تحلیل ایده‌ی روایت در آتش سبز
جشنواره‌ی بیست و ششم، برای کسانی که فیلم را به مثابه‌ی گونه‌ای داستانی می‌بینند، اتفاق خارق العاده‌ای را رقم زد. "آتش سبز" به گمان من این اتفاق بود و البته فقط یک بار دیدن فیلمی این‌چنین، حرف زدن در موردش را به چالشی غیر ممکن تبدیل می‌کند. در یادداشت‌هایی که در طول دیدن فیلم با عجله می‌نوشتم، دست‌کم پانزده محور بحث وجود دارند که هر کدام جداگانه و با دقت، قابل بررسی است. سه محور اصلی که از نوآوری‌ها و یا اجراهای خلاقانه در 115 دقیقه زمان فیلم به نظرم رسید، در حوزه‌ی روایت جا می‌گرفتند. اشاره‌ای به سایر محورهای قابل بحث می‌کنم و به سرعت می‌گذرم تا شاید مجالی دیگر چیزی در موردشان بنویسم. در حوزه‌ی زبان(که ذاتن ادبیاتی است) و ترجمه‌ی دراماتیک آن در سینما، زبان مکتوبات فیلم( متن هفت داستان کتاب) تدوین فیلم و دایالوگ‌نویسی است. زاویه‌ی دید که معادل سینمایی آن فیلم‌برداری و میزانسن خواهد بود. فضا سازی که هم‌سنگ، موسیقی، طراحی صحنه، صدابرداری و نور پردازی مطرح است و شخصیت پردازی که در طراحی لباس و چهره‌پردازی و البته بازی‌گری متجلی می‌شود و سرانجام کارگردانی. این‌ها موضوعاتی بود که به نظر من رسید و به خصوص در مورد این معادل‌سازی‌های مفاهیم داستانی-سینمایی، پرونده مفتوح است و پیشنهاد بحث می‌کنم. این یادداشت تلاشی است در راه‌یابی به ایده‌ی بنیادین "اصلانی" در تقطیع و شکست ساختاری و معنایی روایت فیلم "آتش سبز".
از قضایای مطرح و ابتدایی مکانیک در فیزیک نیوتونی، نسبت‌ها و معادلات مکان-زمان هستند. معروف‌ترین این برابری‌ها، معادله‌ی محاسبه‌ی سرعت متوسط (velocity) است. این معادله نشان می‌دهد سرعت متوسط برابر است با تغییرات مکان ذره تقسیم بر تغییرات زمان در طول حرکت ذره.
معادله‌ی سرعت متوسط


بسیاری از فرمول‌های مطرح مکانیک تحلیلی در مراحل پیشرفته، از بسط و تحلیل همین معادله‌ی ساده نشات می‌گیرند. مفهوم متغیرهای موجود در این معادله چنین است. دلتا ایکس، تغییرات مکان ذره و دلتا تی، تغییرات زمان ذره را نشان می‌دهند که حاصل تقسیم‌ آ‌ن‌ها ساده‌ترین شکل بیان سرعت ذره را به دست می‌دهند. اگر دوچرخه‌سواری، پنجاه متر، در طول پنج ثانیه طی کند، سرعت آن پنجاه تقسیم بر پنج، ده متر بر ثانیه خواهد بود. در وضعیتی پیچیده‌تر می‌توان فرض کرد دوچرخه‌سوار مذکور در ثانیه‌های مختلف حرکت، سرعت‌های متفاوتی هم داشته ولی این معادله متوسط (معدل) سرعت دوچرخه را به ما نشان می‌دهد. بدیهی است که دوچرخه سوار در ثانیه‌ی نخست، از سرعت صفر شروع به حرکت کرده و برای رسیدن به انتهای پنجاه متر در لحظات مختلف حرکت، سرعت‌های متفاوتی در لحظات مختلف داشته. تندی حرکت دوچرخه در هر لحظه، معادل سرعت متوسط آن دوچرخه تقسیم بر مدت حرکت آن است که شتاب(acceleration) نامیده می‌شود. به نوعی بازتاب میزان و شدت تغییرات سرعت ذره، در شتاب معنا می‌یابد.



به همین دلیل و با محاسباتی ساده معلوم می‌شود که چرا واحد محاسبات سرعت و شتاب است.
از این مقدمه در تبیین دو مفهوم استفاده خواهم کرد:

