشان می‌دهد که برخی نوشته‌ها ریاضی‌وار پیش می‌روند. تلاشم این است، از میان داستان‌های مشهوری که می‌خوانم، آن‌هایی که دارای معماری هارمونیک هستند را جدا کنم و سعی کنم تا جایی که می‌فهمم تحلیل و تجزیه‌شان کنم. این دغدغه‌ی معمارگونه نوشتن و هندسی طرح ریزی کردن، چیزی است که از ابتدای نوشتنم با من بوده و حالا جدی‌تر نگاهش می‌کنم. شاید هم ارتباط نزدیکی با علاقه‌‌ام به هنرهای تجسمی داشته باشد.

برچسبها: , ,

شهروند آکرومگال

هفته‌نامه‌ی وزین شهروند امروز برای جماعتی که به افت و خیزها فکر می‌کنند، پیش از این‌که نشان دهنده‌ی گروهی کارآمد در جمع‌آوری آرا و چهره‌هایی شاخص باشد، نشان دهنده‌ی اختلال جدی در عرصه‌ی مطبوعات و تریبون‌های اندیشناک است. اختلالی که پزشکان به آن آکرومگالی یا رشد نامتانسب می‌گویند.

چند هفته‌ای است که این مجله به عنوان پر و پیمان‌ترین نشریه‌ی داخلی به لحاظ حضور نام‌های مطرح و شاخص، بر سر زبان‌ها افتاده و رفته رفته به همان سیاق روزنامه‌ی شرق در اواخر حیات خود، فاصله‌ی چشم‌گیری گرفته از سایر نشریاتی که تیتر خبری-تحلیلی را یدک می‌کشند.

در شماره‌ی اخیر، عکس دختر پاکستان در حال کلنجار رفتن با حجاب را که ورق بزنید، یادداشت‌ سردبیر به قلم محمد قوچانی با عنوان قصه‌ی شاه و وزیر را خواهید دید. سرمقاله‌ای که با پرسشی کاملن حساس و در مقطع زمانی حاضر هدف‌مند، آغاز شده:

چرا امیر کبیر بیسمارک نشد؟ روند این سه صفحه چنان طراحی شده که مخاطب را وادار می‌کند به چهره‌ی لبخند به لب قوچانی با نگاهی معنا دار فکر کند که می‌گوید: تو خود حدیث مفصل بخوان از این مجمل. و البته خلاصه‌ی این حدیث مفصل در پاراگراف پایانی یادداشت به روشنی و طعنه‌وار بیان شده:

«امیرکبیر چندان خردمند بود که در روز تبعیدش از تهران به کاشان، با افسر همراهش "جلیل خان جلیلوند" چنین زمزمه کند:

من اشتباه کردم که تصور می‌کردم مملکت وزیر عاقل می‌خواهد! خیر مملکت پادشاه عاقل می‌خواهد!(مکی، زندگانی امیر کبیر، ص 500)

و درست در همین لحظه بود که بر میراث امیرکبیر، سایه‌ رضا خان افتاد: اصلاح‌طلبی اقتدارگرایانه به دیکتاتوری مدرن و وزیر به شاه تبدیل شد و قصه شاه و وزیر ادامه یافت...» صفحه‌ی 6

بعد از این یادداشت، به سرعت و متراکم صدای ده‌ها نام و چهره‌ی آشنا، با طراحی مخصوص صفحات و استفاده از عکس‌های کاملن هوش‌مندانه، ریتم تندی از سیلاب آرا و افکار که عمومن هم به زمین‌هایی دیوار به دیوار آب می‌ریزند، آغاز می‌شود.

آقا نهاوندیان – بهرام رادان – عمادالدین باقی – آنجلینا جولی – دانیل اورتگا – احمد پورنجاتی – عباس عبدی – ماریو بارگاس یوسا – عبدالکریم سروش – حاتم قادری – احمد زیدآبادی – حسین سخنور – محمد علی لبطحی – دکتر عباس صدیق – هادی خسروشاهین – دکتر داوود فیرحی – دکتر حسین دهشیار – دکتر حسین سلیمی – دکتر رحمن قهرمانپور – مهرزاد بروجردی – رضا طهماسبی – سعید لیلاز – نسرین مقانلو – کمند امیر سلیمانی – نورالدین پیر مؤذن- سعید حجاریان – دکتر محمد علی همایون کاتوزیان – دکتر احمد نقیب زاده – غلامحسین کرباسچی – شهلا میلانی – دکتر امیر اشرف آریانپور – دکتر محمد رضا چراغعلی- پرویز مشکاتیان- بهزاد فراهانی- قطب الدین صادقی – محمد یعقوبی – اصغر همت- میکائیل شهرستانی- ریدلی اسکات – ابراهیم گلستان- احمد رضا احمدی- آیدین آغداشلو- عطاء الله مهاجرانی و مسعود بهنود. (در ترتیب نام‌ها از صفحه‌بندی مجله پیروی کرده‌ام!)

این‌ها فقط برخی از نام‌هایی است که ضمن تورقی سر سری در 130 صفحه‌ی متراکم با فونت بسیار ریز که گاهی خواندن را خسته کننده و دشوار می‌کند به چشمتان خواهد خورد. ویترینی پر از انواع سالاد فصل مغز با سس ویژه‌ی گلستان و مخلفات، برای مصرف یک هفته.
فراموش نکنیم که این تراکم، اثر گذاری اندیشه‌ی جاری در متن را که به خودی خود در مطبوعات بسیار کم است، کمتر و بی صداتر می‌کند و ایده‌ی اصلی متن فرصت رسوب کردن و شکل گرفتن در ذهن مخاطب را نخواهد داشت.

