توی دستشویی چیز می‌نویسد... مخ تعطیل است جان خودم
توی دستشویی چیز می‌نویسد... مخ تعطیل است جان خودم (۱)
نوشته‌ی کاوه کیائیان

شهوت قصه خوانی در وهله‌‌ی اول با تصاویر بکر ارضاء می‌‌شود. «تصویر همیشه تصویر است و از کل داستان و کل مضمون جدا می‌شود. مثل یک یاخته‌ آزاد...» این جملات را مارکز در پاسخ به این سؤال که چه چیز باعث می‌شود تا دست به قلم ببرد به زبان آورد.(۲) در نهایت هم چیزی که از کتاب در پس ذهن کتاب‌خوان می‌ماند نه شکل روایت بلکه تصویر داستان است. چند تصویر که تنها و تنها با خواندن پرتره مرد ناتمام(۳) بکارتشان برداشته می‌شود را –برای آن‌که کتاب لو نرود- واگو می‌کنم: زن و شوهری که فصل تازه زندگی‌شان با عادت توالت فرنگی نشینی آقا و تکرار ایرانی نشینی خانم رقم می‌خورد؛ اعتراف نامه‌ای برای چیز، چیز لامذهب که یک‌باره در تن سه پسر دانشجو بارید و پیچید؛ پسرکی که به بازی شب‌نشینی ماهانه پدرش برده می‌شود؛ دو نفر که از روی زیرسیگاری پر روی میز کافی شاپ فال می‌گیرند؛ و رئالیسم جادویی آذربایجان دوره پیشه‌وری.
هشت داستان کتاب را در مروری سرسری از مقابل نظر می‌گذرانیم:
«یک دقیقه روی سفیدی سرد دوکی شکل» شرح رابطه زن و شوهری است که تفاوت نوع توالت‌شان تضادهای درونی‌شان را آشکار می‌کند. چیزی که روشن است داستان سرشار از سپیدخوانی است و در سبک مینی‌مال قابل تعریف است.
«فردا بر می‌گردم» نامه‌نگاری یا بهتر بگویم خاطره‌نگاری زنی باردار است خطاب به جنین در شکمش. او دنیای زن و شوهر همسایه را کشف کرده و از طریق آن آینده‌ کودک را می‌سازد. بماند که ذهن و زبان زن زیادی کودکانه است و دوست دارم بگویم که کمی شیرین می‌زند. برای ادای دین هم که شده با خواندن دو داستان اول ناخودآگاه ماجرای تکراری فضای کاروری ذهنم را پر کرد(۴). فضای بسته‌ و کاراکترهایی محدود به زن و شوهرها –یک بار منتقدی گفته بود آفت داستان‌نویسی ما فضای کاروری شده و نویسنده‌ای در جواب آورده بود که ول کنید این حرف‌ها را. هر داستانی که درباره رابطه زوج‌هاست و زیر یک سقف می‌گذرد را که نباید کاروری خواند. به هر حال.
داستان «دادزن» نگاهی دارد به احوال یک دادزن راسته کتاب‌فروشی انقلاب. جایی که با جنبش دانشجویی گره خورده.
«برای مارسیای رذل عزیز» نامه‌ای است خطاب به رؤیای آمریکایی که یک شب به سراغت می‌آید و دار و ندارت را می‌برد به جایی که به آن تعلق نداری. داستان ریتمی کند دارد و باز هم از قالب نامه‌نگاری استفاده شده.
«چیزی شبیه سونیا» یک لحظه تداعی و حکایت پیرمردی از خاطره‌ای ماندگار در کودکی است. همین یک داستان بس بود تا ایمان بیاورم به پرتره مرد ناتمام. رفت و برگشت‌های سریع و استادانه زمانی، لحنی تغزلی و نثری پخته و استعاری از خصایص این داستان است. کلمات جایگاه ابدی ازلی خودشان را دارند و با هنرمندی تمام چیده شده‌اند. معلوم است دارم سعی می‌کنم تمام استعدادم را خرج کنم تا اگر روزی، جایی –حتی منزل دوستی- کتاب را دیدید، دست کم بازش کنید و داستان صفحه‌ ۵۳ را بخوانید.
این تکه را ملاحظه کنید –نه به این خاطر که سایه‌اش پشت کتاب افتاده است؛ نه:
«وقتی پشت لبم تازه سبز شده بود، وقتی خط ریش چکمه‌ای می‌گذاشتم، آدامس می‌جویدم و رمان می‌خواندم. وقتی دانشکده را شروع کردم. وقتی پدرم مرد و زنم زیپ کاور کت و شلوار مهمانی‌ام را کشید و گره کراوات مشکی‌ام را زیر چانه‌ام سفت کرد. وقتی بارها و بارها در ازدحام کلاس‌ها، با ماژیک وایت‌برد روی میز استاد کوبیدم و توجه دانشجوها را جلب کردم. وقتی طرح صورت مادر را زیر ملافه سفید بیمارستان دیدم. صحنه درست مثل ترک ممتد دیوار سفید مقابل میز تحریرم، مثل صدای جیر جیر پاشنه راست کفش تازه‌ام، مثل صدای تمرین ویولون ناکوک پسرم در روزهای تعطیل، بود و نبود.»(۵)