1- فرض بدیهی فیزیک این است که زمان روندی ثابت و لایتغیر دارد. ثانیه‌ها با فواصلی دقیق و ابدی پیش می‌روند. کسی حق دست زدن به ماهیت ثانیه‌ها را ندارد. دوچرخه‌ی مثال ما، در میان این‌همه ثانیه‌ی مشابه و تکرار شونده، فقط پنج‌تای آن‌ها را انتخاب کرده و در مدت به سر رسیدنشان حرکت خود را آغاز می‌کند و به انجام می‌رساند. بنابراین، در بانک مفاهیم بدیهی ذهن ما، زمان، همیشه هست و خواهد بود و همیشه دارد تیک تاک می‌کند و مکان و تغییرات آن در بستر این جریان مدام، شکل می‌گیرد و اتفاق می‌افتد. زمان معنایی اصیل‌تر از مکان به نظر می‌رسد. همین‌گونه است در مورد داستان. زمان داستان پیش می‌رود و عنصر باورپذیری در داستان به تعبیری، به معنای احترام گذاردن به اصالت زمان است. به عنوان نویسنده نمی‌توانید کسی را بکشید و ده صفحه‌ی بعد دایالوگی در حال حاضر از او نقل کنید. ثانیه‌های باورپذیری گفتگو، برای آن شخصیت به سر آمده و سخن گفتنش بی مفهوم و باورناپذیر خواهد بود. حداکثر کاری که در روایت برای حمله به ساحت مقدس زمان می‌توان انجام داد، تقسیم و تقطیع فواصل زمانی است. می‌توانید از وضعیت مکان، در زمان‌های مختلف و به شکلی به هم ریخته حرف بزنید (سیال ذهن) اما باز هم ثانیه، ثانیه است. در ثانیه‌ی پس از مرگ شخصیت، دایالوگ حال حاضر، بی‌معنا و باور ناپذیر است. وقتی داستان را در نهایت، از قید تکنیک‌های روایت رها کنید، شاخ و برگ‌ها را بزنید، تنه‌ی داستان، بر تقدس ثانیه‌ها سجده می‌برد و وفادار می‌ماند. غیر ممکن به نظر می‌رسد که داستان یک انسان را (که آدمی معمولی است و عمر نوح هم ندارد) در بازه‌ی زمانی هزارساله مطرح کرد، بدون این‌که تمهیدی برای زنده ماندن و چگونه زنده‌ماندن شخصیت در طول هزار سال فراهم کرد.

2- متر بر مجذور ثانیه یعنی چه؟ اهالی فیزیک و ریاضی، اگرچه بر روی کاغذ، و در میان معادلات پیچیده‌ی دینامیک و مکانیک تحلیلی، از t(مخفف Time) به توان دو بهره می‌گیرند، پاسخ مشخصی برای معنای پدیدارشناسانه‌ی این ایده ندارند. مجذور ثانیه یعنی، ضرب ثانیه‌ در خود همان ثانیه. یعنی دوبار زیستن یک بازه‌ی زمانی بدون کم‌ترین تغییری در ماهیت زمان و به طور هم‌زمان!. یعنی انحنای روند حرکت و تکوین ذره. یعنی کش‌سانی محور زمان در برابر تغییرات تندی ذره. یعنی وقتی، ذره(شخصیت) قادر باشد با نیرویی درونی، ترتیب و توالی حرکت معقول و بدیهی خویش را بر هم زند(ما این قرآن را در یک شب بر او نازل فرمودیم...) قادر خواهد بود بر فراز زمان مطلق و اصیل ازلی، کوس رهایی بزند که من مشتاق، من ناردانه‌ی هفت‌واد، بر گستره‌ی زمان، چنان پهن و یله‌ام که همه‌جا حاضرم و می‌زیم و آنچه اندر وهم ناید، آن‌ شوم. این میسر نمی‌شود مگر به تندی، به سر دویدن و درهم شکستن ترتیب و توالی هرچه منطق و ثانیه و بدیهیات است.
عجب کار دشواری است. سخن گفتن، بی‌هیجان و شور و خروش، از تندیس تنومندی که "اصلانی" در این فیلم تنیده، و چاره‌ای نیست جز این‌گونه غامض سخن گفتن از روایت پیچیده‌ی این فیلم که این ازدهام مفاهیم در خود روایت ریشه دارد. ختم کلام این‌که یکی از محور‌هایی که در روایت "آتش سبز" به قدرت پیاده شده، در هم شکستن زمان و تقطیع روند روایت، به گونه‌ای نو، به شکلی فراتر از روایت سیال و فلش‌بک و فوروارد و خلق پازل روایی است. روان‌گسیخته‌گی روایت و ایرانیت محضی که پاسخ بسیاری از پرسش‌های مرا داد. داستان ایرانی یعنی چه؟ روایت به گونه‌ی پرشین، به سبک پارسی، آن‌چه ازآن من باشد و لاغیر، چیست؟ آن‌چه، سهروردی در "عقل سرخ"(به نوعی) و "في حقیقة العشق" بنیان می‌گذارد. آن‌چه مولانا در لایه‌های رمزآلود درون روایت، به آن دست یافته و "هزار و یک شب"، صندوق‌چه‌ی اسرار نامکشوف ادبیات شرق و منطق‌الطیر عطار.

پی‌نوشت اول: امیدی به جایزه بردن این فیلم نداشتم. بدیهی است که چنین فیلمی، خارج از ملاک و عیارهای(معمولن ناموجود و فرضی) داوران جشنواره‌ای قرار بگیرد که پیام‌های افتتاحش بیشتر شبیه متن بیانیه‌های آغاز عملیات‌های دوران جنگ بود. خدا را شکر هنوز سینمای ایران، فاهمه‌ی نخبه‌گرا، -در همین حد هم- دارد. "آتش سبز" در بخش جایزه ویژه سینمای ایران به نگاه ملی، بهترین موسیقی متن و بهترین چهره‌پردازی نامزد شد و سیمرغ بهترین صدا، بهترین طراحی صحنه و لباس و لوح سپاس و پلاک طلایی سیمرغ از نگاه ملی را به دست آورد و طبیعتن بدون حضور "اصلانی"... انتظار از جشنواره‌ای که جایزه‌ی بهترین فیلم را به داستانی اگر چه تمیز و سرراست اما نخ‌نما و هزاربار اجرا شده‌ی "به همین ساده‌گی" می‌دهد(که داستان‌نویس‌های آماتور هم دست و دلشان نمی‌آید به موضوعش نزدیک شوند) و برای اندیشه‌ی فرسوده و الگوی تکراری تمارض در سینمای مجید مجیدی کف می‌زند، بیش از این نبود و نیست.

پی‌نوشت دوم:‌ دست کم سه قطعه موسیقی درخشان در آتش سبز خواهید شنید که با صدای همایون شجریان و آهنگ‌سازی محمد‌رضا درویشی، اوج در هم تنیدن موسیقی و شعر روایت را نمایش می‌دهند. شعور اصلانی در نگارگری ایرانی و سمبل‌شناسی مینیاتور و تذهیب اسلامی هم موضوعی است که حیفم می‌آید دست‌کم اشاره‌ای به آن نکنم. ایمان دارم، این فیلم، بارها و بارها دیده خواهد شد و هزارتوی آن، دهلیز به دهلیز در طول سالیان، اندیشه‌های بسیاری را حیران خواهد کرد.

مرتبط: مصاحبه‌ای متفاوت با محمدرضا اصلانی. این‌جا.
غیر مرتبط: برگی درخشان از صفحه‌ی ادبیات اعتماد. این‌جا.

برچسبها: ,

مرثیه‌ای برای یک پاراگراف



انیس: عصری که از رو خاکش بر می‌گشتم، پاهام یه زُقّ و زُقّی می‌کرد که نگو. یه خورده لثّه لا دنده گرفتم، می‌خوام واست دیزی بار کنم. این ملافه چه بوی صابونی می‌ده! حالا فردا برم سد آقا فخری. صوبی یه پرده آفتاب رو این خرمالو افتاد؛ اما امشب. خدای محمد کنه این دفه یه دوایی بده. می‌رم پنجرهٔ فولادشو می‌گیرم. شاید بخت اینم پاشه. خبر نمی‌کنه که. (به کندی بلند می‌شود.) تو بابت خونهٔ «الاهیه» به آقات چیزی گفتی؟ / تانگوی تخم مرغ داغ/ اکبر رادی.-تهران:ویستار،1381.-صفحه‌ی 57.

یعنی من که با رادی آب‌گوشت بزباش نخورده‌ام. راستش هرگز هم فرصتی دست نداد که حتا از نزدیک ببینمش. فقط یکی از دوستان نزدیکش، دوست نزدیک من هم بود و هر از گاهی به لفظ اکبر، چیزی، یادی، خاطره‌ای تعریف می‌کرد از او. روزی هم که خبر مرگش را دادند، صبح پیش همان دوست بودم و چشم‌هاش ورقلمبیده بود و از شدت غم و غصه و البته به خاطر کهولت سن، سر و ته جملات را فراموش می‌کرد. فقط گفت زن اکبر زنگ زد و خبر را داد. چند روز بعد هم مصاحبه و نامه و یادداشت از دوستانش همه جا پخش شد و حالا باز، آرام آرام نام رادی همان می‌شود که بود. همان‌قدر کم‌یاب و سطحی که از عادت‌های روزانه‌اش بگویند و چند جمله‌ی تکان دهنده و یادی از اجراهاش و تاریخ و تاریخ‌چه‌اش که پدرش فلان بود و مدرسه‌اش بهمان و از این حرف‌ها. وقتی "تانگوی تخم مرغ داغ" را ورق می‌زدم، به همین دایالوگ بالا که رسیدم نیم‌خیز شدم و گفتم سلام اکبر آقا! خیلی مخلصیم...
این پاراگراف پنج خطی، یکی از دایالوگ‌های بسیاری است که در نمایش‌نامه‌های رادی پیدا می‌شود. یعنی به نظر چیز ساده‌ای می‌آید، ولی نیست. یعنی فقط یک پاراگراف ساده نیست.
ماجرای تانگو، روایت فروپاشی خانواده‌ای سنتی است که مورد حجوم دنیای امروز(و نمی‌گویم مدرن) واقع شده و در حال فروپاشی است و افراد خانواده سعی می‌کنند هر یک به فراخور، در حفظ میراث آیینی(و نمی‌گویم دینی) نقشی را بر عهده ‌گیرند که این خود به تسریع این روند کمک می‌کند. پدر و مادر خانواده، نمونه‌ی بارز مرد خشک مقدس(موسی) و زن مطیعِ تمام عیار مادر(انیس)، چهار فرزند دارند که فرزند بزرگ‌شان، سرکرده‌ی خانه‌ی بدنامی در الاهیه بوده و در درگیری‌ بر سر همین ماجراها کشته شده. دو پسر به ترتیب، حسین که اهل خداست و نماز و کار می‌کند و مهمترین تکیه‌گاه مالی خانواده است و محسن که کوچکتر از اوست، جوان فکل کراواتی افسرده‌ای است که در دانش‌گاه درس می‌خواند و مشروب می‌خورد و شکوه، دختر خانواده که طی ماجراهایی سر از آوازه‌خوانی در رادیو در می‌آورد. این‌را هم بگویم که نه می‌خواهم و نه می‌توانم داستان را خلاصه کنم. آن‌چه که گفتم مواد اولیه‌ی بررسی پاراگراف مورد نظرم بود.
در نگاه اول این تک دایالوگ، بیشتر شبیه واگویه‌های ذهنی مشوش و به هم ریخته است. اما مرور داستان، به خوبی نشان می‌دهد که انیس (مادر خانواده) زنی است با حواس جمع، حاضر جواب و سردماغ که بیشتر تمارض می‌کند برای پسر نازدانه‌اش و کل گفتگو نوعی ظرافت زنانه را به رخ می‌کشد. مخاطب این گفتگو حسین، پسر معتمد و پاکیزه‌خوی خانواده است. مادر از راه رسیده و حسین روی تخت دراز کشیده. جمله‌ی اول بیشتر شبیه موومان اول یک سمفونی، داستان را، حسین را و تماشاچی را آماده می‌کند تا پرسشی اساسی مطرح کند. آخرین جمله‌ی دایالوگ، هدف نهایی مادر است. "تو بابت خونهٔ «الاهیه» به آقات چیزی گفتی؟". اما او باید برای رسیدن به این جمله، از مینیاتور کلام زنانه، که هنوز گاهی می‌شود نمونه‌اش را دور و اطرافمان پیدا کنیم، شالوده‌ای بسازد. به ما و البته حسین نشان ‌دهد که این مادر چگونه مادری است که هنوز بر سر قبر پسر ناخلف و بدکار خودش می‌رود در حالی که درد زانو او را از پا انداخته. تمارض و اشاره‌ی گاه به گاه انیس در طول دایالوگ‌هایش به خصوص با حسین، نشان دهنده‌ی رفتار زنانه‌ی مخصوص مادری است که پسرش را حامی قلدرتر و قابل اعتمادتری از همسرش می‌داند. در طول نمایش انیس با هیچ کس دیگری با این لحن از ضعف و ناتوانی‌اش حرف نمی‌زند و مجموعن زنی محاجم و توانمند است. ظرافت لحن همین جمله‌ی اول دیالوگ را با دقت تماشا کنید: "عصری که از رو خاکش بر می‌گشتم، پاهام یه زق و زقی می‌کرد که نگو." پسر در آستانه‌ی چرت زدن است و مادر ناگهان وارد اتاق شده و باید سر حرف را باز کند. اما باید ذهن ما و حسین را از ابزاری بودن این جمله و ناگهان رسیدن به جمله‌ی آخر دور کند. بهترین راه، استفاده از استتار جمله‌ای چون " یه خورده لثّه لا دنده گرفتم، می‌خوام واست دیزی بار کنم." است. یعنی که من اگر چه جوانم مرده و داغ‌دارم، با این حال در راه برگشت به فکر تو هم بودم. بقیه هم اهمیت چندانی برایم ندارند. چون دیزی را "واست" و فقط برای تو بار می‌کنم.
اما هنوز برای ورود به پرسش هدف زود است. " این ملافه چه بوی صابونی می‌ده!". مکثی فوق العاده به جا و پرشی دقیق برای این‌که پرسش نهایی هرچه گذری‌تر و بی‌اهمیت‌تر جلوه کند تا پاسخی نزدیک به واقعیت دستگیر شود. یا شاید،‌ هوش حسی انیس، به او فهمانده که پرداختن به این پرسش چقدر حساس، خطرناک و مهم است. رسیدن به این پرسش، آغاز فروپاشی است. توجه دارید که این جملات، که پرت و پلا به نظر می‌رسند، بدون قطع و پشت سر هم گفته می‌شوند. آشفته‌گی ذهن این زن، آشفته‌گی سنگ صبور، و محور ناپیدای خانواده است و اتمسفر داستان را میلیمتر به میلیمتر به کولپس نهایی داستان و فروپاشی روابط منطقی افراد، نزدیک می‌کند. " حالا فردا برم سد آقا فخری." امامزاده‌ای که به باور انیس، " خدای محمد کنه این دفه یه دوایی بده." اما در میان ریتم این دو جمله هم انقطاعی دیگر کار گذاشته شده، تا اکسپرسیون تکه‌های این دیالوگ به اوج هنری خود نزدیک شود. "صوبی یه پرده آفتاب رو این خرمالو افتاد؛ اما امشب.". قطعه‌ی آخر، اما امشب... چنان تعلیقِ وهم گونه‌ای، به نگاه پیچیده‌ی این پیرزن عامی می‌دهد، که نمی‌توان هنرمندی محض در شخصیت پردازی تمام قد انیس را در همین یک دایالوگ، ندیده گرفت. انیس از میان همین چند جمله از یک پاراگراف،‌ چون تندیسی مستحکم، ظریف و در عین حال پر چین و شکن، قد می‌کشد و سربر می‌آورد. در این بذل و بخشش احساسات مادرانه اما، شکوه، دختر خانواده هم بی‌نسیب نمی‌ماند. "می‌رم پنجرهٔ فولادشو می‌گیرم. شاید بخت اینم پاشه. خبر نمی‌کنه که." اوج نگرانی‌های پیرزن و هفت قلم آرایش این پاراگراف به نهایت زیرکی، طرح می‌خورد و جان می‌گیرد. و سر انجام... سر انجام... "(به کندی بلند می‌شود.) تو بابت خونهٔ «الاهیه» به آقات چیزی گفتی؟".
حتا بعد از این راه پرپیچ و خم و چینش تنیده‌ در هم و ریز نقش این جملات، ظرافتی عملی در حرکت شخصیت را نادیده نمی‌گیرد. شخصیت، که لابد در طول صحبتش کاسه‌ی زانو را می‌مالیده با بی‌تابی و بی‌میلی توامان، به کندی بلند می‌شود و پرسش محوری داستان را مطرح می‌کند. تعادل و کمپوزیسیون طرح چنان منسجم و ساخت‌یافته است که حتا به لحاظ وزنی هم این پرسش درست در وسط داستان قرار می‌گیرد و چون شاهین ترازو، کفه‌ی انهدام را به زیر سوق می‌دهد.(این پاراگراف در صفحه‌ی 57 قرار گرفته و کل نمایش‌نامه 114 صفحه بدون احتساب مقدمه که در واقع نامه‌ی رادی است به خانم حاجی‌زاده، مدیر ویستار!)
ایمان بیاوریم به توان بی‌بدیل گفتگو در داستان. تماشا کنیم که چطور می‌شود از توان کلمه به کلمه‌ی نوشتار، برای نزدیک شدن به هدف بهره گرفت و چنین طرحی درانداخت که حذف حتا یک کلمه از اثر، جای خالی مشهودی را به رخ‌مان بکشد.
دلم می‌خواست بگویم مرثیه‌ای برای رادیِ غول، برای هیولای گفتگو نویسی. غول و هیولا که آدم را یاد دیو و دیوان می‌اندازد و رادی نبود... اکتفا می‌کنم به همان "رادی بزرگ"، "رادی خیلی بزرگ"... و سرانجام حیف‌ام آمد این‌چند خط را از همان مقدمه‌ که نامه است در واقع، این‌جا ننویسم که ختم است و خاتمه است بر مرثیه‌ام:
هنگامی که این عصاره‌ی عذاب (تانگو...) را در مشت می‌فشردم، شاهد جنبش یک عقرب، یکی از طغیانی‌ترین حالات نفسانی خود نیز بوده‌ام، که سر به شورش گذاشته، در سایه روشن صحنه می‌خزید و بر عفاف حس‌های آبیِ «تانگو...»‌ی من شعله می‌کشید.
و نیم خیز می‌شوم و می‌گویم: سلام اکبر آقا! خیلی مخلصیم...

برچسبها: ,

مرغابی وحشی بر شاخسار افرا

در واقع میان هنریک ایبسن و بهرام بیضایی هیچ رابطه‌ی منطقی نمی‌توان برقرار کرد جز این‌که هر دو نمایشنامه‌نویس هستند. اما اتفاق جالبی که رخ داده نمایش "افرا" از بیضایی و هم‌زمان اجرای "مرغابی وحشی" از ایبسن به کارگردانی نادر برهانی مرند است. در این نوشته نهایت تمرکزم را به کارکردهای متنیت و متن‌واره‌گی روایت داستانی دو نمایشنامه، معطوف خواهم کرد.
نکته‌ی جالب در بررسی موازی داستان این دو نمایشنامه، حضور شخصیت نویسنده در هر دو داستان است. در صحنه‌ی شروع هر دو داستان، نویسنده‌ای پشت میز تحریری نشسته است که به روایت ماجرا می‌پردازد و خود نویسنده هم در داستان نقش دارد و نمایش را تمام می‌کند. در همین مدت کوتاه بیضایی در چند مصاحبه از تاریخ نوشتار و دشواری‌های اجرای افرا صحبت کرد و البته به یکی دو پرسش فنی هم پاسخ‌هایی سرسری و بریده داد که مهمترین‌شان به گمان من، لزوم ورود شخصیت نویسنده در ابتدا و انتهای داستان بود. ‌توضیحات بیضایی (صرفن) در مورد حضور نویسنده در داستان برای من قانع کننده نبود. برای اثبات این موضوع کافی است صحنه‌ی نویسنده را از داستان حذف کنید. افرا پابرجا و چه بسا سرراست‌تر باقی می‌ماند ولی مرغابی وحشی به کلی منهدم می‌شود. چرا و چگونه متن و خالق متن، به معنای نوشته‌ی روایی نه روایت صوتی یا نمایشی، در مرغابی وحشی نهادینه می‌شود و در افرا بیشتر شبیه ترجیح نویسنده است تا الزام داستان.
علت این تفاوت (باز هم به گمان من) در محوریت عمل‌کرد نامه در مرغابی وحشی و جنبی بودن آن در افراست. مرغابی وحشی (آن‌چنان که در آخرین دیالوگ‌های "هدوینگ اکدال" به روشنی بیان می‌شود) عضو اساسی ساختمان روایت است. در افرا حضور متن (به معنای دقیق متن) با دیالوگی از برنا(پسر بچه) شروع می‌شود. "نامه‌ای به پسر عموی خود که در شهرستان زندگی می‌کند بنویسید و از او بخواهید شما را که در وضعیت سخت و نامطلوبی قرار گرفته‌اید کمک کند!" از این‌جا موتیف نامه‌نگاری مثل عضوی جنبی در پیکره‌ی داستان شروع می‌شود و در کنار سایر عناصر داستان، به پیش‌برد برخی از اهداف روایت کمک می‌کند. این نامه‌نگاری و متنیت پاره‌هایی از روایت افرا در راستای عمل‌کرد نویسنده قرار نمی‌گیرد. یعنی کل اثر از ابتدا تا انتها در حال نوشته شدن است و متنی دیگر هم به این متن و در درون این متن به شکل نامه شکل می‌گیرد.
اما همه به خاطر داریم که جهان داستانی افرا، ستونی یکه و تنومند به نام منولوگ دارد. بیش از دو سوم داستان را صدای ذهن آدم‌ها، روایت صوتی-درونی افراد پیش می‌برد. این ساختار چنان در رگ و پی روایت رخنه کرده که اگر بیضایی کل متونی که در افرا روخوانی می‌شود را به جای کاغذ مکتوب، بر عهده‌ی صدای ذهن شخصیت‌ها می‌گذاشت، اتفاق تکان دهنده‌ای رخ نمی‌داد. در برابر این وضعیت، مرغابی وحشی اساسن با نامه آغاز می‌شود و با متن تکمیل شده‌ی نمایشنامه (که از روی میز جمع می‌شود) خاتمه می‌یابد. مونولوگ‌ها جای خودشان را به وصیت‌نامه‌های پیش از خودکشی داده‌اند. برای ورود به درون آدم‌ها، دیالوگ‌های جان‌دار و شوخ‌طبعی ایبسن کفایت می‌کند. در مرغابی وحشی، حتا تصور حذف نقش نویسنده و نوشتار، غیر ممکن به نظر می‌رسد. اثر خودش متن را ملزم به حضور نویسنده در روایت کرده و چنان این حضور بدیهی است که کسی فکر نمی‌کند با وارد کردن نوشتار و جلب توجه ما به این‌که نمایشی که می‌بینید، نویسنده‌ای دارد، ایبسن سعی می‌کند بگوید آن نویسنده منم. حواستان باشد که شما با اثری از ایبسن روبرو هستید.
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
تصویر از سایت ایران تئاتر

برچسبها: ,

در حاشیه‌ی چیزی به نام "غیر منتظره" و چیزهای دیگر

برای خودم: وبلاگ که قرار نیست همیشه حرف‌های قلمبه بزند! خودنگاری است. گاهی هم دل‌نوشته‌هایی است که آدم برای خودش می‌نویسد. دیگران را هم در حرف دلش شریک می‌کند.

فکرش را بکنید... عصر جمعه‌ی یک هفته پیش باشد و سه چهار تا از رفقایت بگویند تورا به خدا برایمان کلاس نگذار و بیا برویم با ما فقیر فقرا یک فیلم ایرانی ببین. اسمش "غیر منتظره" است. شما ‌هم دل‌تنگ و دل‌گیر و دودل بگویی می‌آیم. تا سینما عصر جدید پشت فرمان چشم بگردانی روی تبیلیغات آزار دهنده‌‌ای که نیم مثقال سلیقه توش به کار نرفته تا کسی رغبت کند پشت چراغ قرمز وقتی تصویر شهیدی را که دارد در آغوش هم‌رزمش جان می‌دهد می‌بیند، فقط برای سی ثانیه مکث کند و فکر کند این تصویر چه پیامی دارد؟ بعد ناغافل لاستیکت بیافتد توی سوراخی پانزده سانتی و چشم بگردانی ببینی دارند پنج متر آنطرف‌تر، تونل می‌زنند در اتوبان و لابد سه تا بیل آسفالت پیدا می‌شود بریزند این تو. بعد دست بیاندازی و آدامسی را برداری که سق بزنی پودر شود توی دهانت و یادت بیافتد روزنامه‌فروش پنجاه تومن خرده نداشت و این آدامس ایرانی را بهت جای پول داد و دستمالی بکشی و خرده آدامس را که مزه‌ی آرد می‌دهد تف کنی و سیگاری بگیرانی. فکرش را بکنید... برسی دم سینما و بخواهی پارک کنی و راهنما بزنی و دنده عقب بگیری، ببینی دختری هفت قلم آرایش ایستاده می‌گوید جا گرفتم آقا. بعد بروی یک کیلومتر آنطرف‌تر پارک کنی و سلانه سلانه برگردی ببینی دخترک همان‌جا دارد در موبایلش هوار می‌کشد پس کجایین؟ شروع شد ها... پنجاه متر جلوتر هم ماشین گشت را ببینی که زن و مرد جوانی تا کمر خم شده‌اند توش و فقط بشنوی که مرد ملتمسانه می‌گوید به خدا زنمه ... زنمه جناب سرکار...

بعد بروی و حال و احوال‌پرسی‌های ملال‌آور و نتوانی روی سنگ‌های سرد سینما عصر جدید که نشیمن‌های انتظارند مثلن، همان چند دقیقه را دوام بیاوری و ترجیح بدهی توی سالن قدم بزنی و فکر کنی چرا برای همه‌ی نام‌های فیلم‌ها، ترجمه‌ی انگلیسی نوشته‌اند و یکی از رفقا بگوید کلاس داره داداش... و ببینی برای "عاشق" نوشته‌اند The one in love و روشان نشده اصل کلمه را بنویسند که هم‌خوابه‌ای چیزی معنا ندهد. بعد بروی روی صندلی بنشینی و چراغ‌ها خاموش شوند. و یک ربع گوش تیز کنی تا با آن صدا برداری افتضاح چیزی به نام "غیر منتظره"، بفهمی شخصیت‌ها چه می‌گویند به هم. بعد ببینی دیالوگ‌ها آبکی و فیلم‌برداری و میزانسن در حد تمرین‌های کارگاهی دانش‌جویان سینما هم نیست و داستان به حدی می‌لنگد که سه چهار جا در صحنه‌هایی که جماعت باید تحت تاثیر قرار بگیرند، پقی بزنند زیر خنده. مثل صحنه‌ی خودکشی بیژن که با ماژیک به طرز ضایعی خطی روی مچش‌اش انداخته‌اند و بعد از چند ساعت خون رفتن از بدن شخصیت، وقتی زنش بر بالینش می‌آید با حفظ میمیک نیم‌رخ، با صدایی واضح و سرحال بگوید دیگه تحمل نداشتم یا یک همچو چیزی. آن‌قدر ماجرا مسخره باشد که از نیمه به بعد مردم دسته دسته بلند شوند بروند و تو نزدیک است که چنگ بزنی به صورتت و بشنوی ردیف عقب دختر شانزده هفده ساله‌ای به دوست پسرش می‌گوید گفتم که فیلم ایرانی آشغاله. باید میومدی خونمون. مامان هم تا شب نمی‌اومد لااقل یک فیلم می‌دیدیم و پسر بگوید نه بابا تا همین‌جاشم کم سوتی ندادیم...

برای موسیقی هم جز چند قطعه‌ی بی‌ربط از موزیک متن فیلمی دیگر کش رفته‌باشند(که به گمانم کاری بود از فیلیپ گلاس). فکرش را بکنید... بعد آدم فکر کند که خوب مگر تفنگ روی پیشانیت تکیه داده بودند... نمی‌آمدی... ولی بعدش فکر کنی که وقتی اینطوری کسی به شعورت توهین می‌کند و الفبای داستان نویسی را نمی‌فهمد و فیلم می‌سازد، آن‌هم فیلمی که علاوه بر داستان و دیالوگ و شخصیت‌پردازی و هزارتا کوفت و زهرمار دیگر، که در حد سواد من نیست باید داشته باشد، شنیده می‌شود فیلم‌نامه‌نویس محترم دست به کار نوشتن رمان هم هست، تکلیف فرهنگ این سرزمین چه خواهد شد؟ فکرش را بکنید... بعد بگویی خوب همه که قرار نیست کار آن‌چنانی تحویل بدهند. برخی هم برای گیشه می‌سازند. بعد به خودت بگویی مگر قبل از انقلاب و همین بعد از انقلاب به طرز بسیار مزخرف‌تری چنین فیلم‌هایی تولید نمی‌شوند؟ به خودت بگویی، فیلم گیشه با تلاشی برای فیلم‌ساختن که سه چهار تا ایراد منطقی حتا در طرح داستان دارد، خیلی فرق می‌کند. درست است که فیلم گیشه‌ای است ولی به هر حال فیلم است و باید دست‌کم داستان منطقی و موجهی داشته باشد.

بعد وقتی حرکات بی‌مفهوم زن مثلن منفی فیلم و دست به یقه شدن دکتر با محمود و خلاصه یکی یکی صحنه ها را ببینی و هوس کنی بلند شوی داد بزنی من احمق نیستم. ما احمق نیستیم آقا... به خدا زنمه... ما الاغ نیستیم آقا... صدات را بالاتر ببری... می‌آمدی خونمون فیلم می‌دیدیم و هوار بکشی پس کجایین؟ شروع شدها... و فکر کنی به آن تصویر جنازه‌ی شهید در آغوش هم‌رزمش و فریاد بزنی من احمق نیستم آقا... من الاغ نیستم آقا... دو هزار تومن نفری پول دادیم که به ما توهین بشود... که یکی بهت بگوید بیا الاغ عزیز... بیا که پسر خوشگل داریم، دختر قشنگ داریم، شو لباس داریم... بیا احمق عزیزم... با ما کاری ندارند...

فکرش را بکنید... بعد در تمام مسیر بازگشت، ماشین مرتعش باشد و بفهمی که رینگ تایر ماشین پس از افتادن در آن چاله‌ی وسط خیابان، تاب برداشته و خلاصه برسی خانه و تلوزیون (و قطعن ماهواره) را روشن کنی بلکه کمی مغزت آرام بگیرد، ببینی مجموعه کانال‌های مالتی‌ویژن، با دو سه کانالش دارد فیلم 300 را نمایش می‌دهد. بعد یک‌هو متوجه‌شوی تا ته فیلم را دیده‌ای و همانطور با لباس میخ‌کوب شده‌ای و جمب نخورده‌ای! داستانی چفت و بست دار، دیالوگ‌هایی پینگ پونگی و پر طنین، تصاویر و جلوه‌های بصری حیرت آور و خلاصه هزار تا چیز دیگر. بعد خاموش کنی و همان‌طور یله به گوشه‌ای خیره بمانی و فکر کنی که چرا حس ملی‌ات جریحه دار نشد؟ چرا با این‌که به وضوح می‌دانی حقیقت را تحریف کرده‌اند، کک‌ات هم نگزید؟ بعد با خودت بگویی، تاریخ را روایت‌گران قدرتمند‌تر پیش می‌برند. از همه‌ی روایات، آن‌ها که قدرتمند‌تر باشند می‌مانند و می‌شوند تاریخ. به خودت بگویی اگر اهل هر کجای دیگر دنیا بودی آیا پس از پایان فیلم، از تمدن کهن ایران، ‌کلمه‌ای جز عقب‌مانده‌گی و توحش در ذهنت سر بر می‌آورد؟

فکرش را هم نکنید... جمع شویم نامه‌ی اعتراض بنویسیم و هزارتا امضا جمع کنیم علیه دشمنان سرزمین‌مان... بالاخره کسی حرف‌مان را می‌شنود و به سنگ‌های حجاری شده‌ی دو هزار و پانصد ساله‌ی تخت جمشید چند دقیقه‌ای نگاه می‌کند تا بفهمد بالا رفتیم ماست بود... پایین اومدیم دوغ بود... این‌ور رفتیم کشک بود... اون‌ور رفتیم زرشک بود... قصه‌ی 300 دروغ بود! (در آخرین لحظات خبر رسید مجموعه کانال‌های "سی سینما" هم تبلیغات پخش فیلم 300 را شروع کرد)

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

نتایج مرحله‌ی بعدی جایزه‌ی هدایت هم از راه رسید و "جواد پویان"، که حالا با چهار تا کتاب در انتظار مجوز و از ناشرین معتبر، رکورد انتظار ورود به عالم کتاب‌دارها را به نام خود ثبت کرده، نامش میان راه یافته‌گان به مرحله‌ی بعد بود. من جای داوران بودم دست کم تندیس بلورین "صبر ایوب" را تقدیمش می‌کردم. "سپیده ابرآویز" هم بود. نگاه و قلم عجیبی دارد و افسوس که کم کار است و البته فرهاد گوران خودمان که باید ببینیم چه نتایجی در انتها اعلام خواهد شد. (من در این مسابقه شرکت نکردم و البته در مسابقه‌ی شهر کتاب هم به مرحله‌ی نهایی نرسیدم)

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

وقتی "شهروند آکرومگال" را نوشتم سه چهار تا از آشنایان قدیم و جدید و با تجربه و سابقه در مطبوعات، ریختند سرم و هر لیچاری بلد بودند بارم کردند که تو را چه به نقد روشن‌فکری‌ترین چیز مطبوعات مملکت و یک عالمه دو نقطه و سه نقطه در بخش کامنت‌ها سینه چاک دادند. چیزی غیر عادی حس کرده بودم و مودبانه نوشتم و محافظه‌کارانه حرفم را زدم. تحویل بگیرند. ضمنن شهروند امروز در آخرین شماره‌اش یادداشت سردبیر نداشت!؟ افسوس که این‌همه امکان برای خردورزی و مطالعه در برهوت مطبوعات، در ازدهام حاشیه‌ی عده‌ای محو می‌شود و دریغ از کانون نویسنده‌گان که چنین لحنی را در انتقاد برگزیده.

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

می‌توانم بگویم اولین بار که خواندمش این مقاله را، بلعیدمش. بعد سه‌باره و چهارباره خواندمش تا بیشتر بفهمم.

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

افسوس که در مورد "فرانی و زویی"، مکتوبات فارسی آنقدر کم هستند که ویکی‌پدیا،‌ جز وب‌لاگ من جایی برای لینک کردن پیدا نمی‌کند. کاش کسانی هم بنویسند در مورد این کتاب.

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

مریم منصوری وب‌لاگ نویس شد. تبریک.

برچسبها: