
اسفند هشتاد و شش نوشتم: میدانم آخرین نگاه جغد پیری که روی برگهای خشک افتاده کلیشه است. اما آنچه میبینم، واقعیت محضی است که در نی نی چشمانم موج میخورد. شاخههایی لخت که آسمان را هاشور زدهاند و دانههای باران که از میان پنجههاشان فرار میکنند تا صورتم. اندوه استخوان شکن این روزها، درمان نمیشود.
برچسبها: برای خودم
سلینی دیگر«سرگذشت چاپ کتابی که اکنون پیش رو دارید، شاید کم و بیش به سیاهی و تلخی خود رمان باشد، اما در اینجا مجال شرح آن نیست (!). همین بس که ترجمهی این کتاب در 1363، یعنی در میانهی دوران جنگ به پایان رسید. یکی از مضمونهای اصلی این اثر سلین نیز ضدیت با جنگ و پیامدهای فاجعهبار آن است. از این رو، انتخاب این اثر مهم ادبیات جهان، به هیچ وجه تصادفی نبوده است. اکنون پس از حدود ده سال، "سفر به نهایت شب"، از هزار توی بلا گذر کرده است، اما زخمهایی بر تن دارد که بیتردید، به ناگواری زخم مرگباری نیست که فرهاد را از ما گرفت. حال، هرچند که او دیگر در میان ما نیست که شاهد تحقق این آرزویش باشد، اما عشق پرشورش به ادبیات و تعهدش به زیبایی و حقیقت، پا به پای سلین، در واژه واژهی این اثر حضور دارد.»
رضا مقصدی: چهل روز پيش، هادی غبرائی، مترجم برجسته، ويراستار و سردبير مجلهی فرهنگی – اجتماعی «پيام يونسکو» در يک حادثهی جان خراش رانندگی به همراه همسرش «فرخنده» و دختر عموی آزادهاش «زری غبرائی» از ميان ما رفت. ناهمواریهای جادهی رشت – تهران سالهاست کشته میگيرد بی آنکه غيرت «حکام شب يلدا را» برانگيزاند. (برادر ديگر هادی، فرهاد غبرائی مترجم معروف چند سال پيش به همين شکل جانش را از دست داد). چنان که در جای ديگر نوشتهام، هادی غبرائی از نخستين روشنفکران انديشمند دههی پنجاه در گيلان است که پا به پای خيزشهای آزادی خواهانه در راه سوسياليسم و آزادی گام گذاشت و از "ستاره"های "سرخ" آن سال ها بود که سرانجام پس از تحمل زندان هفت ساله در رويدادهای سال پنجاه و هفت آزاد میشود...همین مطالب را جای دیگری با تغییراتی عجیبتر اینطور نوشتهاند که البته من فقط بخش تغییر یافتهاش را مینویسم:
ناهمواریهای جاده رشت – تهران سال هاست كشته میگيرد اما اين يكی را شايد چالهای هم بر سر راهش كنده بودند!در سایت عصر نو مطالب معنادارتری، باز هم در یاد هادی غبرایی از زبان محسن غبرایی پیدا میشود:
کسی که غم پيشرفت يک ملت بارش بود، غم نگاه دردناک همسران و بچه های دوستان اعدام شده را نيز به دوش کشيد. بعدها غم از دست دادن فرهاد غبرائی برادر همرزمش، برادر جوان و مهربانمان، کمر او را نيز مانند بقيه ما شکست ولی هادی اهل زندگی و مبارزه بود. پس از مدتی، بهتر از بقيه، کمر راست کرد و دردهای اطرافيان را التيام بخشيد.برادر دیگرش مهدی غبرایی هم که لابد میشناسیدشان که ترجمه میکنند و خوب هم ترجمه میکنند. خطی که تمام این خرده ریزهها را به هم وصل میکرد فرهاد بود و مرگش و من و شما فهمیدیم جریان از چه قرار بوده!
من در حالت بيدارخوابى مىنويسم. جورى كه انگار در بيدارى خواب مىبينم آه... چقدر مرا خوشحال خواهى كرد اگر مقالهاى بنويسى، نه اينكه مرا ستايش كنى (كه اين درخواست، نه در شأن من است و نه در قوارهی تو) اما تو خوب مى توانى شرايط را واضح و شفاف كنى و آنچه را كه در كتاب من هست و آنچه را نيست آشكار و واضح كنى... مرا براى هميشه رهين منت خود مىسازى.پ.ن دوم: میدانید که امسال "سفر به انتهای شب" را از میانهی نمایشگاه جمع کردند؟ حالا دیگر ماجرای زخم بر تنِ کتاب نبود؛ زندگی مترجمش و آن سرنوشت غریب نویسندهاش نبود. گویا تاریخ این کتاب، سراسر در شولایی از تنش و وحشت پیچیده شده...
دوستدار و علاقهمند صادقت
لوئيس دتوچ (ال. اف. سلين ۱۹۳۳)
برچسبها: سلین, یادداشتهای قدیمی
برچسبها: یادداشت
