
گوشهی دنج و نیمه روشن کافهای نشسته بودم و پشت پاکت سیگارم داستان را اینطور شروع کردم:
- I am Russia
"آرتور" گفت.
بی هوا.
من نپرسیدم. پنج روز است میبینمش. صبحها تا زمانی که گرمای "مارینا بیچ" قابل تحمل باشد توی استخرهای هتل مدام عرض اسخر را کرال میرود، مثل نهنگ سالتو میزند و باز کرال میرود. دم ظهر، هُرم گرما که از آسمان دم کرده، از نخلها پایین میریزد روی ساحل، همهی ساکنین هتل که خسته و گرمازده میشوند و به اتاقها پناه میبرند، میآید کنار بار مینشیند و با آبجو شروع میکند. بعد مخلوط کولا و ودکا مینوشد تا ظهر که وقت ناهار میرسد. لیوان را بر میدارد و میرود لابی منتظر آنجلا مینشیند. کار هر روزش است. پایهی گیلاس را با انگشت اشارهاش طی میکند. مگسی را از روی بینی قلمیاش میپراند و چشمهای آبیاش را به من میدوزد.
- Where are you?
میخندم و میگویم: ایران... زیر چشمهاش که کک و مک دارد چین میخورد که یعنی نفهمیده و یعنی که باید بیشتر توضیح بدهم یا دست کم شکل تلفظ را عوض کنم. میگویم:
- Persia
میخندد.
برچسبها: اسکیس, عکس