
برای خودم:
نزدیک دو ماه شد که مطلب خاصی روی وبلاگ نگذاشتم. یکی دو مطلبی که منتشر شد هم از جیب خوردم و بازنشر مطالب جغد مرحوم بود که آرام آرام برخی مطالبش را منتشر میکنم.
دو ماه شلوغی بود که آرام آرام فشارش کم میشود و یکی چند روز میخواهم استراحت کنم. پنج بازنویسی نهایی (حاجی جنوار، برای مارسیا، چیزی شبیه سونیا، دادزن و هنوزیوسف)، یک مینیمال دوهزار و دویست کلمهای (یک دقیقه روی سفیدیِ سردِ دوکی شکل) به همراه سه بازنویسیاش و سه طرح نیمه تمام (کوکاکولا، زوگزوانگ و دروغزن) نوشتم. داستان کوتاه کوتاه (نگاه خیرهی واژگون) را از دل یکی از داستانهای سوختهام که از انتشارش منصرف شدم (ابو غریب) بیرون کشیدم و برای انتشار در یک مجموعهی مشترک، به دوستی سپردم. روی یکی از داستانها (مانژ) خیلی زور زدم، به جایی نرسید. گذاشتمش کنار شاید روزی دوباره راه افتاد. کارم را روی یولیسس به جایی رساندم که میتوانم موقتن نبینمش و بهش فکر نکنم تا کمی تهنشین شود. درگیری لفظی تندی هم با استادی داشتم که از انتشار یادداشتهایم در بارهی این رمان جویس، منصرفم کرد. از طرفی فکر کردم نوشتن از یولیسس (اولیس به خوانش بدیعی) مثل این است که یک ژاپنی تک چشم، خاطراتش را از سفر به اصفهان برای رفیق نروژیاش تعریف کند.
یک چیز جالب در مورد داستان حاجی جنوار کشف کردم. سی و سه نسخهی متفاوت از این داستان، به صورت پرینت و فایل روی کامپیوتر و در زونکنهایم دارم. خدا بخواهد سی و چهارمین نسخهی بازنویسی شدهاش را برای چاپ کنار گذاشتم.
بعد از عشق در سالهای وبا، طرف خانهی سوان (مارسل پروست) پیرم را درآورد و شاهنامه، برنامهی پایانی نیمه شبهایم بود. "ترس و لرز" نوشتهی "سورن کیارکهگارد" را دوباره از روی متن انگلیسی ورقی زدم و باز مات و متحیر ماندم. رمان "قربانی باد موافق" نوشتهی محمد طلوعی، نشر افق را خواندم و از شلنگ تختههای تکنیکی و زبانیاش خوشم آمد. برخی صحنههایش الحق میدرخشند. "بیوتن" نوشتهی امیرخانی را هم ورقی زدم و برخی جاهایش را عمیق شدم. دولتی نویسِ باهوشی است که آرام آرام به سمت نقد بدنهی قدرت میرود. هنوز خیال میکنم ادبیات ایران، جای اینهمه انقلابی و چریک فدایی و سینهچاکِ براندازی، دو سه تا آدم شتر گاو پلنگِ باهوش میخواهد تا به نقد بدنه که آغاز شده و کند پیش میرود، آن هم به خاطر کم کاری خودمان، سر و شکلی بدهند.
چند نمایشنامهی خوب خواندم و "اوژن یونسکو" را تحسین کردم. به لطف دوستی یک تئاتر خیلی خوب دیدم (صبحانه برای ایکاروس) که هنوز توی سرم سنج و دهل میکوبد و بهش فکر میکنم، مابقی دندانگیر نبودند برای من. فیلم هم زیاد دیدم. از میان اینهمه فیلم هنری و پدر مادر دار، از یک کار هالیوودی متوسط (The Lost City) خیلی خوشم آمد و یک دیالوگاش باعث شد طرح مرتبط به درونمایهای که مدتها بود توی سرم چرخ میزد، شکل بگیرد (زوگزوانگ).
شمارهی اردیبهشت مجلهی آزما هم یادداشتی (کشف رادی لابلای سطور) از من در ویژهنامهی رادی چاپ کرد.
نزدیک به هزار و هشتصد قطعه عکس از صفحهی تلویزیون انداختم که پس از سالها برای اولین بار مجبورم کرد ساعتها مقابل کانالهای تلویزیون (که همیشه از برابرش فرار کردهام) پشت دوربین و سهپایه بنشینم و منتظر باشم و عکس بیاندازم و چند روزی هم مچ درد بگیرم (یکیش را بالای همین مطلب میبینید).
یکی دوبار آمدم یادداشتی یا مطلبی بنویسم، دیدم از بس تند و عصبی است که بهتر است چیزی ننویسم. اعتراض داشتم به داوری که حواسم خیلی جمعاش است، نه به خاطر نتایج داوریاش، به خاطر پذیرش این کار و البته یادداشتهای رقیق اخیرش در مطبوعات. معترض بودم به "کژدمی" که شاهرگ قدرت را نیش زده بود و در برابر عکس العمل دیر هنگام قدرت، به جای سکوتی معنا دار و پیروزمندانه، پیشنهاد آسفالت خیابان داده بود. دو سه تا مجموعهی تازه چاپ هم بودند که دوستان مطبوعاتی، پیاز داغاش را زیاد ریخته بودند که خواندم و جز دو سه داستان در مجموع، چنگی به دل نزدند و حرفی هم نزدم و گذاشتم برای وقتش.
برچسبها: برای خودم, عکس