داستان «اُلترا لایت» تنها با دیالوگ پیش می‌رود. دو زن از روی زیرسیگاری پر میز کافه آینده و گذشته خود را مرور می‌کنند. «هنوز یوسف» بازخوانی مدرن قصه یوسف است و تعلیق در قصه بیداد می‌کند. انگار در حال خوانش فصلی از یک رمان هستیم. نویسنده در داستان «جَنَوار» باز هم با قالب خاطره نویسی داستان را پیش می‌برد –اصرار و علاقه یزدان‌بد به این سبک داستان‌نویسی در نوع خود جالب است- به بررسی قضایی قتل یک خان‌زاده در آذربایجان عصر پیشه‌وری می‌پردازد. زبان داستان و درآوردن صحیح مکاتبات اداری دهه سی از نقاط قوت داستان است.
عادت بدی است؛ می‌دانم. ولی چه کنم که همیشه در مجموعه‌ها دنبال نخ تسبیح بین داستان‌ها می‌گردم. با نگاه اول داستان‌ها در قالب یک نوع روایت یا سبک نمی‌گنجند. این تنوع ساختاری خاصه اغلب اثر اول‌ها است چرا که کتاب عصاره سال‌ها داستان نویسی و داستان آموزی کسی است که قصد دارد خود را به دنیای ادب معرفی کند.
ولی دغدغه نویسنده در بیان تقابل سبک زندگی ایرانی و غربی مشهود است. این تقابل از توالت ایرانی و فرنگی شروع می‌شود و به باورها و عادات اجتماعی و سیاسی ما می‌رسد. شکاف بین سنت و تجدد در زندگی شخصیت‌های کتاب خودنمایی می‌کند و اغلب شاهد برتری تجدد غربی بر سنت ایرانی هستیم؛ در داستان یک دقیقه روی سفیدی سرد دوکی شکل، فردا بر می‌گردم، برای مارسیای رذل عزیز و به خصوص آخرین داستان، جَنَوار.
نام کتاب بر خلاف معمول اسم هیچکدام از داستانها نیست. پرتره مرد ناتمام شاید ترسیم روح حاکم بر کل کتاب باشد یا توصیف همراه با فروتنی نویسنده از خود و جهان داستانی‌اش و... اصلاً شاید داریم درباره مهرداد ناصری حرف می‌زنیم. همان مردی که از ابتدا در داستان‌ها پرسه می‌زند، بین متن‌ها سرک می‌کشد و جایی که انتظارش را نداری پرتت می‌کند به چند داستان قبل یا بعد. حتی می‌تواند دکتر محمدی باشد. یزدان‌بد؟ مهرداد؟ محمدی؟ ناصری؟ نمی‌دانم. چیزی وسوسه‌ات می‌کند کتاب را به مثابه رمانی با چند راوی بخوانی. شاید هم همه این‌ها تصادف است. به هر حال بازی نویسنده با ما ادامه دارد.
سعی کردم هیجان کتاب‌فروشی‌ام را از روی پیشخوان داشتن پرتره مرد ناتمام، در لحن یادداشتم پنهان کنم ولی در پایان و بر خلاف عرف می‌خواهم از نویسنده بگویم –مرا می‌بخشید، ولی اگر نگویم به مرض ترک عادت مبتلا می‌شوم. در بیوگرافی مختصر اول کتاب آمده: «متولد... ۱۳۵۶... تهران... تحصیلات... فیزیک، فلسفه و کامپیوتر... از ۱۳۸۴ به نویسندگی... وب‌لاگ تیله باز...» و چیزی که در این چند سطر گفته نشده این است که امیر حسین بیش از یک تازه وارد، خاک صحنه خورده و پرتره مرد ناتمام، تازه شروع اوست. نویسنده‌ای که حد خود را خیلی بیشتر از این‌ها می‌داند.
پاورقی
۱) ص.۲۵؛ داستان فردا بر می‌گردم.
۲) مصاحبه‌ی هکتور بیانچوتی با گابریل گارسیا مارکز؛ از مقدمه‌ی کتاب گزارش یک مرگ؛ ترجمه‌ی لیلی گلستان؛ نشر البرز.
۳) پرتره مرد ناتمام: مجموعه داستان؛ امیر حسین یزدان‌بد؛ نشر چشمه؛۱۳۸۸.
۴) کلیسای جامع؛ ریموند کارور؛ ترجمه‌ی فرزانه طاهری؛ انتشارات نیلوفر؛ ص.۷۳.
۵) صص.۵۴ و ۵۵ از داستان چیزی شبیه سونیا.

منتشر شده در شماره‌ی چهل و سوم ماه‌نامه‌ی "نسیم هراز"، مهر ۸۸.

برچسبها: , ,

نانورایمو و چیزهای دیگر

ریشه‌ی بسیاری از رفتارهای تکراری، بی‌نتیجه‌ی و به مرور آزارنده‌ی انسان را باید در پیش فرض‌های او جستجو کرد. خلاقیت درست از لحظه‌ی شک کردن به ریشه‌ها آغاز می‌شود؛ به «اصول انکار ناپذیر» و «قواعد ازلی». معروف است که ادبیات اساساً هنری زمان‌بر و بسیار کند است. نسبت به هنرهایی که با تکیه بر جنبه‌هایی که سمعی یا بصری است(و یا هردو) به تبدیل و تولید اثر می‌پردازند، روند خوانش و تحلیل و به طبع، تاثیر محصول هنری ِ نویسنده بسیار آرام و بطئی خواهد شد. کدام نوع ِ هنری را می‌شناسید که گاه تا هفته‌ها مخاطب را برای دیدار اولش به خود بکشاند، میخ‌کوبش کند و شب و روز وقتش را بگیرد؟ بارها پیش آمده که یک سازه‌ی معماری، یک عکس فوق‌العاده یا موسیقی مورد علاقه‌ام متوقفم کرده. بارها و بارها از نو دیده و شنیده‌ام و هر بار گویی لذتی تازه در آن کشف کرده‌ام. اما برداشت اول من به عنوان مخاطب؛ نگاه اول من، نهایت یک بعد از ظهرم را گرفته. پس از آن بازبینی و باز جستن بوده که ادراک هنری و لذت مکاشفه را در من ایجاد کرده. اولین بار که مادام بواری را خواندم، دنیای ذهنی‌ام هنوز داشت با آخرین بازمانده‌های اکزیستانسیالیسم و دقیقاً یاسپرس سر و کله می‌زد. میان کتاب‌های معمولم، بواری هم بود. هیچ ربطی هم به دنیای کتاب‌های دیگرم نداشت. چند روزی نگذشت که دیدم در مدت یک هفته‌ی تمام دنیای ذهنی‌ام را به خودش مشغول کرده. آرام آرام می‌جویدمش و داستان هم آرام داشت ذهنم را می‌جوید. بعد از آن یک‌ هفته، دست کم یک هفته‌ی دیگر هم گذشت تا بفهمم با یک شاهکار روبرو هستم (مطلقاً تصادفی این رمان را از دوستی قرض گرفتم تا استراحت ذهنی به خودم داده باشم! و آن روزها به هیچ وجه شناخت دیگری از نویسنده‌اش یا جای‌گاه رمان در جهان ادبیات نداشتم). کارم تمام بود. رمان ذهنم را از پا انداخت. همان روزها فکر می‌کردم من دارم محصول چقدر اندیشه‌ی فلوبر را در چند روز می‌بلعم؟ با این نسبت وقتی دارم عکس کتاب سوزاندن نازی‌ها را در سال 1933 تماشا می‌کنم... وقتی دارم خیره می‌شوم به این کتاب‌هایی که در هوا پرواز می‌کنند تا میان آن شعله‌ها بسوزند، به فکر فرو می‌روم، در واقع دارم در کسری از ثانیه، حادثه‌ای به عمق تاریخ یک ملت را هورت می‌کشم و تمام می‌کنم. چه کسی می‌داند؟ شاید یکیش هم مادام بواری بوده که «نا مطلوب» تشخیص داده شد. تاثیر این قطعه عکس درخشان، اگر چه بسیار سریع و بی واسطه است، و گاه می‌تواند لحظاتی طولانی ذهنتان را به تمرکز و به یاد آوردن وادار کند اما عمق ادراکتان بسته به چیزهاییست که از پس و پیش ماجرا می‌دانید؛ از تاریخ جنگ جهانی و اندیشه‌ی نازیسم در مورد آن عکس.
