مرثیه‌ای برای جغد
اسفند هشتاد و شش نوشتم:
«جغد را هم واگذار کردم و طفلک زبان بسته، بی‌ من نفس نکشید و از صحنه‌ی روزگار محو شد. موضوع از این قرار است که پس از گذشت حدود یک‌ماه از شروع به کار مجدد جغد، بر اثر اشتباه کاربری، قالب صفحه‌ی اصلی آسیب دید. صاحب تازه‌اش هم با ووردپرس کنار نیامد که نرم‌افزار مدیریت سایت بود. تصمیم گرفت به پارس‌پلت کوچ کند که نفهمیدم چطور شد دامنه‌ی "جگد دات نت" را ثبت کرد. بعد، پیگیری‌های من و تلاش‌های خودش برای بازگشت به جغد اصلی، به دلایل مختلف بی نتیجه ماند. خلاصه چیز زیادی از منطق حوادث نفهمیدم. ابتدا مهلت دامنه‌ی جغد تمام شد و سرانجام هم فضای میزبانی آن از دست رفت. در یک کلام، جغد دات کام مُرد و ورژن آذری آن، جگد دات نت سر برآورد. آرزوی موفقیت می‌کنم برای این وب‌سایت جدید که حالا دیگر هیچ ربطی به آن مرحوم(جغد دات کام) ندارد. با نمک‌تر از همه این‌که نه در جغد دات کامِ خودم، پس از واگذاری و پیش از انهدام، و نه در جگد دات نت، وب‌لاگ "تیله‌باز" افتخار لینک گرفتن نداشته!»
حالا اتفاقی سر از وبلاگش در می‌آورم و می‌خوانم:
«بنابراین ضمن تشکر از لطف آقای یزدانبد و عذرخواهی از ایشان که نتوانستم بیشتر از این امانت دارشان باشم ، به تعطیلی سایت گردن می نهم و از تمام کسانی که در این مدت با ارسال مطالب و اعلام نظر و انتقاد ، مرا همراهی کردند سپاسگزاری می کنم.»

حرفم از دست رفتن یک سال تلاش برای بنا نهادن سایتی که آبرویی داشته باشد نیست. جغد بهانه‌ی دیگری بود که زار بزنم. این‌روزها پُرم از اجسادی که روی زمین افتاده‌اند. اجسادی که روزی در هیاهوی درونم کِل می‌کشیدند و بی‌قرار بودند. چند روزی خواستم با تغییر قالب این‌جا کمی اوضاع را بهتر کنم. به سرعت احساس غریبی کردم و فقط با کمی تغییر به همان طراحی پیش برگشتم.
می‌دانم آخرین نگاه جغد پیری که روی برگ‌های خشک افتاده کلیشه است. اما آن‌چه می‌بینم، واقعیت محضی است که در نی نی چشمانم موج می‌خورد. شاخه‌هایی لخت که آسمان را هاشور زده‌اند و دانه‌های باران که از میان پنجه‌هاشان فرار می‌کنند تا صورتم. اندوه استخوان شکن این روزها، درمان نمی‌شود.

برچسبها:

مرثیه‌ای برای یک کتاب
سلینی دیگر
فرهاد غبرایی متولد 1328 شمسی، وفات 1373 شمسی، اولین چیزهایی بود که می‌شد ازش پیدا کرد. در اولین صفحه‌ی کتاب نوشته‌ای چاپ شده به نام "یادی از فرهاد" که مرموزتر از سایر چیزهایی است که اثری و نشانی از او دارند. اینچنین نوشته‌اند:
«سرگذشت چاپ کتابی که اکنون پیش رو دارید، شاید کم و بیش به سیاهی و تلخی خود رمان باشد، اما در این‌جا مجال شرح آن نیست (!). همین بس که ترجمه‌ی این کتاب در 1363، یعنی در میانه‌ی دوران جنگ به پایان رسید. یکی از مضمون‌های اصلی این اثر سلین نیز ضدیت با جنگ و پیامدهای فاجعه‌بار آن است. از این رو، انتخاب این اثر مهم ادبیات جهان، به هیچ وجه تصادفی نبوده است. اکنون پس از حدود ده سال، "سفر به نهایت شب"، از هزار توی بلا گذر کرده است، اما زخمهایی بر تن دارد که بی‌تردید، به ناگواری زخم مرگ‌باری نیست که فرهاد را از ما گرفت. حال، هرچند که او دیگر در میان ما نیست که شاهد تحقق این آرزویش باشد، اما عشق پرشورش به ادبیات و تعهدش به زیبایی و حقیقت، پا به پای سلین، در واژه واژه‌ی این اثر حضور دارد.»

بعد، چندین بیانیه و مطلب در باره‌ی مرگ برادرش "هادی غبرائی" پیدا کردم که اگر چه همان ادبیات گل‌درشت و تند و انقلابی چریک‌های نسل اولی را داشت اما موضوع را پیچیده‌تر کرد. قطعاتی از این نوشته‌ها را بخوانید:
رضا مقصدی: چهل روز پيش، هادی غبرائی، مترجم برجسته، ويراستار و سردبير مجله‌ی فرهنگی – اجتماعی «پيام يونسکو» در يک حادثه‌ی جان خراش رانندگی به همراه همسرش «فرخنده» و دختر عموی آزاده‌اش «زری غبرائی» از ميان ما رفت. ناهمواری‌های جاده‌ی رشت – تهران سال‌هاست کشته می‌گيرد بی آنکه غيرت «حکام شب يلدا را» برانگيزاند. (برادر ديگر هادی، فرهاد غبرائی مترجم معروف چند سال پيش به همين شکل جانش را از دست داد). چنان که در جای ديگر نوشته‌ام، هادی غبرائی از نخستين روشنفکران انديشمند دهه‌ی پنجاه در گيلان است که پا به پای خيزش‌های آزادی خواهانه در راه سوسياليسم و آزادی گام گذاشت و از "ستاره"های "سرخ" آن سال ها بود که سرانجام پس از تحمل زندان هفت ساله در رويدادهای سال پنجاه و هفت آزاد می‌شود...
همین مطالب را جای دیگری با تغییراتی عجیب‌تر اینطور نوشته‌اند که البته من فقط بخش تغییر یافته‌اش را می‌نویسم:
ناهمواری‌های جاده رشت – تهران سال هاست كشته می‌گيرد اما اين يكی را شايد چاله‌ای هم بر سر راهش كنده بودند!
در سایت عصر نو مطالب معنادارتری، باز هم در یاد هادی غبرایی از زبان محسن غبرایی پیدا می‌شود:
کسی که غم پيشرفت يک ملت بارش بود، غم نگاه دردناک همسران و بچه های دوستان اعدام شده را نيز به دوش کشيد. بعدها غم از دست دادن فرهاد غبرائی برادر همرزمش، برادر جوان و مهربانمان، کمر او را نيز مانند بقيه ما شکست ولی هادی اهل زندگی و مبارزه بود. پس از مدتی، بهتر از بقيه، کمر راست کرد و دردهای اطرافيان را التيام بخشيد.
برادر دیگرش مهدی غبرایی هم که لابد می‌شناسیدشان که ترجمه می‌کنند و خوب هم ترجمه می‌کنند. خطی که تمام این خرده ریزه‌ها را به هم وصل می‌کرد فرهاد بود و مرگش و من و شما فهمیدیم جریان از چه قرار بوده!
همین! دیگر هیچ اثری از او پیدا نبود، جز حضور همه جانبه‌اش در خط به خط کتاب. ترجمه برای من از این رمان به بعد معنای جدیدی یافته. تنها احساسی که در مورد نثر این کتاب دارم، این که سلینی دیگر آنرا به زبان فارسی نوشته. آنهم سلینی اهل گیلان! با مایه‌هایی از آرگو که در زبان سلین مزه می‌شود بر تلخی این شراب و لفظ محاوره ‌گونه‌اش که به قول خودش فرمولش را فقط خودش در اختیار دارد. فرهاد چقدر تسلط داشته به کوچه پس کوچه‌های پاریس و شهر بزرگتری به نام سلین؟ این مرد چگونه "سفر به انتهای شب" را در آن دوران انتخاب کرده؟ دورانی که برای من و هم نسل‌های من شبیه یک کابوس وحشتناک زیر فشار ترس از آژیر و چسب‌های ضربدری زدن به شیشه‌های مدرسه گذشت و بی‌خوابی در پناه‌گاه‌های نمور، و چه بر سر این رمان آمده که ناشرش آن‌را به زخم تعبیر کرده و چگونه فرهاد این‌همه عجین شده با سلین و غلتیده در او و سرشار شده از وحشتش و خستگی‌هایش. جایی خوانده بودم ترجمه مثل فرشی است که آنرا پشت و رو انداخته باشند. در مورد فرهاد غبرائی اگر نگویم فرش را قاب کرده بود و در سر‌سرا کوبیده بود به دیوار، دست کم فرش را بر نگردانده بود! فقط کسی می‌تواند چنین اثری را به این قدرت از میان آتش دستور زبان بگذراند که ماهیت اندیشه‌ی سلین را دریافته باشد و او سر افراز بیرون آمده. نامش جاوید است و یادش زمزمه‌ی نیمه شب مستان...
