آرتور
گوشه‌ی دنج و نیمه روشن کافه‌ای نشسته بودم و پشت پاکت سیگارم داستان را اینطور شروع کردم:

- I am Russia
"آرتور" گفت.
بی هوا.
من نپرسیدم. پنج روز است می‌بینمش. صبح‌ها تا زمانی که گرمای "مارینا بیچ" قابل تحمل باشد توی استخرهای هتل مدام عرض اسخر را کرال می‌رود، مثل نهنگ سالتو می‌زند و باز کرال می‌رود. دم ظهر، هُرم گرما که از آسمان دم کرده، از نخلها پایین می‌ریزد روی ساحل، همه‌ی ساکنین هتل که خسته و گرمازده می‌شوند و به اتاق‌ها پناه می‌برند، می‌آید کنار بار می‌نشیند و با آب‌جو شروع می‌کند. بعد مخلوط کولا و ودکا می‌نوشد تا ظهر که وقت ناهار می‌رسد. لیوان را بر می‌دارد و می‌رود لابی منتظر آنجلا می‌نشیند. کار هر روزش است. پایه‌ی گیلاس را با انگشت اشاره‌اش طی می‌کند. مگسی را از روی بینی قلمی‌اش می‌پراند و چشم‌های آبی‌اش را به من می‌دوزد.
- Where are you?
می‌خندم و می‌گویم: ایران... زیر چشم‌هاش که کک و مک دارد چین می‌خورد که یعنی نفهمیده و یعنی که باید بیشتر توضیح بدهم یا دست کم شکل تلفظ را عوض کنم. می‌گویم:‌
- Persia
می‌خندد.

برچسبها: ,

برای خودم - مرداد

برای خودم:
گاهی فکر می‌کنم به بزرگ‌ترین حوادثی که حالا انتظارشان را می‌کشم. گاهی زمان را متوقف می‌کنم و آدم‌ها را، لب‌خندها و فریادها را ثابت می‌کنم. همه‌ی شهر متوقف می‌شود. جهان، می‌ماند. من اما هم‌چنان قدم می‌زنم و از کنار آدم‌ها می‌گذرم و دست روی پوستشان می‌کشم. برگ را از هوا می‌گیرم و لحظه‌ی سقوط‌اش را پس و پیش می‌کنم. عکاسی برای من پناهی است. توقف، این کلمه‌ی جادویی ، همه‌ی آن چیزی بوده که این‌همه سال مرا بی‌قرار می‌کرده. همه‌ی نوشتن من، حذف زمان از ماهیت حرکت بوده. این سکون نیست. توقف با سکون فرق دارد. ماهیتی است خارج از منطق ریاضی‌وار مکانیک یا دینامیک. همه چیز می‌گردد و پیش می‌رود. من فقط قادرم برای لحظاتی این حرکت را نادیده بگیرم و ثانیه‌ها را لای نوشته‌هایم گیر بیاندازم و متوقف کنم. باز ببینمشان و از هستی متمرکزشان لذت ببرم. این جوهر دریافت من از زیباییست. توقف یک جریان در حالی که آن جریان هم‌چنان به شدن و رخ دادن ادامه می‌دهد. به ثانیه‌شمار ساعت مچی‌ام چشم می‌دوزم. ساعت‌ها. هزار بار از روی عدد چهل می‌گذرد. می‌گردد مدام، اما هربار از روی ارقام ثابتی می‌گذرد.
Starsailor گوش می‌کنم و دنبال WALL-E می‌گردم. هنوز Beckett on Film را می‌جوم و گه گداری سرک می‌کشم لای کتاب‌ها و چیزی می‌خوانم. کار زیادی نمی‌کنم. بیش‌تر عکس می‌اندازم. از همه چیز. از همه جا. آخر هفته می‌روم سفر. ده روز جایی که دوستش دارم و زبانش را خوب می‌دانم. لنز Canon EF 75-300 Ultrasonic دنیای نویی در ویزور دوربینم نشانم داد. برای من که کاملن ذوقی و آماتور عکس می‌اندازم اتفاق بزرگی بود. کمی روی همین یادداشت قبلی کار کرده‌ام و به مرور پیش می‌روم. انتظار فلجم کرده و این چیز خوبی نیست. من باید به این انتظار عادت کنم.
خسته‌ام.

برچسبها: ,