این تفاوت‌های زمانی خلق و مصرف اثر، و خودبسنده‌گی یک ژانر، لابد در داستان و به خصوص در رمان به اوج می‌رسد. همین‌هاست که رمان را به اثری وحشت‌ناک و دیر هضم برای مردم تبدیل می‌کند. واقعیت این است که توده‌ی مردم از رمانِ جدی می‌ترسند. یا دست کم فکر می‌کنند نسخه‌های مک‌دونالدی و فست فودی آن را در سینما می‌شود پیدا کرد. کدام‌یک از اطرافیان من و شما حاضر است خواندن ِ رمان «سبکی تحمل ناپذیر هستی» را و فشار معانی‌اش را تحمل کند در حالی‌که می‌تواند فیلم مزخرفش را ببیند. در طول دو سه ساعت فیلمش را می‌بیند و می‌فهمد حدوداً موضوع از چه قرار است و بی دردسر وسط‌ فیلم چای می‌نوشد یا اس ام اس می‌دهد! تا زمانی که وحشت چگونه خلق شدن یک اثر روی ذهن خواننده سنگینی می‌کند، خواندن "یولیسس" برای آدم‌های تلویزیون زده‌ی این روزگار به نظر، به اندازه‌ی سفر به اهرام مصر بلند پروازانه می‌آید. اگر چه حالا با دیدن یک مستند دست دوم از اهرام می‌توانید اطلاعاتی به ظاهر بیشتر به دست آورید.
در همین فکرها بودم که دوست مهاجری برایم ایمیلی فرستاد و با موضوع جالبی مواجه شدم. ماجرا از این قرار است: همه چیز از سال 1999 آغاز شد. گروهی از آدم‌های علاقه‌مند و البته به نظر ِ حرفه‌ای‌های آن روزگار کمی هم شیرین عقل، با هم قراری گذاشتند. هدف کریس بتی (Chris Baty)، و دوستانش این بود که هر کدام رمانی با حجم پنجاه هزار کلمه (حدود دویست صفحه‌ی قطع رقعی) در طول یک‌ماه بنویسند. 21 نفر جوان شجاع شروع به کار کردند و شش نفر موفق به اتمام تحریر اول کارشان شدند. از این اتفاق محیرالعقول در تاریخ ادبیات آمریکا تا امروز، ماه نوامبر به عنوان "ماه ملی نوشتن رمان" (National Novel Writing Month) یا به شکل مخفف "نانو رایمو" (NaNoWriMo) نام‌گذاری شد. حالا در این ماه و در سراسر جهان هزاران نفر تلاش می‌کنند در این ماراتن نفس‌گیر شرکت کنند و به طور آن‌لاین، رمانی هر چند کم مایه به داشته‌های انسانی‌ خودشان بیافزایند.
این جشن متهورانه‌ی نوشتن و خلاقیت، مردم عادی را به دور انداختن نجواهای ویران‌گر منتقد درونی‌شان، ترس ها و عدم اعتماد به نفسشان و طراحی‌های دست و پاگیر ذهنیشان، از طریق ایجاد حداکثر سرعت در روند خلق اثر، تشویق می‌کند. هر مشکل جزئی در طرح یا نارضایتی از شکل اجرا، قابل ترمیم است. جادوی بازنویسی آن‌ها را از گرفتاری در پیچ و خم‌های داستان، عبور خواهد داد. خیلی‌ها هرگز اثرشان را بازنویسی نمی‌کنند و بعضی‌ هم بارها برای بهتر کردن کتابشان بازنویسی می‌کنند. در بسیاری از مواقع حاصل کار، وراجی‌های بی سر و ته یک ذهن هیجان زده است یا خاطراتی بسیار دم دستی و تکراری. اما آن‌چه این جشنواره را ناب و تاثیر گذارمی‌کند، مفهوم کردن تولید هنری رمان برای مردم عادی است. آن‌ها علاوه بر این‌که در طول این ماه به نوعی شهود متافیزیکی از خاطرات و درونیاتشان می‌رسند، بیشتر و بهتر دشواری‌های نوشتن یک رمان جدی و حرفه‌ای را درک می‌کنند و طبیعتاً لذت خوانش آثار بزرگ ادبیات جهان برایشان چند برابر می‌شود. شعار نانو رایمو (که به سبک بنیان‌گذارانش، ادبیات ساده و نزدیک به گویش شفاهی دارد) این است: "لازم نکرده شاهکار کنی! فقط بنویسش!" نانو رایمو به توان معجزه‌آسای خط پایان تکیه دارد. برای افراد هدف تعیین کن و اجتماعی که با هم به آن هدف فکر کنند، آن‌وقت معجزه اتفاق خواهد افتاد و مردم با نوشتن آشتی خواهند کرد (... و نمی‌توانم کتمان کنم که در این‌جا چقدر دلم می‌خواست به مخالفین جدی کارگاه‌های داستان‌نویسی در ایران فکر نکنم، اگر چه معتقدم روش اداره‌ی کارگاه‌ها اشکالات اساسی دارد و شرکت‌کننده‌گان نمی‌دانند قرار نیست کارگاه نویسنده تحویل دهد. شاید امروز بیشتر از نویسنده، به خواننده‌ی فهیم و علاقه‌مند نیاز داریم).
شرکت کنندگان در نانو رایمو، که اکثراً آدم‌های عادی هستند، پس از ثبت نام، از صبح روز اول نوامبر تا نیمه شب سی‌ام، باید حداقل روزی 1667 کلمه بنویسند. چیزی کمتر از چهار صفحه‌ی تایپی. در بخشی از فراخوان آنها نوشته شده: «منظور ما از رمان، داستان بلند است. شما فکر می‌کنید رمان نوشته‌اید؟ ما هم حرفی نداریم. رمان شما از پنجاه هزار کلمه نباید کمتر باشد و باید هر چیزی باشد جز پنجاه هزار بار تکرار یک کلمه! نانو رایمو با کیفیت آثار کاری ندارد. ما فقط به کمیت فکر می‌کنیم. ما تلاش می‌کینم لذت خلق یک اثر حجیم هنری در کنار هزاران نفر دیگر را به شما بچشانیم. ما به این واقعیت فکر می‌کنیم که "تحمل خلاقیت"، احساسی عجیب و باور نکردنی در شما ایجاد می‌کند. لذت خواندن آثار ادبی را افزایش می‌دهد و از همه مهمتر احساس شما را به خودتان عوض می‌کند. تجربه‌ی ما نشان داده که شرکت کنندگان، در طول ماه توانسته‌اند علاوه بر نوشتن به کارهای روزانه‌شان هم برسند. اگر چه ورود به نانو رایمو گاهی نیاز به مرخصی از محل کارتان هم دارد.»
پروژه‌ی نانو رایمو، فقط در سال 2008، بیش از بیست و یک هزار نفر برنده داشت! در این سال چیزی بیش از یک میلیلارد و ششصد میلیون کلمه توسط شرکت کننده‌گان ثبت شد؛ نزدیک به شش میلیون و پانصد هزار صفحه کتاب.
تصور این ارقام برایم مشکل است. در برابر این روی‌کرد به نوشتن که می‌کوشد ادبیات را در دسترس‌تر کند و مخاطب هدفش مردم؛ به معنای «همه‌ی» مردم باشد، مدیریت بلاتکلیف و تیغ به دست فرهنگی‌مان از یک سو و جریان سنتی روشنفکری از سوی دیگر، اهرم‌های هم سویی می‌شوند که مخاطب را از کتاب فراری بدهند. فارغ از نظام غربالگری که صابونش به تن خیلی‌ها خورده، گاهی خودمان هم، چه در پروسه‌ی خلق: مضمون، نثر و تکنیک و چه در پروسه‌ی ارائه: نقد و معرفی و یادداشت‌ نویسی، انزوایی خود خواسته را انتخاب کرده‌ایم، تا حدی که عبارت «خوش‌خوان»، امروز بیشتر یک متلک منتقدانه شده و چنان تعاریف تنگ و تاریکی از رمان ارائه می‌دهیم که کمی دیگر حتا بسیاری از کلاسیک‌ها هم تاب ماندن در تعاریف عجیب و غریبمان از رمان، نخواهند داشت؛ رمانی که مفهوم ابدی و ازلی‌اش، اوراقی‌ست که نویسنده‌ها به سحر داستان و با واسطه‌ی آن، می‌توانند تنهایی مردم را بشکافند و به عمیق‌ترین لایه‌های وجودشان رخنه کنند و همچنان که به دوباره فکر کردن وادارشان می‌کنند، کیفورشان کنند. تکرار می‌کنم موضوع بحث، رمان بود. اَشکال داستانی دیگر، ویژه‌گی‌های دیگری دارند.
یک تجربه‌ی شخصی: بعد از نوشتن این خطوط به فکر افتادم که داستان‌های «پرتره...» را اگر چه مجموعه داستان است، به ترتیب سرعت نگارش ردیف کنم. یعنی کلاً دارم به نتایج سرعت اجرای صحنه‌ها و در نتیجه حذف صدای منتقدِ ذهنم فکر می‌کنم. سریعترین داستان‌ این مجموعه «چیزی شبیه سونیا» با مدت زمان یک نیمه شب تا صبح اجرا و یک روز بازنویسی بود. دومین داستان سریع این مجموعه «برای مارسیای رذل عزیز» بود که سه روز اجرا داشت و یکی دو ساعت برای بازنویسی نسخه‌ای که به جایزه‌ی قلم زرین فرستادم وقت گذاشتم. این تجربه، معنای خاصی برای من دارد...

پ.ن: دریغ که سرانجام "روسپی زیر ناخن" را باید اینطور بخوانیم. مجموعه‌ی خواندنی خالد رسول‌پور اینترنتی منتشر شد. برای دانلود کلیک کنید.

برچسبها: , ,

آن مرد تبر دارد

اگر چه در مورد این مجموعه با بسیاری از نظرات دوستان منو(به خصوص آراز) موافقم و به نظرم حرف‌های اصلی را زده‌اند، اما در مجموعه‌ی سریرا، سیلویا و دیگران، نوشته‌ی سپینود ناجیان، داستانی هست که فکر می‌کنم میان ازدحام ناجور داستان‌های این مجموعه مغفول مانده. تلاش زیادی برای تحلیل این داستان ندارم ولی همه‌ی دوستانی که کتاب را خوانده‌اند به دوباره خواندن این داستان دعوت می‌کنم. به اطلاع آن‌ها که نخوانده‌اند می‌رسانم، از تمام این مجموعه داستان اگر چه "نارنجی، لیمویی تا زیتونی" و "در بالکن را باز گذاشتی آقای میم"، چشم نوازند و لحظه‌های درست داستانی خلق می‌کنند، "آن مرد تبر دارد" چیز دیگری‌ست.
زن و مرد جوانی برای آخرین بار با هم سفری به جنگل می‌روند و مرد سعی می‌کند با روش‌های مردانه‌ی از پیش بی‌اثر شده، روای را دوباره به زندگی مشترک متمایل کند. در این میان پیرمردی که تبری مینیاتوری و البته بُرنده دارد در همسایه‌گی آن‌ها اطراق می‌کند و تنش میان شوهرِ باخته و پیرمردِ مزاحم، آغاز می‌شود. زن اما، از همه‌ی این زور آزمایی مردانه، کانون توجه خودش و ما را به تبر می‌کشد.
در سکوتی معنا دار که صدای آن «چیز» آلوده‌اش می‌کرد، حالا یا تبر بود آن‌وقت یا داس، آن‌‌وقت که صرافت دست زدنش مثل خوره به جانم نیافتاده بود، هر دو کارهای شبیه به هم می‌کردند. تا صبح نمی‌خوابیدند. با حرصی آشکار هیزم جمع می‌کردند. جای من برای رضا را آن تبر برای او پر می‌کرد.
خلق توازی صوری و معنایی میان تبری مینیاتوری با تیغه‌ای برنده و دسته‌ای جواهر نشان و از طرف دیگر ماهیت زن در دنیای داستان سپینود ناجیان، یکی از گویاترین و کم نقص‌ترین موتیوهای این مجموعه است. راوی با جا‌به‌جا کردن خود و تبر پس از گذراندن شبی در چادر پیرمرد سرانجام توان کندن از زندگی گذشته‌اش را می‌یابد و تصمیم نهایی را می‌گیرد. گویی در تمام طول زندگی مشترکش، نیاز به حلول در چیزی دیگر داشته تا بتواند از امکان دیگرخودپنداری (other selfness) به نفع تصمیمی بهره بگیرد که رنجورش کرده و توان حل کردن مشکل را هم تا این لحظه نداشته. در انتهای داستان، در لحظه‌ای که البته هیجان زده توصیف شده و به جذابیت صحنه آسیب زده، پیرمرد تبر را ناگهان از دست راوی می‌گیرد و گرازی که نزدیک بوده راوی را هدف بگیرد از پا در می‌آورد. تبر که تا این لحظه حتا تا تبدیل به عنصری اروتیک تغییر ماهیت داده، ناگهان به سلاح مرگباری تبدیل می‌شود که بساط کباب گراز را جور می‌کند. تبر به زن راوی، جسارت عبور از همسرش را می‌دهد. عبوری که از همراهی شبانه‌ی او با پیرمرد کلید می‌خورد و به ترک جنگل ختم می‌شود. تبری که به عنوان بازیچه در دست زن، ناگهان به عنوان سلاحی مخوف تغییر ماهیت می‌دهد، پارالل کاملی‌ست برای زن در دستان همسرش که تا به امروز اگر رام و کم حرف بوده، ناگهان وحشی و بی عاطفه می‌شود. اما نقش تبر درست زمانی از حالت وسیله‌ای صرف برای گره گشایی داستان فراتر می‌رود که زن، تبر مورد علاقه‌اش را که از پیرمرد هدیه گرفته، جا می‌گذارد. تنها چیزی که باعث می‌شود زن کمترین تعلقی به پشت سرش احساس کند، لحظه‌ای مکث کند و دوباره به جنگل و مردانش فکر کند، تجسدِ منِ اسبقش در این تضادِ واضح؛ تبری با دسته‌ی جواهر نشان است.
تنها یک افسوس بود برایم. همان یک افسوس و حسرت بود بود که ایستاندم و به عقب نگاه کردم و تا لبه‌ی این‌جا کشاندم که آن تبر را، یادگارِ آن شب را، یادم رفت با خودم بیاورم.
از استفاده‌ی مقتصدانه‌ی سپینود ناجیان از تکنیک‌های گسترش طرح‌ (Development) که بگذریم، تمام صحنه‌ها و عناصر این داستان به دقت پرداخته و ساخته شده. لحن این داستان از داستان‌های دیگر روان‌تر و کمتر متأثر از ویژه‌گی‌های منحصر به شاعرانه‌گی زبان فارسی‌ست و بیشتر در خدمت اتمسفر داستان است. عناصر محدود و بسیار کارا هستند و به خودی خود کار کرد درستی در داستان دارند. پرداخت بیشتر یا کمتر صحنه‌ها جز در انتهای داستان نیازی نبوده و البته، استفاده از پاراگراف‌هایی که با قلم بولد تایپ شده، و نویسنده اصرار به استفاده از این تکنیک و ایتالیک نوشتن در داستان‌های دیگر هم داشته، در "آن مرد تبر دارد" کاراتر و درونی‌تر شده.

برچسبها:

"پرتره‌ی مرد ناتمام" منتشر شد



مهرداد ناصری عزیز:
شاید بگویی شگون ندارد. برای تولد که زار نمی‌زنند. اما واقعیت این‌است که حالا که به دنیا آمده‌ای، حس می‌کنم دیگر مال من نیستی. دیگر آن بار تنهاییِ مگویت را نداری. برای هیچ‌کس فرقی نمی‌کند که چقدر طول کشیده تا فکر کنم می‌توانی بیایی و باشی. چقدر سگ لرز زده‌ام که بسپارمت دست کسی و بگویم: این رفیق من است. چاپش کنید آقا... چقدر نفس نفس زده‌ام تا بشنوم گفته‌اند: باشد... بگویید نفس بکشد و بعد از لحظه‌ای کوتاه شادمانی، چقدر احساس گناه کرده‌ام که خیلی‌های دیگر هنوز مجوز به دنیا آمدن نگرفته‌اند. چقدر لت و پار شده‌ام که حالا توی مشتم بگیرمت و تماشایت کنم و بگویمت که دیگر مال من نیستی. لو رفتی برادر. تو می‌روی پی زندگی‌ات و صدایت می‌پیچد در تنهایی آدم‌هایی دیگر. خوشت باشد. بی‌قراری‌هایت تمام شد. در ذهن من اما، خاطره‌ای ناتمام به یادگار گذاشتی از مردی که می‌خواست پرتره باشد. سفت بایست. نترس مرد. پشت سرت را هم نگاه نکن. حالا برو. خداحافظ رفیق... خداحافظ هم راز... خداحافظ...



"پرتره‌ی مرد ناتمام" منتشر شد


‍ پ.ن: لینک تصویر جلد کتاب برای استفاده در سایت‌ها و وبلاگ‌ها: بزرگ، متوسط، کوچک

برچسبها: