بنمای رخ

والله که شهر بی​تو مرا حبس می​شود
آواره‌گی و کوه و بیابانم آرزوست
زین همرهان سست عناصر دلم گرفت
شیر خدا و رستم دستانم آرزوست

برچسبها: ,

نوشتن ابر متن با قلم پر
این‌هم اتفاقی است فرخنده که چاپ مطلب‌ام در روزنامه‌ای باشد که حرف اولش را محمد محمد‌علی زده باشد که بسیار از او آموخته‌ام و در مورد رادی بزرگ باشد که مفخم‌نویس بی‌بدیل ادبیات نمایشی ایران(به قول محمد علی) و البته بهترین دیالوگ نویس ادبیات ایران است (به زعم من).
در مورد ابر متن پیشتر کارهایی کرده‌بودم و خوب می‌شناختمش. اما جرقه‌ی اولیه‌ی این نوشته را از اومبرتو اکو در وبلاگ سعید کمالی دهقان گرفتم. این سعید کمالی دهقان هم از آن آدم‌هایی است که نبودش در بلاگستان فارسی و البته مطبوعات ایران، جای خالی بزرگی را نشانمان خواهد داد... امیدوارم باشد و همیشه بنویسد... ذهن هوش‌مند و قلم فرصت‌شناس و تیزبینی دارد.
بر روی نسخه‌ی اچتمل روی سایت فرهنگ آشتی، اشکال حروف چینی کوچکی وجود دارد که برای من خیلی مهم است. این نوشته از هشت بخش تشکیل شده که چهار تا چهارتا با یک و دو شماره‌گذاری شده‌اند. یک‌ها مباحث ابر متن‌اند... دوها مباحث دیدرویی! تمام این شماره‌گذاری‌ها چپ چین ثبت شده‌اند. یعنی شماره‌گذاری پاراگراف‌ها به این شکل صحیح است: 1-1- و 2-1-و1-2- و 2-2-و 1-3- و 2-3 و 1-4 و 2-4 البته این اشکال در نسخه‌ی پدف وجود ندارد. (البته بعد درست شد)
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

چند روز پیش رفته بودم آتش سبز را دوباره ببینم. از سینما که برگشتم، شب سعی کردم روی مطلب "تحلیل ایده‌ی روایت آتش سبز" کار کنم، بلکه بشود منتشرش کنم. پارسال بعد از جشنواره چیزی در موردش نوشته بودم. مطلب چنان به نظرم لت و پار آمد که نیاز داشت یک‌بار از نو نوشته شود. وسط یک ماراتن نوشتن هستم که امکانش نبود. فکر کنم پدرام رضایی زاده هم دارد روی همین خط می‌دود تا پنج‌شنبه!... علی‌الحساب به اصحاب فکر و اندیشه، دیدن فیلم را پیشنهاد می‌کنم.
چند روز بعد اصلانی را در نمایش‌گاه عکسی دیدم. پیرمرد ایستاده بود رو به دو سه تا خانم و آن‌ها با آب و تاب از لباس‌های مهتاب کرامتی تعریف می‌کردند!... دلم برای تنهایی راوی سوخت.

برچسبها: , ,

پرتره‌ی مرد ناتمام
اولین باری که قادر نبودم تمام اجزای یک اثر را در ذهنم مجسم کنم و درک نمی‌کردم چطور یک نویسنده می‌تواند چنین پیچیده‌گی خیره کننده‌ای را خلق کند، ساعاتی پس از اتمام "شب هول" بود. تا هفته‌ها مثل کتاب حافظ و شاهنامه از وسط بازش می‌کردم و می‌بستم و در فکر فرو می‌رفتم. اثر چنان مرعوبم کرده بود که به تمام توانمندی‌های ذهنم شک کرده بودم. راستش در برابر نوشته‌ای که فکر کنم از پس خلق چیزی مثل آن برنیایم احساس اندوهی عمیق می‌کنم. بسیاری از رمان‌ها و داستان‌هایی که نیمه‌کاره رها کرده‌ام، آن‌هایی بوده که حس کرده‌ام سیستم کار را فوت آبم و می‌فهمم چه کرده و اگر چه می‌کرد بهتر هم می‌شد.
وحشت "شب هول" که فروکش کرد فهمیدم مشکل از کتاب نبوده، از منبع الهام نویسنده بوده. "یولیسس" را شرو کردم. پیرم را درآورد و بارها زیر تکنیک و پیچیده‌گی استخوان شکنش، زه زدم. دست آخر هم با ذهنی لت و پار، تا حدی که بدانم چه کرده، پیش رفتم و رهایش کردم. ترسم فروریخت. چون فهمیدم "یولیسس" جدی‌ترین شوخی عالم نویسنده‌گی است. بازی بی‌رحمی است که کسی برای نشان دادن تواناییش راه انداخته که نشان دهد قادر است هر مخاطبی را به زانو در آورد. واقعیت این‌است که جای‌گاه جویس در نظرم،‌ از نویسنده‌ای خلاق و هنرمند، به نابغه‌ای دیوانه که برای نشان دادن قدرتش، جهانی را به سخره گرفته تنزل کرد. بازی تمام بود. دانستم میان نویسنده‌ای که در برابر مخاطب می‌ایستد و انگشتش را به سمت او نشانه می‌گیرد با نویسنده‌ای که به کنار مخاطب می‌رود و در گوشش نجوا می‌کند تفاوت بسیار است.
خانم‌ها آقایان... و اینک "ژاک قضا و قدری و اربابش". شاه‌کاری که برای دومین بار مرا به حد یولیسس مرعوب کرد. این‌بار به نوعی دیگر. به گونه‌ای که دانستم چطور دموکراسی از اجتماع به ذهن می‌تراود و پایه‌های رمانی را به عرش اعلا می‌کشد. چطور می‌شود در گوش مخاطب نجوا کرد. نوشته‌ی کوچکی شبیه آن‌چه که برای "اختراع انزوا" نوشته بودم، در مورد "دنی دیدِرو" می‌نویسم که این روزها بیشتر وقتم را گرفته. مابقی هم که می‌ماند من و "مارینا پلازا" که همچنان بر دشت اندیشه‌ام می‌تازد...
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
"پرتره‌ی مرد ناتمام" را برای گالری جدید فرستادم! تا چه قبول افتد و چه در نظر آید. حال ناز و کرشمه و عشوه‌خرکی‌های گالری پیشین را ندارم.

برچسبها: , , ,

دروغ بگو شهرزاد

یک هفته‌ای بود که سرم شلوغ بود. این‌جا هم شلوغ شده بود. بلوا نمی‌گذارد کارم را بکنم. از این به بعد هم هر وقت احساس کنم مطلبی دارد کارد را به استخوانم می‌رساند، به روش خودم و با حفظ آداب "نقد به مثابه‌ی سازه، نه ویرانه" خواهم نوشت.

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

برگردیم سراغ آقای راوی خودمان. چاره‌ی دیگری برایش نمانده! مجبور است دروغ بگوید. اصلن کی‌گفته دروغ بد است؟ آن‌هم دروغی که به هیچ‌کس آسیبی نمی‌رساند. فقط آقای راوی را از رفتن به مهمانی شب، نجات می‌دهد. یعنی راستش را بخواهید همان شبی که آقای راوی به کبوتر زد، قرار بود بروند عروسی دختر خاله‌ی زن راوی‌خان! راوی هم حوصله‌ی ادا و اطوارهای خانواده‌ی زنش را ندارد. این‌جا نیروی شیطانی تسلط بر حقایق اطراف و توان چرخاندن حاصل معادله‌های قطعی، به سراغ راوی‌خان می‌آید. راوی می‌تواند بدون جر و بحث، فقط با کمی تغییرات در منبع الهام روایت، همه چیز را به نفع خود تغییر دهد. این هیچ هم بد نیست. اصلن روایت حرفه‌ای یعنی دروغ محض. به عبارت دقیق‌تر نویسنده، شارلاتان خالی بندی است که توانایی‌هایی بیش از حقیقت جاری را، لابلای دروغ‌های خود پنهان می‌کند.

فقط شیادی با توانایی‌های فوق العاده که می‌داند چطور از نیروی شیطانی دروغ گفتن بهره ببرد می‌تواند سال‌ها به مردم بقبولاند که گریگور سامسا آن‌روز صبح، سوسک شده. همه می‌پذیرند و در ادامه، تمام چرخ دنده‌ها را عین ساعت منظم و مرتب جوری می‌چیند که شاه‌کاری ساخته و پرداخته از دروغ به ما ارائه دهد. آقای راوی هم با یکی دو تا خرده روایت راست و دروغ و خیانتی ساده به منبع الهام، موفق می‌شود زنش را متقاعد کند که شب خانه بمانند و آقای راوی بتواند به اینترنت و خواندن سایت تیله‌باز بپردازد!

یک خرده روایت برای پوشش دادن هسته‌ی داستان: صبح زیر برف‌پاک‌کن پاکت فال حافظ را باز می‌کند و فال، به حادثه‌ای عنقریب اشاره دارد. نگران می‌شود. عصر هم پرنده‌ی بی‌چاره را که مثل جن ظاهر شده و حتمن نیرویی غیر طبیعی در مسیرش قرار داده، له و لورده می‌کند. اصلن بهتر است از خیر این مهمانی بگذریم و می‌گذرند! به همین راحتی.

با این حساب اگر به گفته‌ی تئوریسین‌ها اولین داستان را آن انسان‌های بدوی گفته‌باشند که دور آتش نشسته بودند، چطور این کار را کرده‌اند. ماگومبا و باگومبا با هم به شکار توله تیرانوساروسی رفته بودند! شب دور آتش و جلوی دهنه‌ی غار که داشتند با بچه‌هایشان تکه‌های بزرگ گوشت را به نیش می‌کشیدند، ماگومبا شروع می‌کند به تعریف کردن حوادث شکار. باگومبا متعجب به قیافه‌ی ماگومبا نگاه می‌کند و با خودش می‌گوید: داره راست می‌گه، پس چرا من این‌جوری ندیدم؟ یعنی اینهایی که ماگومبا می‌گه واقعن اتفاق افتاد؟ من که باهاش بودم... ولی...

حالا راوی‌خان نشسته روی کاناپه و به روبرو خیره شده... فکر می‌کند...

در واقع دروغ گفتن بسیار نتیجه محور تر از راست گفتن است. طبیعتن دروغ‌گو با تمام توان تلاش می‌کند تا به نتیجه‌ای برسد اما راست گو همیشه اینطور نیست. دروغ‌گو در موقعیتی فراتر از حدود جاری، به روایت می‌پردازد و از توانایی یا دانشی فراتر از شنونده‌ی دروغ بهره‌مند است. دروغ‌گوی خوب باید مورد دروغ را لو ندهد. آقای راوی خوب می‌داند در حین تعریف کردن همه‌ی این‌ها نباید به مهمانی شب اشاره‌ای کند. جانش در بیاید هم نباید هدف دروغ یا همان روایت را معلوم کند. مخاطب خودش باید با چشمانی وغ‌زده به این نتیجه برسد و این همان لحظه‌ی بی نظیری است که همه‌ی نویسنده‌ها به امید شکارش نشسته‌اند. دروغ‌گو نگاهی طاغی به حقیقت دارد. آقای راوی برای لحظاتی می‌پذیرد که حوادث همان‌گونه که من دیده‌ام رخ نداده. من می‌توانم گذشته را و آینده را تغییر بدهم. چه فرقی می‌کند در واقع چه اتفاقی رخ داده. مهم این‌است که دیگران در مورد اتفاق چه فکری می‌کنند. این‌جاست که ماکیاولیسم و روح تاریخ را به خوبی درک می‌کند. چه فرقی می‌کند در واقع اسکندر در برابر تمدن ایران چه عکس‌العملی نشان داده؟ روایت هالیوودی این حقیقت برنده‌ی ماجراست. چون بهتر دروغ گفته. چون زیباتر و هنرمندانه‌تر دروغ گفته. حالا جمع شویم پتیشن بدهیم و خودمان را جر واجر کنیم... نویسنده‌ی بهتر، جهان را بهتر عوض می‌کند. او لیبیدوی حاکم بر جهان را تحریک می‌کند و جهت حرکتش را پس از این‌که حرکت کرد، فارغ از این‌که به کجا رفته، تغییر می‌دهد. همین وضعیت را می‌توانیم تعمیم به کل تاریخ بدهیم. اینجوری انگار ابر و باد و مه و خورشید و فلک در کار دروغ‌گفتن و زیباتر دروغ‌گفتن‌اند! آقای راوی دچار یاس عمیق فلسفی شده. نشسته روی مبل و زنش را تماشا می‌کند که با عجله چای می‌گذارد تا به دروغ‌های نخ‌نما و مزخرف سریال مورد علاقه‌اش برسد! او صدای درون زنش را می‌شنود که می‌خواهد دروغ بشنود، با حالتی شهوانی و ملتمسانه، دروغ خوشگل بشنود. او صدای جهان را می‌شنود. به من دروغ بگو... خوشگل دروغ بگو... خواهش می‌کنم... تمام سعی‌ات را بکن ... آنقدر که بی‌هوش شوم... مسخ شوم... سوسک شوم... یالا... دروغ بگو... دروغ بگو شهرزاد...

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
برای خودم: خوب بود و بهتر هم می‌شود. خیلی پیچیده‌تر از چیزی که فکر می‌کردم. تیغ اول، برید. عنایت رام نمی‌شود. تنبل شده‌ام. حرکت با چراغ خاموش. پول خرد زیاد صدا می‌کند. از اول معلوم بود رفیق... باور کن! جیغشان را درآورده... دمش گرم.


برچسبها: , ,

هنر حافظه

داستان "فردا بر می‌گردم" بعد از شش بار بازنویسی در طول یک هفته تمام شد. حالا می‌توانم کمی به خودم جایزه بدهم و بروم سر "مارینا پلازا". داستان بلندی که سه چهار ماهی است توی ذهنم به در و دیوار می‌کوبد و تبعیدش کرده بودم به مطبخ ذهنم. کار دشواری خواهد بود که دست کم چهار زبان متفاوت (فارسی/عربی/انگلیسی/استانبولی) در آن به کار رفته و در بسیاری از صفحات داستان، من نقش نویسنده-مترجم را خواهم داشت.
این روزها به نتیجه‌ی جالبی رسیده‌ام. نیرویی که از داستان‌های نیمه کاره‌ام می‌گیرم، خیلی بیشتر از آن‌هایی است که تمام کرده‌ام. به عبارت دقیق‌تر باید یاد بگیرم کدام نوشته‌ها و ایده‌ها را نیمه کاره رها کنم. "سونات ایرانی" را نیمه کاره حفظ کردم تا بتوانم پانزده داستان بنویسم که هشت‌تای آن‌ها را قابل چاپ می‌دانم! هیچ‌کدام از داستان‌ها هم ربط مشخصی به داستان اصلی ندارند. این فوق‌العاده است. باید یادبگیرم چطور کاری را به پایان نرسانم!
حدود ده روز برای نوشتن چند خط درباره‌ی "اختراع انزوا" وقت گذاشتم که در روزنامه‌ی فرهنگ منتشر شد. یادداشت خوب خجسته کیهان هم هست که از مترجمان مورد علاقه‌ی من است. این دومین متن مطبوعاتی من در باره‌ی پال آستر است، که این نوع نوشتن به فونتیک نام او نزدیک‌تر است ولی به هر حال در یادداشت‌های رسمی به نام پل استر می‌شناسیمش. جالب این‌که در همین فاصله کتابی خواندم از ژان ماری گوستاو لوکزیو، به نام "آفرقایی" ترجمه‌ی آزیتا همپارتیان که آن هم مضمون خود زنده‌گی‌نامه دارد و کار بدی نیست. البته با استر عزیز من، قابل قیاس نیست. متن پدف این‌جا و یادداشت قبلی من در روزنامه‌ی حیات نو با عنوان " تخم مرغ آب‌پز به شیوه‌ی پل استر" بود که هنوز همان یادداشت در لاشه‌ی جغد باقی است! مراجع و پی‌نوشت‌های "هنر حافظه" در روزنامه ذکر نشده که برای علاقه‌مندان این‌جا می‌گذارم شاید بخواهند مطالعه کنند.


•اختراع انزوا/پل استر؛ ترجمهٔ بابک تبرایی، تهران:افق، 1387.
• Touching the World: Reference in Autobiography, Paul John Eakin, Princeton University Press (2001)
•The Uninhabited: Selected Poems of Andre du Bouchet" (1976)
•Life/Situations, by Jean-Paul Sartre,1977 (in collaboration with Lydia Davis)
•The Invention of Solitude. 1982. San Francisco: Sun and Moon, 1982; London: Penguin, 1988.
•anti-detective fiction
•Coincidence در دنیای داستان‌های استر به مفهوم هم‌رویداد و اقتران، با شانس فرق دارد. در مصاحبه‌ای می‌گوید: (شانس یک رویداد است در حالیکه تصادف دو رویدادی‌ است که یک دفعه با هم اتفاق می‌افتد. فکر کنم این همان معنایی است که «تصادف» دقیقا در زبان انگلیسی می‌دهد، دو چیزی که اصلا انتظار ندارید در یک جا با هم ببینید، همزمان با هم ظاهر می‌شوند. برگرفته از مصاحبه با سعید کمالی‌دهقان؛ هفته‌نامهٔ شهروند امروز، ۱ مهر ۱۳۸۶)
•اتاق روشن:اندیشه‌هایی درباره عکاسی/ رولان بارت؛ ترجمهٔ نیلوفر معترف، تهران: نشر چشمه، 1380.
•نام اصلی او کارلو لورنزینی بود که به نام کلودی (Carlo Collodi) آثارش را چاپ می‌کرد و در 1883 ماجراهای پینوکیو را خلق کرد.
•Giordano Bruno فیلسوف، منجم و کشیش ایتالیایی (1548-1600)
•Hustvedt Siri نویسنده و شاعر معاصر امریکایی.


برچسبها: , ,