


و شتاب
است. برچسبها: جستار روایی, سینما

برچسبها: تئاتر, جستار روایی

برچسبها: تئاتر, جستار روایی
برای خودم: وبلاگ که قرار نیست همیشه حرفهای قلمبه بزند! خودنگاری است. گاهی هم دلنوشتههایی است که آدم برای خودش مینویسد. دیگران را هم در حرف دلش شریک میکند.
فکرش را بکنید... عصر جمعهی یک هفته پیش باشد و سه چهار تا از رفقایت بگویند تورا به خدا برایمان کلاس نگذار و بیا برویم با ما فقیر فقرا یک فیلم ایرانی ببین. اسمش "غیر منتظره" است. شما هم دلتنگ و دلگیر و دودل بگویی میآیم. تا سینما عصر جدید پشت فرمان چشم بگردانی روی تبیلیغات آزار دهندهای که نیم مثقال سلیقه توش به کار نرفته تا کسی رغبت کند پشت چراغ قرمز وقتی تصویر شهیدی را که دارد در آغوش همرزمش جان میدهد میبیند، فقط برای سی ثانیه مکث کند و فکر کند این تصویر چه پیامی دارد؟ بعد ناغافل لاستیکت بیافتد توی سوراخی پانزده سانتی و چشم بگردانی ببینی دارند پنج متر آنطرفتر، تونل میزنند در اتوبان و لابد سه تا بیل آسفالت پیدا میشود بریزند این تو. بعد دست بیاندازی و آدامسی را برداری که سق بزنی پودر شود توی دهانت و یادت بیافتد روزنامهفروش پنجاه تومن خرده نداشت و این آدامس ایرانی را بهت جای پول داد و دستمالی بکشی و خرده آدامس را که مزهی آرد میدهد تف کنی و سیگاری بگیرانی. فکرش را بکنید... برسی دم سینما و بخواهی پارک کنی و راهنما بزنی و دنده عقب بگیری، ببینی دختری هفت قلم آرایش ایستاده میگوید جا گرفتم آقا. بعد بروی یک کیلومتر آنطرفتر پارک کنی و سلانه سلانه برگردی ببینی دخترک همانجا دارد در موبایلش هوار میکشد پس کجایین؟ شروع شد ها... پنجاه متر جلوتر هم ماشین گشت را ببینی که زن و مرد جوانی تا کمر خم شدهاند توش و فقط بشنوی که مرد ملتمسانه میگوید به خدا زنمه ... زنمه جناب سرکار...
بعد بروی و حال و احوالپرسیهای ملالآور و نتوانی روی سنگهای سرد سینما عصر جدید که نشیمنهای انتظارند مثلن، همان چند دقیقه را دوام بیاوری و ترجیح بدهی توی سالن قدم بزنی و فکر کنی چرا برای همهی نامهای فیلمها، ترجمهی انگلیسی نوشتهاند و یکی از رفقا بگوید کلاس داره داداش... و ببینی برای "عاشق" نوشتهاند The one in love و روشان نشده اصل کلمه را بنویسند که همخوابهای چیزی معنا ندهد. بعد بروی روی صندلی بنشینی و چراغها خاموش شوند. و یک ربع گوش تیز کنی تا با آن صدا برداری افتضاح چیزی به نام "غیر منتظره"، بفهمی شخصیتها چه میگویند به هم. بعد ببینی دیالوگها آبکی و فیلمبرداری و میزانسن در حد تمرینهای کارگاهی دانشجویان سینما هم نیست و داستان به حدی میلنگد که سه چهار جا در صحنههایی که جماعت باید تحت تاثیر قرار بگیرند، پقی بزنند زیر خنده. مثل صحنهی خودکشی بیژن که با ماژیک به طرز ضایعی خطی روی مچشاش انداختهاند و بعد از چند ساعت خون رفتن از بدن شخصیت، وقتی زنش بر بالینش میآید با حفظ میمیک نیمرخ، با صدایی واضح و سرحال بگوید دیگه تحمل نداشتم یا یک همچو چیزی. آنقدر ماجرا مسخره باشد که از نیمه به بعد مردم دسته دسته بلند شوند بروند و تو نزدیک است که چنگ بزنی به صورتت و بشنوی ردیف عقب دختر شانزده هفده سالهای به دوست پسرش میگوید گفتم که فیلم ایرانی آشغاله. باید میومدی خونمون. مامان هم تا شب نمیاومد لااقل یک فیلم میدیدیم و پسر بگوید نه بابا تا همینجاشم کم سوتی ندادیم...
برای موسیقی هم جز چند قطعهی بیربط از موزیک متن فیلمی دیگر کش رفتهباشند(که به گمانم کاری بود از فیلیپ گلاس). فکرش را بکنید... بعد آدم فکر کند که خوب مگر تفنگ روی پیشانیت تکیه داده بودند... نمیآمدی... ولی بعدش فکر کنی که وقتی اینطوری کسی به شعورت توهین میکند و الفبای داستان نویسی را نمیفهمد و فیلم میسازد، آنهم فیلمی که علاوه بر داستان و دیالوگ و شخصیتپردازی و هزارتا کوفت و زهرمار دیگر، که در حد سواد من نیست باید داشته باشد، شنیده میشود فیلمنامهنویس محترم دست به کار نوشتن رمان هم هست، تکلیف فرهنگ این سرزمین چه خواهد شد؟ فکرش را بکنید... بعد بگویی خوب همه که قرار نیست کار آنچنانی تحویل بدهند. برخی هم برای گیشه میسازند. بعد به خودت بگویی مگر قبل از انقلاب و همین بعد از انقلاب به طرز بسیار مزخرفتری چنین فیلمهایی تولید نمیشوند؟ به خودت بگویی، فیلم گیشه با تلاشی برای فیلمساختن که سه چهار تا ایراد منطقی حتا در طرح داستان دارد، خیلی فرق میکند. درست است که فیلم گیشهای است ولی به هر حال فیلم است و باید دستکم داستان منطقی و موجهی داشته باشد.
بعد وقتی حرکات بیمفهوم زن مثلن منفی فیلم و دست به یقه شدن دکتر با محمود و خلاصه یکی یکی صحنه ها را ببینی و هوس کنی بلند شوی داد بزنی من احمق نیستم. ما احمق نیستیم آقا... به خدا زنمه... ما الاغ نیستیم آقا... صدات را بالاتر ببری... میآمدی خونمون فیلم میدیدیم و هوار بکشی پس کجایین؟ شروع شدها... و فکر کنی به آن تصویر جنازهی شهید در آغوش همرزمش و فریاد بزنی من احمق نیستم آقا... من الاغ نیستم آقا... دو هزار تومن نفری پول دادیم که به ما توهین بشود... که یکی بهت بگوید بیا الاغ عزیز... بیا که پسر خوشگل داریم، دختر قشنگ داریم، شو لباس داریم... بیا احمق عزیزم... با ما کاری ندارند...
فکرش را بکنید... بعد در تمام مسیر بازگشت، ماشین مرتعش باشد و بفهمی که رینگ تایر ماشین پس از افتادن در آن چالهی وسط خیابان، تاب برداشته و خلاصه برسی خانه و تلوزیون (و قطعن ماهواره) را روشن کنی بلکه کمی مغزت آرام بگیرد، ببینی مجموعه کانالهای مالتیویژن، با دو سه کانالش دارد فیلم 300 را نمایش میدهد. بعد یکهو متوجهشوی تا ته فیلم را دیدهای و همانطور با لباس میخکوب شدهای و جمب نخوردهای! داستانی چفت و بست دار، دیالوگهایی پینگ پونگی و پر طنین، تصاویر و جلوههای بصری حیرت آور و خلاصه هزار تا چیز دیگر. بعد خاموش کنی و همانطور یله به گوشهای خیره بمانی و فکر کنی که چرا حس ملیات جریحه دار نشد؟ چرا با اینکه به وضوح میدانی حقیقت را تحریف کردهاند، ککات هم نگزید؟ بعد با خودت بگویی، تاریخ را روایتگران قدرتمندتر پیش میبرند. از همهی روایات، آنها که قدرتمندتر باشند میمانند و میشوند تاریخ. به خودت بگویی اگر اهل هر کجای دیگر دنیا بودی آیا پس از پایان فیلم، از تمدن کهن ایران، کلمهای جز عقبماندهگی و توحش در ذهنت سر بر میآورد؟
فکرش را هم نکنید... جمع شویم نامهی اعتراض بنویسیم و هزارتا امضا جمع کنیم علیه دشمنان سرزمینمان... بالاخره کسی حرفمان را میشنود و به سنگهای حجاری شدهی دو هزار و پانصد سالهی تخت جمشید چند دقیقهای نگاه میکند تا بفهمد بالا رفتیم ماست بود... پایین اومدیم دوغ بود... اینور رفتیم کشک بود... اونور رفتیم زرشک بود... قصهی 300 دروغ بود! (در آخرین لحظات خبر رسید مجموعه کانالهای "سی سینما" هم تبلیغات پخش فیلم 300 را شروع کرد)
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
نتایج مرحلهی بعدی جایزهی هدایت هم از راه رسید و "جواد پویان"، که حالا با چهار تا کتاب در انتظار مجوز و از ناشرین معتبر، رکورد انتظار ورود به عالم کتابدارها را به نام خود ثبت کرده، نامش میان راه یافتهگان به مرحلهی بعد بود. من جای داوران بودم دست کم تندیس بلورین "صبر ایوب" را تقدیمش میکردم. "سپیده ابرآویز" هم بود. نگاه و قلم عجیبی دارد و افسوس که کم کار است و البته فرهاد گوران خودمان که باید ببینیم چه نتایجی در انتها اعلام خواهد شد. (من در این مسابقه شرکت نکردم و البته در مسابقهی شهر کتاب هم به مرحلهی نهایی نرسیدم)
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
وقتی "شهروند آکرومگال" را نوشتم سه چهار تا از آشنایان قدیم و جدید و با تجربه و سابقه در مطبوعات، ریختند سرم و هر لیچاری بلد بودند بارم کردند که تو را چه به نقد روشنفکریترین چیز مطبوعات مملکت و یک عالمه دو نقطه و سه نقطه در بخش کامنتها سینه چاک دادند. چیزی غیر عادی حس کرده بودم و مودبانه نوشتم و محافظهکارانه حرفم را زدم. تحویل بگیرند. ضمنن شهروند امروز در آخرین شمارهاش یادداشت سردبیر نداشت!؟ افسوس که اینهمه امکان برای خردورزی و مطالعه در برهوت مطبوعات، در ازدهام حاشیهی عدهای محو میشود و دریغ از کانون نویسندهگان که چنین لحنی را در انتقاد برگزیده.
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
میتوانم بگویم اولین بار که خواندمش این مقاله را، بلعیدمش. بعد سهباره و چهارباره خواندمش تا بیشتر بفهمم.
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
افسوس که در مورد "فرانی و زویی"، مکتوبات فارسی آنقدر کم هستند که ویکیپدیا، جز وبلاگ من جایی برای لینک کردن پیدا نمیکند. کاش کسانی هم بنویسند در مورد این کتاب.
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
مریم منصوری وبلاگ نویس شد. تبریک.
برچسبها: یادداشت