به گمانم این‌همه ملاط برای سرپا کردن صفحه‌ی فرهنگ و ادب پنج روزنامه‌ی پوست و استخوان شده‌ی جناحی کافی باشد. کافی باشد تا رقابت آرا شکل بگیرد. کافی باشد تا قشر فرهیخته‌ی موثر در روندهای اجتماعی، بخوانند و به جای این‌که یک نشریه، یک نحله و جریان فکری، در برهوت مطبوعات قد بکشد و با آکرومگالی شهروند امروز برخورد کنیم، یا شاید بهتر باشد بگوییم با نانیسم اغلب مطبوعات، با جنگلی که نه، استپی نسبی در سطح پیشخان روبرو باشیم.

چنین می‌شود که وقتی دستگاه‌های نظارتی انگشتشان را در یکی از سوراخهای بسیار این سد، شل بگیرند، از یک نشریه، این‌همه سر و صدا بیرون می‌ریزد و مباد آن روزی که عاقبت پطرس فداکار، قهرمانی نباشد. آنوقت جریانی که بر بستر تخت فلات سرریز کند، مهارکردنی نیست و چنین حادثه‌ای فارغ از عقیده و دیدگاه، برای هیچ شهروند آزاده و دلسوزی مطلوب نیست.

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

سپاس و درخواست: از دوستان روزنامه‌نگار که لطف دارند به مطالب این وبلاگ صمیمانه سپاس‌گزارم و خواهش می‌کنم به هیچ وجه از مطالب این وبلاگ در مطبوعات کاغذی استفاده نکنند. تا اطلاع ثانوی ترجیح می‌دهم در فضای مجازی به نوشتن ادامه دهم.

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

بخش کامنت‌ها را غیر فعال کردم تا خوانندگان مطالبم، با ادبیات لمپنی و مخصوص برخی از سینه‌چاکان و خوانندگان نشریات روشنفکری برخورد نکنند. بهتر است فرض کنیم آدم‌های روی پیشخان و پشت پیشخان، در عالم مجازی هم محترم و متمدن هستند. ایمیلم رو به همه باز است. این‌جا هم جای شلوغ بازی و رفع و رجوع عقده‌های شغلی و جناحی برخی معلوم‌الحال نیست.

برچسبها: ,

بهمن یشت

آتش ورهرام که نزدیک به سه هزار سال است خاموش نشده - یزد

41- و اندر آن دهمین صد سال که هزاره‌ی تو به سر خواهد رسید، ای سپیتامان زرتشت! همه‌ی مردم آزپرست و ناسزا دین باشند.

42- و ابر کامکار و باد تند رو، به هنگام و زمان خویش باران نشایند کرد.

43- ابر سهمگین همه‌ی آسمان را چون شب تار کند.

44- باد گرم و باد سرد بیاید و بر و تخمه‌ی دانه‌ها را ببرد.

45- باران نیز به هنگام خویش نبارد و بیش‌تر جانوران زیان‌کار و اهریمنی ببارد تا آب.

46- و آب رودخانه و جویباران بکاهد و آن‌را افزایش نباشد.

47- و ستور و گاو و گوسپند کوچکتر زایند و بی هنر تر زایند وبار کم ستانند و موی کمتر و پوست تنگ‌تر (باشد) و شیر (ایشان) نیافزاید و چربی کم دارند.

48- و گاو ورزا را نیرو کم و اسب تندرو را هنر کم و تکاوری کم‌تر باشد.

49- و به آن هنگام سخت، ای سپیتامان زرتشت! مردمی که کُستی(کمربند) به میان دارند، از بدخواهی فرمانروایی بیدادانه و بسیاری فتوا دهندگان ناحق، به تنگ آمده، زندگی ایشان بایسته نبوده و مرگ آرزو کنند.

50- و جوانان و خردسالان بیمناک باشند و ایشان را هوای بازی و رامش از دل برنیاید.

51- و جشن و رسم پیشینیان جای جای کنند و آن نیز که کنند، بدان بی گمان و باور ندارند.

52- و پاداش از روی داد ندهند و بخشش نکنند و صدقه ندهند و آن نیز که دهند، باز بخشند.

53- و آن مردم نیک دین نیز که این دین بهیِ مزدیسنان (مزدا پرستان) بستایند، به راه و روش و به جامه‌ی ایشان(دشمنان) فراز روند، ایشان به آن دین خویش نگروند.

54- و آزادگان و بزرگان و دهگانان نیک، از ده و جای خویش از این جای و دودمان خویش به دربه‌دری شوند و از خردان و ناچیزان، چیز به نیاز خواهند و به دریوزگی و آوارگی رسند.

55- از ده نفر، نه نفر این مردم به سوی باختر تباه شوند.

56- در خداوندی(پادشاهی) بد ایشان، همه چیز به نیستی و آوارگی و سبکی و آلودگی رسد.

57- سپندارمذ زمین دهان بگشاید، و هر گوهر و فلز پیدا شود، چون زر و سیم و قلع و سرب.

58- و خداوندی و پادشاهی به بندگان غیر ایرانی رسد، چون خیونان ترک، اتور و توپیذ و چون اودرک و کوهیاران و چینیان و کابلیان و سغدیان و رومیان و خیونان سپدِ سرخپوش به ده‌های ایران من فرمانروا باشند. فرمان و آرزوی ایشان به جهان روا باشد.

در چهارم – بهمن یشت - ترجمه‌ی صادق هدایت

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
بلاگفا دارد اعصابم را خرد می‌کند. سرعت کم - امکانات محدود - تبلیغات روی صفحه - نداشتن خروجی‌های پیشرفته - ضعف شدید در پشتیبانی از امکانات حرفه‌ای مدیریت محتوا و از همه بدتر پینگ نشدن. به زودی نقل مکان می‌کنم به جایی امن‌تر.

برچسبها: ,