یما... یا اما
اصلن تو چه می‌فهمی؟ فکرش را بکن... فکر کن خواب دیده باشی. دیده باشی که بچه‌ای و در دنیایی که با فنس‌های پایگاه شکاری یکم نیروی هوایی محدود شده بدوی و به در و دیواری‌ که از پس آن تپه‌ی مشرف به دریا پیداست، بکوبی. غروب بوده باشد و تو نفهمی که چرا هرچه به سمت فنس سگ دو می‌زنی دورتر می‌شود لاکردار. می‌ترسی و آن سوسمار سبز درشت که همیشه‌ی خدا یک گوشه‌ای از توی سوراخ‌های خاک سرک می‌کشید پیداش شود و تو بترسی که یعنی کارت تمام است. و اضطراب بپیچد توی خیسی چشم‌هایت و بعد دست بیاندازی و پوکه‌ای را که پدر داده بود، از لای خرده‌های نخود و کشمش ته جیبت بیرون بکشی و توی مشت فشار بدهی که یعنی می‌کشمتان بی‌شرف‌ها، بعد هواپیماهای عراقی دیوار صوتی بشکنند و تو جیغ بکشی، جیغ بکشی و زانو بزنی و گوش‌هایت را بگیری و جیغ بکشی... از نفس که افتاده باشی و صدات که به خِر خِر افتاده باشد و مُفت که راه افتاده باشد، ساکت بمانی لحظه‌ای و فقط صدای فش فش سوسمار باشد و هو هوی باد که بپیچد توی موهای فرفری طلایی‌ات و تو فقط یاد یک چیز بیافتی... یُما... یُما...

برچسبها: ,

آیه‌های برزخی -1
3- و چنین بود که زن، میان میل و اکراه، به اکراه، اکراه را برگزید. میان میلِ سکون فردوس، اکراه اضطراب خیره ماندن در چشمان شر را خوش‌تر داشت، و خداوند کف دست بر پیشانی گذارده بر تخته سنگی نشست. یاران همه گرد آمدند و او را تکریم نمودند. خداوند روی گرداند و گفت، راه رفته را بازگردید که معجزه، در اعماق نیل مدفون گشت. پدر مرا به خود واگذارده و این نه به رسم معجزتی، که اندوهی ابدی بر قوم من روا. 4- ایمانوعیل، دیده بر قدم‌های خداوند نهاد و بسیار گریست. فرمود: بر خیز فرزند. درمانده‌گی تو را در یافتم، باشد که تو نیز بر اسرار ملکوت خداوند آگاه گردی. برادرمان پریشان گشت و بر نخواست و بسیار گریست چنان‌که پای خداوند در گل بماند. 5- چنین که شد خداوند برخواست و شانه‌های ایمانوعیل را گرفت و بر او چنین خواند: من تو را به نام فرنوع، پای‌در و ایلای برکت می‌دهم. بر تو و فرزندان تو، از آن‌چه پدر بر من روا فرمود، ارزانی می‌دارم. 4- برو و در واد سی‌نای با عیالت و فرزندانت مسکن بر گزین و احشام خویش را بچران. آن‌گاه از آن احشام دسته دسته بر کوه ‌دینای و ایل‌برز و سوی‌بلان بر قله بربند، بی آب و بی غذا. بازگرد و با اهل‌ات بنشین بر میانه‌ی دشت و صبح و شب مویه کن تا احشام بمیرند و تعفن از دره‌ها فروریزد. چون احشام بمردند و از سرمای شب و گرمای روز پیکرشان متلاشی گردید، چنان مویه کن که دشت، گِل شود. به اراده‌ی پدر گُل بر گِل خواهد رویید و جهان را تدهین خواهد نمود و چنین که شد بر این اوراد مداومت کن: «تو مرا به خود واگذاردی، ای پدر آسمان، خداوند مرا برهان». 6- در آن روز که دور نیست، چوب‌دست معجزه از نیل خواهد رست و شکوفه خواهد داد و جهان را به نور شکوفه خواهد شکافت و بر این‌جا که تو اکنون گریسته‌ای شاخه‌ای گل لوتوس به روز عید پِسَخ خواهد رست که تو را یاد من خواهد انداخت و من میان چهار ستون نور به ملکوت خداوند رجعت خواهم نمود به دادخواهی. پس برادران همه بگریستند و آسمان رعدی زد و باران گرفت. 7- خداوند فرمود: «روزی برسد که کلام پدر را هزاران نفر با صدای بلند بخوانند و هیچ دو خواننده‌ای، یک معنی از آن درک نکنند، و چنین شود کلام من و کلام شما و کُل‌مَه ظاهر گردد و فرزندانم به خیال این‌که برادر به برادر ناسزا می‌گوید کمر به کشتن هم راست کنند، حال آن‌که برادری تشنه بوده و آب طلب می‌نمود. سِر این سخنان بر شما پوشیده بماند تا روزی که مردی سیاه بر سپیدان فرمان براند و دختر صهیون نام پدر را به خون بکارتِ دریده‌اش بر دیوارهای اورشلیم بنویسد و با زنانتان بر بستری هم‌سان بخسبید و هر یک رویایی دیگر ببینید». 8- آن‌گاه عُزیا قدم پیش نهاد و خداوند را ندا داد که ای برگزیده‌ی پادشاهی آسمان، چگونه ما را از چنان روزی آگاه می‌گردانی حال آن‌که گریزی بر ما نمی‌نمایی. 9- خداوند هیچ نگفت.
آیه‌های برزخی - باب سوم- آیات سوم تا نهم

برچسبها: , ,