‍ پ.ن: یک فایل متنی به طور اتفاقی پیدا کردم که مجموعه‌ی نسبتاً کاملی از یادداشت‌هایم در سال‌های 83 تا اواخر 84، به همراه محبوبترین مکاتباتم با اولین راهنماهای نوشتنم را در خود داشت. یادداشتی را که خواندید احتمالاً زمستان 83 در وبلاگ اولم (سیاهه‌های یک تیله‌باز) منتشر کرده‌ام که با از بین رفتن اطلاعات سرور هاست تا امروز گمشان کرده بودم. تازه سلین را کشف کرده بودم و شب و روزم فکر کردن به جادوی نوشته‌هایش بود. از این به بعد یادداشت‌های قدیمی مورد علاقه‌ام را این‌جا منتشر خواهم کرد که حالا دیگر اثری در اینترنت ازشان نیست. تعدادی از نامه‌های جالبی که همان روزها و سال‌ها، وقتی تاتی تاتی نویسنده‌گی را شروع کردم (و هم‌چنان ادامه دارد) هم هست که به مرور منتشر خواهم کرد و ترجیحاً با اجازه‌ی نویسندگانشان.
وقتی یادداشت‌های پراکنده‌ام را در مورد سلین مرتب می‌کردم، علاوه بر این یادداشت، به نامه‌ی کوتاهی از سلین رسیدم که برای یکی از دوستانش نوشته بود. اگر بادقت، به تمام کلمات این یادداشت فکر کنید، دلیل بسیاری از بی‌تابی‌ها تاریخ این کتاب را خواهید یافت:
من در حالت بيدارخوابى مى‌نويسم. جورى كه انگار در بيدارى خواب مى‌بينم آه... چقدر مرا خوشحال خواهى كرد اگر مقاله‌اى بنويسى، نه اينكه مرا ستايش كنى (كه اين درخواست، نه در شأن من است و نه در قواره‌ی تو) اما تو خوب مى توانى شرايط را واضح و شفاف كنى و آنچه را كه در كتاب من هست و آنچه را نيست آشكار و واضح كنى... مرا براى هميشه رهين منت خود مى‌سازى.
دوستدار و علاقه‌مند صادقت
لوئيس دتوچ (ال. اف. سلين ۱۹۳۳)
پ.ن دوم: می‌دانید که امسال "سفر به انتهای شب" را از میانه‌ی نمایشگاه جمع کردند؟ حالا دیگر ماجرای زخم بر تنِ کتاب نبود؛ زندگی مترجمش و آن سرنوشت غریب نویسنده‌اش نبود. گویا تاریخ این کتاب، سراسر در شولایی از تنش و وحشت پیچیده شده...

برچسبها: ,

یادداشت‌های یک لاابالی
گاهی که نگاهم را روی قطار کتاب‌هایم می‌سُرانم، فکر می‌کنم میان این کتاب‌ها که کنار هم و به نظم معمول زندگی‌ام چیده‌ام، برخی چه بی‌تابند و چقدر مهجور و غریب افتاده‌اند. نگاهم، هر از گاهی هم سکته می‌زند روی عطف کتابی که سر و صداها برپا کرده، یا برایش به پا کرده‌اند، حال آن‌که به ضرب و زور هر آن‌چه ادبیات نیست، دیده شده. از این به بعد هر از گاهی که مجالی باشد، از کتاب‌هایی خواهم گفت که کسی ندیدشان. بعض آن‌ها حتا امروزی هستند و لازم نیست برای پیدا کردن‌شان تلفن کتاب‌یاب‌ها یا دست‌فروش‌های انقلاب را زیر و رو کنید.
تهرانی‌های کتاب‌خوان و اهل ادبیات و البته کافه گردی، "یار علی پورمقدم" و کافه شوکا را خوب می‌شناسند. در شناسنامه‌ی آخرین کتابش: "یادداشت‌های یک لاابالی" نوشته شده: «چاپ اول و آخر: 1387». جایی ندیدم کتاب را پخش کنند و همان یک نسخه‌ای که دارم بعد از ظهری گرم، توی چشمم زل زد تا اسکناس آبی را بگیرد و بیاندازد توی دخل کافه‌اش. نمی‌شناسدم. نمی‌داند که نوشته‌هایش را بارها از نو نوشیده‌ام. مشتری کافه‌اش نیستم. حوالی کافه شوکا اما، زیاد می‌روم.
«خب من زیاد خواب می‌بینم و به ندرت کابوس می‌گذارد تا مثل دیشب آسمان خوابم آبی باشد با لکه‌ابرهایی به شکل پنبه‌ی هیدروفیل و من که پنج یا شش سالم بود، کف آشپزخانه ماشین بازی می‌کردم و مادرم با وقار قاشق را در خالی فنجان به جداره می‌زد و نور غروب که به نیم‌رخش می‌تابید، کرک صورتش را در سایه‌روشن انداخته بود. پدرم با قهوه‌جوش فنجان او را پر کرد و دست روی شانه‌اش گذاشت. مادر لحظه‌ای به خلاءِ روبه‌رو نگریست ولی قبل از آنکه دستِ روی شانه را لمس کند، پدر دستش را دزدیده بود تا با تکیه به دیوار، پره‌های بینی‌اش بلرزد. مادر خالِ گوشتی روی گونه‌ی چپش را با شست راست مالید و پیش از آنکه چشمان درشت و سیاهش را ببندد، مژه‌هایش خیس شد. اعتراف می‌کنم اگر صدای سازدهنی نوازی هم روی تصویر میکس می‌شد همه‌چیز برای آنکه صاحب یک کلیپ الکی شویم مهیا بود ولی هیچ‌گاه خوابی را فراموش نمی‌کنم که در سطحی از نیلوفر و مرداب، ضمن ولگردی با ارواح به بیت‌اللطفی رفتیم تا پاتیل و پاک‌باخته به خیابانی پرتاب شویم که ماه شب چهارده‌اش در یک حلب روغن نباتی عکس‌برگردان بود.»
این نثر بلورین و خوش‌تراش، اگر چه به اندازه‌ی بهترین نمایشنامه‌هایش، پیکر داستانی به قد و بالای "هفت خاج رستم" را نمی‌سازد، اما آن‌قدر توان دارد که وادارت کند، هفتاد صفحه کتابِ قطع پالتویی‌اش را یک تیغ بخوانی و یادت برود چای کنار دستت یخ کرده. دوران نویسنده‌گی او از سال 56 و با نمایش‌نامه‌ی "آه! اسفندیار مغموم" شروع می‌شود و با دو وقفه‌ی ده ساله به سه نمایشنامه‌ و سه مونولوگ چاپ شده در "گنه گنه‌های زرد" در سال 69 می‌رسد. بعد از آن مجموعه داستان "حوالی کافه ‌شوکا" را در سال 78 منتشر می‌کند و از تئاتر فاصله می‌گیرد.
اگر چه لذت خوانش این کتاب سرانجام بیشتر در حد قرائت موسیقی فوق‌العاده‌ی کلام می‌ماند، اما از همین نظر هم نقطه‌ی قوتی‌ست که این‌روزها به شدت کم‌یاب است.
حرف زدن از این کتاب بهانه‌ای شد که بگویم گاهی به این فکر می‌کنم که در نبود انسجام صنفی و تعاریف اولیه‌ی شغلی به نام نویسنده‌گی، تمدنی بدوی شکل می‌گیرد که اخلاق و عرف نویسنده‌گی را پیش می‌راند. فکر می‌کنم اساساً اخلاق حرفه‌ای زمانی معنا دارد که تشکل صنفی و نوعی اجتماع منظم شکل بگیرد. این گونه است برخی نوشته‌های کم وزن، از سه سال پیش از این‌که نویسنده قصد نوشتن داشته باشد در سایتها و خبرگزاری‌هایی که بخش فرهنگشان مدتهاست به روز نشده شروع به تبلیغ می‌کنند و همه‌ی مشتاقان و علاقه‌مندان را مثلاً انگشت به دهان می‌گذارند که پس کی این کتاب چاپ می‌شود. چندین نمونه سراغ دارم که دوستی و احیاناً نویسنده‌ای گفته یک یا دو سال بعد رمان یا مجموعه‌ام با فلان نام چاپ خواهد شد و حتا بخش‌هایی از طرح داستان را هم گفته و حالا از آن یکی دو سال، سال‌هاست که می‌گذرد و اطلاع دارم که کتاب هرگز به سرانجام نرسیده. برخی هم مثل همین کتاب و خیلی‌های دیگر بی سر و صدا می‌آیند و می‌روند و بسیاری که علاقه‌مند به ادبیات جدی هستند روحشان هم خبر دار نمی‌شود. بخشی از این بی‌نظمی و ظلم حرفه‌ای البته به خود نویسنده و رفتار غیر حرفه‌ای‌اش باز می‌گردد ولی آیا تبلیغات کار نویسنده است؟ می‌شناسم نویسنده‌ای را که با افتخار می‌گوید کتابش ویراستار نداشته و این برای من فقط یک معنا دارد. ایشان هنوز ساده‌ترین اصول حرفه‌ی نویسنده‌گی را نمی‌شناسد. همین فرار از کار گروهی و تنگ‌نظری‌ها و بی‌سوادی‌ها و نگاه‌های سلیقه‌ای مطبوعات که حالا به تعداد انگشتان یک دست هم نمی‌رسد، فشار و اندوه جامعه‌ی ادبی را مضاعف می‌کند. خنده‌دار است که بدانید بین پنجاه یا نهایتاً صد نفر نویسنده‌ی نیمه حرفه‌ای موجود، در خوش‌بینانه‌ترین حالت شاید حدود بیست حلقه‌ و گروه وجود دارد که این حلقه کار آن‌یکی را قبول ندارد و آن‌ها، این‌یکی‌ها را نادیده می‌گیرند، لینک نمی‌دهند و آثار رقبا را در تریبون‌هایشان مسکوت می‌گذارند. نویسنده‌ی حرفه‌ای هم برای من، شکل و تعریف روشن و ساده‌ای دارد. فقط یک نگاه گذرا به کتابشناسی موراکامی بیاندازید و از سایت رسمی او دیدن کنید، همه چیز دستگیرتان می‌شود. نتیجه همین می‌شود که جامعه‌ی ادبیات داستانی به عنوان مرجعی معتبر و احتمالاً قابل اعتماد در پروسه‌ی تولید داستان برای بیش از هفتاد میلیون نفر ایرانی، نه تنها از دید سینما و تئاتر و تلویزیون، بلکه از دید تمام مدیوم‌های وابسته به داستان، هیچ انگاشته می‌شود، تحقیر می‌شود و حتا مجال برگزار کردن چهارتا نشست و جایزه هم نمی‌یابد. زوال این جامعه اگرچه بیش از سایر رشته‌های مرتبط با داستان است، ولی این فروپاشی در مجموع همه‌ی شکل‌های هنری را در بر گرفته و نان کپی کننده‌های کتاب‌های ممنوع و فیلم‌های خارجی و البته هوچی‌ها و سیاسی‌بازهای هنری را توی روغن انداخته. همین فردا صبح اگر وضعیت نشر و جهت‌گیری‌های دولتی سر و سامان پیدا کند و فرهنگ این مملکت، گل و بلبل شود، بازهم جامعه‌ی کوچک نویسنده‌گان ایران سال‌ها از رسیدن به فرآیند کار حرفه‌ای عقب است.
از کتاب یادداشت‌های یک لاابالی (متن پدف)
مرتبط: و البته به زودی با فضای ملتهب و پرتنش‌تری روبه‌رو خواهیم بود که لزوم این بحث‌ها را بیشتر می‌کند.

برچسبها: